یکی از دوستان قدیمی چند روز پیش گمانم به طعنه گفت نگاه کن می بینی که چقدر عوض شده ای. درش چیزی از خشم و طلبکاری بود. انگار که به تصویری که او از من داشت خیانت کرده ام. انگار می بایست همیشه دخترک بیست ساله ای در کفش کوه می بودم که موهایش را پشت سرش جمع می کرد. در او و در خواهرم که هر بار بعد از دوسال می بیندم ازم می خواهد که لیپوساکشن و بوتاکس کنم ناباوری وجود دارد از اینکه چطور من به یک زن چهل ساله تبدیل شده ام که پانزده کیلو سنگین تر است و موهایش روی شانه هاش می ریزد و پیشانیش چین اخم دارد. 

حقیقتش این است که شاید اگر مرا هر روز می دیدند عادت می کردند ولی این دوری باعث این است که از این زن به قول خواهرم تپل دخترک نی قلیانی را طلب کنند که بلعیده است. حقیقتش این است که دخترک جایش خوب است. از همه روابط کوددیپندنت ایران رها شده و با خودش در صلح است. تنها چیزی که قرار نبود این است که بیشتر از برنامه های گذشته ام پول و موفقیت کاری دارم. پولدار و دانشمند نشده ام ولی دخترک بیست ساله فقط دلش می خواست در کالج یا حتی کتابخانه   .کالجی خواب آلود در شهرستان اروپایی کوچکی  کار می کرد و خانه نقلی می داشت. صبحها با اتوبوس می رفت سرکار و بعد از ظهرها از کار برمی گشت کتابی می خواند اپرایی می دید. همین. تصویر من از آینده یک زندگی آرام و صلح آمیز متوسط بود. ولی طوری که دخترک اسبم را زین کرده بود رسیده ام به گرانترین شهر اروپا و اینقدر مسوولیت مالی دارم که آوازه  پول قرض دهی ام به همه دوستان رسیده و داءم باید چرتکه بیندازم که کی از کی چقدرپس بگیرم و چه جوری بگویم که ناراحت نشود. شغلی دارم که راضیم می کند ولی اینقدر مستلزم خواندن و بحث است که شبها رمقی برای کتابخوانی نمی ماند. تنها می توانم تلویزیون رو بالا پایین کنم.

قرارمان این نبود. قرارمان دخترک بی قراری بود که با حداقل اثاثیه زندگی می کرد و حتی تلویزیون دست و پایش را می گرفت. داءما در کوه و کمر بود و هتل دوست نداشت. همین است که دوستم را ناراحت کرده. استاد دانشگاهی در آستانه چهل سالگی که عکس باربکیو در حیاط خانه می گذارد و عکس تعطیلاتش از بالکن هتل است خیانت است به تصویر دخترک مصلوب خاورمیانه ای. دخترک رنج دیده ولی شجاع و هنجار شکن که کند ولی استوار مسیر صعب العبور برابری طبقاتی و جنسیتی را می پیماید و بهایش را با فقر صوفیانه و سادگی درویشانه و عزلت مقدس می پردازد.  دخترک مصلوب قرار را ولی شکست. تبدیل شد به زنی چهل ساله از طبقه متوسط اروپا که موهایش را روی شانه می ریزد وقتش صرف بازپرداخت وام آپارتمانهای لندن و عکس انداختن در حال نوشیدن کاکتیل می شود. پس کجاست عزلت و ریاضت مقدسی که قولش را داده بودی؟ پس خانه نشینی فاطی از بی تنیانیش بود؟

در ارتباط گوز به شقیقه این بلاگ باید اضافه کنم که در تفکر سنتی وظیفه زیبایی در حین فرزند آوری و در تفکر چریکی وظیفه سینه سپری  در عین سادگی بر دوش این متاع بی قدر است که انتخاب ها و شخصیتش نشاید که از مسیر محتوم تخطی کند

از دست دوستم نه دلخورم نه درصدد توجیه.ولی زنده بودن و زن بودن با هم باعث و مایه تغییر است و به رسمیت نشناختن حق تغییر برای زن از مصاءب مساجنی. و درک این همچنان از دسترس این نسل و زنان و مردان خاورمیانه ای خارج.

 بعد از حدود سه سال می نویسم. دلیلش این است که رابطه ام با مخاطب فارسی عملا قطع شده است و جز چندباری در ماه که با مادر و خواهرم تلفنی حرف می زنم فارسی هم دیگر به کارم نمی آید. 

شاکی نیستم . عملا جایی ایستاده ام که می خواستم در چهل سالگی بایستم. از کارم لذت می برم  . احساس می کنم مفید هستم . سالمم و احساس زیبایی می کنم. ولخرج نیستم و حقوق استادی کافیم است. برای سفر و خریدن چیزهای زیبا بودجه  .دارم. دوستان محدودی دارم که همدلم هستند. خانواده پر آزارم از من دورند . حیاط نقلی ای دارم

رویایی داشتن باغ کوچکی در اروپای آفتابی نزدیک دریا بسیار به تحقق نزدیک است .

ولی دلیل اینکه به فارسی می نویسم امروز سرو صدای ایران مجازی است که از توییتر و اینستاگرام دنبال می کنم و تنها مدخل من به کشور زیبایی است که آدمهای پرمدعا تنبل و از ریخت افتاده اش ورود به آن را به یک کابوس تبدیل می کنند. 

خیلی غصه خوردم وقتی یک دختر کم مایه ای در اینستاگرام عکس خانه معمولیش را گذاشته و جمعیت بابت ملافه بی کیفیت و ارزان زارا خانه پستان به تنور می چسبانند. بدتر از آن خاطرات کاملا نادرستی است که از گذشته دارند. آدمهایی که الان دردهه سی چهل زندگیشان هستند منطقا خاطراتشان باید شبیه خاطرات من از کودکی طبقه متوسط در تهران باشد.  داءما از فراوانی و دست فراخی سابق دم می زنند؟ از سفرهایی که می شد رفت و چیزهایی که می شد خرید. جانم؟ دوره جنگ؟

در سقوط اقتصادی ایران شکی نیست. ولی شکوفایی اقتصادی ایران هم در در هیچ دوره ای متعلق به طبقه متوسط نبوده است. در کودکی من در یوسف آباد تهران تعداد کودکانی که اتاق خصوصی داشتند و با خواهر و برادر تقسیم نمی کردند کم بود. هر خانواده معمولا یک ماشین داشت که دهه ها تعویض نمی شد و کلیدش توی جیب مرد خانواده بود که گهگاه با قرار قبلی برای زن خانواده می گذاشت برای خرید و قرارهای زنانه و سایر. هر خانواده بزرگی یک آلونک در شمال داشت که همه دوستان و نوه ها و عموزاده ها برای سفر تابستان و عید استفاده می کردند و روی سرو کله هم می خوابیدند. سفر خارج معمولا هر هزارسال یک بار به ترکیه بود. اگر هم کسی اروپا می رفت معمولا به خانه فامیلی چیزی بود. خانه خریدن بسیار سخت بود و با فروختن طلاها و ماشین و قرض و قوله انجام می شد و همان هم سالها بازسازی نمی شد. مبلمان جدید خریداری نمی شد و غیره. بلیط کنسرت و دوچرخه نو لوکس محسوب می شد و کلاس موسیقی و هزینه ساز سهم بزرگی از بودجه خانواده را می بلعید. غذا در رستوران یا بیرون بر هم باید حساب می شد و یک بودجه ماهانه داشت و هر شب نبود.

خلاصه که من نمی فهمم که الان همه می گویند دیگر نمی شود خانه خرید. دیگر نمی شود ماشین صفر خرید. دیگر نمی شود سفرهای اروپا رفت. سوال این است که کی می شد؟ من هفت سال در ایران کار خوب داشتم. بله اسما می شد با حقوق دو سال آپارتمان کوچکی در پونک خرید. به شرطی که مالیات نمی دادی. نفس نمی کشیدی و همه پولها را پس انداز می کردی وگرنه آن دوسال می شد پانزده سال و بعد هم تورم همه چیز را می پاشید. حتی این هم برای کسی مثل من میسر نبود چون هرچه که در می آوردم می بایست می دادم به پدر و مادری که کسر شانشان بود برای کسی کار کنند پس من بیست ساله باید   خرجشان را می دادم. یکی از دلایلی که از ایران فرار کردم همین بود. حداقل در اروپا فقط لازم بود خرج خودم را بدهم. پدرم بعد از خروج من از ایران حاضر شد برای کس دیگری کارکند! و مادرم هم هرچه پول و طلا پیشش به امانت داشتم فروخت و به اسم خودش خانه خرید تا دیگر نگران نباشد. 

 فقط هم من نیستم. خیلی خانواده آویزان می شناسم. اصولا در ایران کارکردن واجب کفایی است . کار کسر شان است پس اگر یکی در خانواده حاضر است شانش را زیر پا بگذارد و کارکند سایرین از قبل او می خورند تا روزی که بمیرد. و داوطلب دیگری برای کار دون شان پیدا شود ه 

برای همین هی می روم توییتر را می خوانم و این آه و ناله ها را می شنوم که همه از زمان طلایی حرف می زنند که زرت و زرت سفر می رفتند و به پلک زدنی خانه می خریدند و هی ماشین عوض می کردند. خواهش می کنم با حقوق معلمی؟ کی؟کجا؟ تنها توجیه این است که چند سالی بعداز فارغ التحصیلی در دهه بیست همه حقوقتان را صرف عشق و حال می کردید و با نزدیکی به دهه چهل و اهمیت پس انداز برای پیری و کوری کمتر این کار را می کنید. اقتصاد هم با سرخورده زمین و شده شبیه دوران  جنگی که همه درش متولد شدیم و هنوز هم برای پنیر و نفت صف بود که الان نیست. تنها فرقش این است که می روید خانه اینفلوءنسرها را نگاه می کنید و خاطرات آنها را نگاه می کنید  و مغزتان ناخودآگاه جایگزین می کند. بعد با شخصیتهای مرزی که تعداد زیادی از ایرانیان دارند خواسته هایتان به می شد داشته هایتان تبدیل می شود. وگرنه بروید عکسهای کودکیتان را لباسهایتان را سفرهایتان و اسباب بازیهایتان را نگاه کنید. ما کودکان جنگزده آپارتمان نشین بودیم که توی صف  و در نیمکتهای چهارنفره بزرگ شدیم و به والدینمان گفته می شود موز و کیک برای زنگ تفریح به ما ندهند چون بچه های دیگر نمی خورند و دلشان می خواهد - در یوسف آباد تهران دهه شصت و هفتاد . بله. 

این توقعاتی که از زندگی داشتید که در چهل سالگی شما هم مثل دو درصد بالای تهرانی زندگی کنید چون فوق لیسانس دارید حداکثر می تواند رویایی باشد که تحقق نیافت. برای افراد خارج از دایره طبقه متوسط تهرانی اگر می خواهید ذکر مصیبت کنید بفرمایید. ولی من از توی همین دایره آمده ام بیرون. این دکان را ببندید و حقیقت را بپذیرید. طبقه متوسط در ایران هیچوقت مرفه نبوده و نخواهد بود. ولی حقیقتش این است که بی خود خون خودتان را کثیف می کنید. من در هر دوطرف این معادله بودم. فقیر و ثروتمند. و در نهایت زندگی خصوصی که درون هرشخص جریان دارد تعیین کننده خوشبختی است. کتاب ورزش و طبیعت تنها عناصری هستند که همیشه برای شاد بودن و بالانس بودن نیاز دارید. اگر فراغت این را دارید که جزو طبقه متوسط بودن این برتری را به شما می دهد می توانید احساس خوشبختی کنید به شرطی که این زندگی اجتماعی پرصدا و این رفقای عقده ای را بریزید دور. پناه ببرید به طبیعت و کتاب و ورزش.  هرچه زودتر این دکان جابجایی رویا با توقع را ببندید برد کرده اید. پناه بیاورید به زندگی از شر حسد و بلندپروازی. اینجا برای همه جا هست. 


جه یوک هه

پدر و مادر من مثل اکثر آدمهای تهرانی در کودکی و نوجوانی به تهران مهاجرت کرده بودند. پدرم از گوش گربه و مادرم از حاشیه خزر. در آموزش دوزاری متوسطه و دانشگاهی در ایران دانش آموختند که به انسانها یاد می دهد که  اسنوبی خوب است و تظاهر به روشنفکری خوب است و لهجه و سنتها بد است . به همین دلیل نه مادرم به لهجه شمالی مادربزرگم حرف می زد و نه پدرم به ترکی. در خانه فارسی حرف زده می شد و هفته ای یک روز از روی کتابهای چاپ آکسفورد به ما انگلیسی با لهجه تهرانی تدریس می شد. این چاپ آکسفوردش یادم هست چون والدینم طوری می گفتند چاپ آکسفورد انگار خودشان در آکسفورد این کتابها را چاپ کرده اند. فامیل به طرز غریبی دستچین شده بود. از توی عموزاده های مادرم فقط با افراد خاصی که آبرومند و تحصیلکرده بودند ارتباط داشتیم. عموزاده های پدرم که سنتی تر بودند به خانه ما کمتر راه داشتند فقط در خانه مادربزرگم می دیدمشان. از فرهنگ و سنت زادگاه والدینم چیزی نمی دانم جز عید دیدنی که بسیار سخیف و پر زحمت قلمداد می شد. نه پدرم غذاهای ترکی را بلد بود و نه مادرم غذاهای شمالی. از رقص ترکی و شمالی چیزی ندیده ام.  سفر هم فقط می رفتیم شمال. در مهمانخانه های سنتی شهرها هم غذا نمی خوردیم چون اخی بود. نتیجه اش این شده که من عمیقا عقده سنت دارم. ایران که بودم با رفقای کوهنورد همه جا را گشتم ولی خیلی چیزها را نخوردم و خیلی سنتها را ندیدم چون این سنتها توی خانه هاست و به دست ما نمی رسید. مگر اینکه سر عروسی ای در روستا سرمی رسیدیم و همانطور که آنها زندگی ترنسپرنت خودشان را می کردند ما هم می دیدیم.  حالا دستم از ایران که کوتاه است چون هروقت می روم رفت و آمدهای فامیلی نمی گذارد که هیچ کجا را ببینم یا هیچ چیزی در خارج از خانه و خانواده بزرگ پراز حاشیه ام بخورم. شبیه ترامپم که همه ازش بدشان می آید و پشت سر مسخره اش می کنند و پیش رو متلک بارش می کنند ولی نمی توانند از پیگیری اخبارش خودداری کنند. ولی به هرکشوری می روم که رنگ کمرنگی از سنت دارد انگار به زادگاه نداشته ام بر می گردم. غرق می شوم توی رنگها و لهجه ها و بوها. فرو می روم توی بازارهایشان. حسرت این را دارم که یکی از این مادران چاق که بوی خانه می دهد با لباس سنتی اش بغلم کند و بهم یک کاسه آش یا نان محلی بدهد. راه می افتم دنبال عربها و هندیها و سعی می کنم با تعقیبشان یک کم از خاطرات و افکارشان را جذب کنم. بهترین خاطره من از اینهمه شمالی که رفتیم یکی روزی است که دختر دهاتی همسایه ویلا ی داییم صبح زود پاشد و برای من نان پخت فقط به خاطر اینکه دیروز با هم گردش رفته بودیم. یکی هم روزی است که از روی رودربایستی که عمیقا مورد نقد  فامیل قرار گرفت دعوت یکی از فامیل های اسمش را نبر مادرم که از زور بیچارگی به زعم فامیل زن یک ترکمن شده بود و به این وسیله خودش را اوت کست کرده بود را قبول کردیم و در خانه محقرش یک کوکوی اشپل به ما داد که مزه سبزیهاش هنوز زیر دندانم مانده است. می روم توی ده های کوچک انگلیس سعی می کنم یکذره بو و اصالت بجورم. توی هایکینگ راه می افتم دنبال چینی هایی که دارند از کنار رودخانه سبزی می چینند و می پرسم چیست. به ام می گویند یک سبزی چینی است که باهاش کوفته درست می کنند و مزه سیر می دهد. آرزو می کنم یکی از این ها مادربزرگ من بود و مرا به خانه اش می برد و به ام یاد می داد چطور با جه یوک هه کوفته درست کنم. به آنهایی که اهل کاشان و سنگسر و زابلند حسودی می کنم که اینقدر توی بطن اصالت زندگی کرده اند که رفته زیر پوستشان. از توی خورش های توی عکسهای ایسنتاگرامشان تاریخ می زند بیرون. یادم هست یک بار که مادربزرگ پدریم داشت آش دوغ درست می کرددستهاش بوی گشنیز می داد. یک بار که پدرم گشنیز خریده بود به اش گفتم بوی دستهای مادرش را می دهد ازم خواست هرگز تکرار نکنم چون حرف زشتی است. مادر بزرگ مادریم هم کاسه کوزه های عتیقه خانه اش وسایل دهه سی امریکا بود که از امریکایی هایی که هفتاد سال پیش خانه شان را کرایه کرده بودند خرید بود. مدرنیته دوزاری وارداتی من را که حسرت به دل خوشی های کوچک زندگی کرده شما را نمی دانم. ولی تق قتل عام سنتها و فرهنگ ریزه های ایران صد سال دیگر درمی آید ببینید من کی گفتم. 

رویای دریا و آفتاب

من چندین ساله که رویای روزانه دارم که در یک دانشگاهی لب آب درس می دم که آفتابه و مردم زندگی سنتیشون رو حفظ کرده ن. حتی پارسال یه مصاحبه هم رفتم و کار رو گرفتم ولی بعد گفتم نمیام. حقیقتش اگر این کار رو در لندن نمی گرفتم احتمالا می رفتم. چون کار در شهرستانهای اطراف لندن که در چند سال گذشته کرده م بسیار هوشیار کننده بود حالا حس می کنم که از دهات اومده م شهر. روابط با همکاران و کیفیت دانشجوها خیلی فرق می کنه. همین هم نگهم داشته. . درس دادن که قبلا خیلی مورد علاقه م نبود الان به بهترن جزء کارم تبدیل شده.  
فقط هم به دلیل دانشجوهای فوق لیسانسه که در کلاسهای نه صبح گوش تا گوش نشسته ن. اینقدر علاقمند و خوبن و سوال میکنن که نمی فهمم کلاس چطور گذشت. فقط حرصم رو در میارن وقتی هرچی می گم می نویسن با وجودی که   پرینت اسلایدها رو دارن. بعضی وقتها می خوام مثل خمینی که می گفت حالا یه دقیقه گوش کنید شاید گریه نداشت. می خوام بگم بابا حالا من یه چرتی می گم ننویسین اینقدر برین کتابو بخونین.
ولی به هرحال می ترسم در یک شهر زیبا و آفتابی لب دریا این دانشجوها گیرم نیاد. ضمن اینکه عضویت خیلی از این  صندلیهای گروههای تحقیق و کنفرانس و موسسات  حرفه ای یا حتی قضاوت مقالات رو به این راحتی به ساکن خوابالوده یک شهر آفتابی نمی دن. باید حتما کله سحر توی سرما سوار تیوب بشی و  مالیات ملکه رو بدی که بتونی  عضو جامعه علمی انگلیس باقی بمونی. با این وجود احساس می کنم که حداکثر بیست سال دیگه برام بسه.  حقیقتش اینه که هنوز فکر می کنم این قضیه  یا قناعت پرکند یا خاک گور واقعا دیدگاه درستیه. چون که  هر آدمی رو می بینم که عمر ش رو مشخصا داره تلف می کنه و چهل سال گذشته واقعا داشته تلوتلو می خورده همچنان داره برای پنجاه سال آینده برنامه ریزی می کنه .  فکر می کنم انسانها برای همین بچه دار می شن. چون یک آدم طبیعی تا پنجاه سالگی هرکاری که می خواسته و لازم بوده و لذت بخش بوده رو انجام داده. و اگر در زندگی کردن - یعنی سخت کارکردن و لذت بردن- کوتاهی کرده باشه واقعا نگاه به گذشته و آینده هر دو غم انگیزه پس اگر به آدم بگن تو که پنجاه سال گذشته هیچ گهی نخورده ای در پنجاه سال آینده  قراره چه گهی بخوری تنها جواب دهان پر کن اینه که من نباشم کی این بچه رو آب و دون بده؟   بعد هم نوه ها می آن و آدمها می تونن پنجه هاشون رو همچنان در زندگی نکرده فرو کنند. این به هیچ عنوان نقد بچه داشتن یا نود سال عمر کردن نیست. نقد بیهودگیه. سربسته بگم روش زندگی آدمها برام بسیار عجیبه. شماها که نه کار شدید می کنین نه کیف و لذتهای انسانی- غذا رقص سکس ورزش و عشق- در زندگیتون جایی داره چطور امید به پنجاه سال آینده دارین؟ من رو به کشورتون  راه بدین. شاید هم نه حوصله م سرمی ره.  زنده  و شاد باشید ما که بخیل نیستیم فقط روی به خیام نیارین در میانسالی چون همه این افسردگی که خواهید گرفت قابل پیش بینیه از همین حالا. 

شرم باد

من متخصص معلولیتهای یادگیری نیستم . ولی دانشجوی معلول زیاد داشته ام. با توجه به این هیجانزدگی های اخیر که خاصیت جامعه فارسی زبانه می خوام یک پرانتز کوچیک باز کنم. ۱۵ درصد آدمها دیسلکسیک هستند و ۱ درصد آدمها اوتیستیک هستند. و هیچکدوم از اینها مانع یادگیری نیست. البته مثل هر معلولیت دیگری درجات داره و هیچ دو نفر مثل هم نیستند. ولی من دانشجوی فوق لیسانس خیلی موفق داشته ام که اوتیست بوده. رفتارهای غیرطبیعی هم نداشته. تماس چشمی هم داشته. پس قصه نسازید. تنها اتفاقی که می افته اینه که اول سال از قسمت معلولیت دانشگاه یک نامه میاد برای استادا که فلان دانشجو اوتیسته و وقت بیشتری لازم داره. پس لکچر نوتها رو باید یک هفته قبل داشته باشه. دوهفته بیشتر وقت برای فرستادن کارش و مقالاتش باید داشته باشه . وقت پایان درس هم هیچی رو از رو تخته پاک نکنین که بتونن بنویسن. همین! اینهمه سینه زدن نداره خودتونو منتر کردین. حتی اگر این خانم بازیگر اوتیست باشه حتما از انواع منزوی کننده ش نیست که تونسته فیلم بازی کنه و در بین جمعیت حاضر بشه. دوباره تکرار می کنم دانشجو های اوتیست من همه رفتار طبیعی داشته اند و تماس چشمی هم دارن. فقط همه چیز با تاخیره. مثلا ازش که سوال می کنی باید سه برابر بقیه وقت بدی تا جواب بدن. بعضی وقتها هم به یک چیزی خیلی گیر می دن. همین. بی خود هر آدم غیر طبیعی که می بینین لیبل معلولیت نچسبونین. اوتیست ها نه کندن نه غیرطبیعی . ارتباط گرفتنشون هم مثل هر آدم انتروورت دیگریه. مثل خود من. خیلی اهل معاشرت و دل و قلوه گرفتن از همکلاسی ها نیستند. دست بردارین از قهرمان سازی یا کوبیدن آدمها. اوتیست بودن هم روضه خوندن نداره. کرامت انسان معلول هم با این سینه زدن های شما آسیب می بینه. به ما گفته می شه به دانشجوی معلول از هر نوعش در کلاس هیچ اشاره نکنین که از بقیه سوا نشن حالا شما هشتگ می زنین و در رسانه اعلام می کنین فلانی اوتیستیکه؟ رفتار غیرطبیعی رو الان کی داره نشون می ده؟ شرم باد. شرم باد واقعا. 

از بیست و پنج سالگی

بعضی دانشجوهای فوق لیسانس هستند که هر چه بیشتر هلشون می دم بیشتر می رن. بعضی وقتها بهشون یک تکنیکهایی توصیه می کنم که دانشجوی دکترا ماهها طول می کشه انجام بده بعد می رن یک ماه دیگه با دست پر میان. (در حد فوق لیسانس دیگه) کیف می کنم. بهشون می گم البته این تکنیک سختیه کار آسون تر هم می تونی بکنی. می گن عیب نداره اگه تو ازش راضی باشی. خودم رو سفت نگه می دارم ولی توی دلم اشک توی چشمام جمع می شه از اینهمه فروتنی. توی دلم می گم خدا ازت راضی باشه پسرم. تو باید راضی باشی از من که شش ماه از جوونیتو داری می ذاری میای من رو می بینی . منم که باید جنس خوب بدم دستت. کاش می تونستم همه تونو برای خودم نگه دارم. قبل از اینکه آز و غرور بگزدتون توی همین بیست و چهار پنج سالگی فریزتون کنم. یک ماکت از این دنیا درست کنم بذارم زیر گنبد جاکیکی. همه مقامات لشگری و کشوری رو بدم به شماها. بعد صد سال بهشت تحویل بگیرم. چی می شه که بعد ده سال برق چشماتون می ره می افتین دنبال پول و گه می زنین توی این دنیا آخه. 

از سی و هفت سالگی

ده سال پیش یا حتی پنج سال پیش من  از خواب که بیدار می شدم دست و صورتم را می شستم مسواک می زدم و می رفتم دنبال کارم. روزی هشت تا ده ساعت کار می کردم از سرکار که برمی گشتم دوباره می رفتم تءاتر و شام و گردش . آخرهفته هم کوه و هایکینگ یا سفر.  شنبه هم هفت صبح سرکار بودم. عاشق سفر بودم و فرودگاه برایم هیجان انگیزترین بود. 
امروز ولی بدنم کاملا افت کرده. دیگر نمی توانم مثل قبل کار یا تمرکز کنم. در کنفرانسها اگر بعد از دوساعت به ما استراحت با چای و آبمیوه و ساندویچ ندهند مغزم از کار می افتد. موقع درس دادن هر ۴۵ دقیقه به کلاس استراحت می دهم نه به خاطر آنها به خاطر خودم. مسواک زدنم بیست دقیقه طول می کشد چون باید اول با خاکستر مسواک بزنم بعد با نخ دندان و برس بین دندانی و آخر هم خود مسواک و قرقره. چون این دندانها باید سی سال دیگر بمانند. به پوستم هم اگر یک مرطوب کننده با روغن اولیه به اضافه ضد آفتاب نزنم مثل یک چرم کپک زده فشرده و دان دان می شود. 
 برای دیدن خود بکت هم حاضر نیستم با اتوبوس به وسط شهر بروم. فقط تءاترهایی را انتخاب می کنم که یا جای پارک داشته باشد یا نزدیک تیوب باشد. اصلا حاضر نیستم کنار دیواره در چادر سگ لرز بزنم و صبح نودل و آب داغ بخورم که بتوانم شش صبح قله را بزنم. می روم یک لاگ کابین اجاره می کنم که شب در کنار شومینه بخوابم . غذایم را در مایکروویو گرم کنم و صبح با لباس بسیار گرم با سگم مسیری را بروم که نزدیک غروب قبل از بیرون آمدن پشه های آدم خوار با یک گیلاس شراب از پشت شیشه های دوجداره به دریاچه خیره شده باشم.
برای پرواز حال رد شدن از سکیورتی را ندارم ترجیح می دهم توی اروپا - یعنی وقتی مجبور نیستم از روی اقیانوس رد شوم-  را با قطار بروم و اگر مجبور باشم پرواز کنم مقاصد زیر سه ساعت را انتخاب می کنم. اوقات فراغتم را با نقاشی وجین باغچه م سرگردانی در گاردن سنتر یا باغچه های دولتی (الاتمنت) می گذرانم و با سایر سگداران در قدم زدنهای طولانی گپ می زنم. اگر زن یا مردی کالسکه یا اسکوتر بچه اش را از سگ بزرگم با وحشت دور کند برایشان رو ترش می کنم و در دلم با حق بجانبی برای فوبیاشان دل می سوزانم. برای بهتر شدن ترافیک محله یا ساخته نشدن مدرسه روی کمربند سبز امضا جمع می کنم و به نماینده مجلس ای میل می زنم. 
غروبهای وسط هفته را هم با آشپزی و تماشای تلویزیون و البته دویدن / راه رفتن / خزیدن با سگ می گذرانم. 
برنامه بازنشستگی ام را هم از الان چیده ام. قرار است در پنجاه و پنج سالگی که اولین موعد بازنشستگی در انگلیس است بازنشسته شوم و به یک کشور آفتابی و انگورخیزکوچ کنم. از الان هم چند تا خانه در نرماندی یا الگارو زیر سر گذاشته ام که قرار است با پس اندازی که تا آن موقع خواهم داشت خریده شود. (این که تا آن موقع خانه ها فروخته شده یا قوانین عوض شده یا من مرده م به ذهن خودم هم رسیده ولی بشر به پلن بی زنده است.)
غرض اینکه آدم سی و هفت ساله با آدم بیست و هفت ساله خییییلی متفاوت است. سوز چهل سالگی از همین الان دارد می آید و باید آدم خودش را بپوشاند.  برای خودش هم آش ماش بپزد و کنار بگونیاها و شمعدانی ها با درناها و سینه سرخهایی که گهگاه به هوای آب خوردن روی بید مجنون حیاط می نشینند و به افق خیره می شوند بخورد.  دیگر هم قصد ندارم دنیا را نجات دهم. همین که مثل خانم سان سو کی نباشم و پتیشن را امضا کنم که نوبلش را ازش بگیرند سهمم را انجام داده ام. هدفهای کوتاه مدتم همین است که هر چند سال نمایشگاه بگذارم یکی دوتا رمانی که از ترس فارسی زبانان به انگلیسی نوشته ام پروموت کنم.  چند تا دانشجویی که دارم را جوری راهنمایی کنم که قبل از اینکه مشاعرشان را از دست بدهند درسشان را تمام کنند و سالی یکبار ردای استادیم را بپوشم و در جشن فارغ التحصیلی شان دست بزنم. هدف بلند مدتم هم که همینطور که گفتم این است که در حاشیه دریای آتلانتیک شمالی سکنی بگزینم و مثل بقیه پیرزنهای طبقه متوسط اروپا با کشتی دنیا را گز کنم. 
الان که فکر می کنم می بینم شاید مال این است که همه چیزهایی که در هفده سالگی می خواستم  در چهل سالگی داشته باشم داشته ام . هرچقدر سعی می کنم فکر کنم که این پایان غم انگیزی است برای آن دختر پرشور هفده ساله نمی توانم. شور و انرژی ای که او صرف کرد در این بیست سال باعث شد که من در این سن حسرت چیزی را به دل ندارم. تصمیمات و پایداری او باعث شد که من امروز در آرامش بنشینم و دغدغه ام این باشد که برای پاییز یک آتش دان برای حیاط بگیرم که بتوانیم غروبهای پاییز هم توی سرما بنشینیم لب رودخانه و چایمان را بنوشیم. هر چه سعی می کنم در این حال یک ایرادی پیدا کنم و یک تشخیص روانی در این زن سی و هفت ساله که آرزویی ندارد و فقط برنامه دارد بدهم نمی توانم. من صمیمانه برای همه آرزو می کنم روزی از این دوندگی درونی رها شوند و اینکه دیگران آنها را چگونه می خواهند برایشان به اندازه یک روز آفتابی هم مهم نباشد. برای من هم تکست چرت و پرت نزنند چون بلاکشان می کنم. 

پرنتیفیکیشن

من خیلی به این فکر می کنم که چرا نسل من علاقه ای به بچه داشتن ندارند. از بین حدود صد نفر دوستانم شاید سه نفر بچه دارند. این تصمیم خیلی هم بستگی به وضع مالی و موقعیت اجتماعی ندارد. ولی داستان زندگی همه را که می شنوم می بینم که این نتیجه طبیعی بزرگ شدن ماست. گویی ما همه در یک نوانخانه بزرگ و بی پدر و مادر بزرگ شده ایم. آدمهایی بوده اند که ما را بدنیا آورده اند ولی داستانهایی که از بچگی خودم و فامیل یادم هست یا از دوستانم می شنوم با توجه به شناختی که امروز از تحلیل روانشناختی رفتاری دارم به نظر می رسد که همه در یک نوانخانه بزرگ زیر دست یکسری بیمار روانی تشخیص داده نشده بزرگ شده ایم. همه مورد ابیوز قرار گرفته ایم. به بعضی ها فیزیکی تجاوز شده. به بقیه همه تجاوز داءم روانی شده. یک مشکل تجاوز جنسی غیر جسمی هم که داریم که مشکل بیشتر بچه های ایرانی ست. اگر پدر و مادر به شما گفته اند - با خشم یا گریه که هر دو خشونت فاعل یا مفعول است- که بخاطر شما در یک رابطه مانده اند بخاطر شما یک کاری را دارند می کنند و بخاطر شما سرکار می روند یا بخاطر شما زنده اند وگرنه خودشان را می کشتند یا قربانی هستند این مصداق تجاوز است. اگر پدر و مادر شما امروز هم به شما عذاب وجدان می دهند و با زور - گریه یا خشم - از شما پول می گیرند. اگر شما را مسوول جبران زندگی که نداشته اند می کنند. اگر با رفتارشان به شما عذاب وجدان می دهند شما همگی مورد سواستفاده جنسی قرار گرفته اید. ( رفتار پسا -تروما در قربانیان پدر و مادری که بچه را دوست می گیرند دیده می شود). اگر پدر و مادر و فامیل نزدیک (مثلا خاله عمه دایی عمو مادربزرگ- شمارا مجبور کرده اند که ازدواج کنید یا نکنید یک درسی را بخوانید یا نخوانید یک کاری را انتخاب کنید یا نکنید شما قربانی تجاوز و سو استفاده هستید. حالا اگر جرءت دارید یک نفرتان بیایید به من بگویید که شما هیچ گاه تحت سواستفاده پدر و مادر قرار نگرفته اید. همه ما الیور توییستهایی هستیم که توی نوانخانه بزرگی بی پدر و مادر و تحت سو استفاده روحی و جسمی قرار گرفته ایم سالها مکررا و هنوز. برای همین عجیب نیست که نسل من علاقه ای به داشتن بچه ندارند. همه ما پرنتیفاید شده ایم و به زور تبدیل شده ایم به پدر و مادر پدر و مادرمان. ماها پدر و مادریمان را از پنج سالگی کرده ایم. برای همین هم خیلی ها علاقه ای به تکرار آن تجربه ندارند. 

اهمیت تحصیلات

دانشجویان خاورمیانه ای من را دیوانه کرده اند. زندگی خانوادگی در ایشان اینقدر پررنگ است که تحصیلات جزو کوچکی از زندگیشان هست. مخصوصا دخترها که بچه و کلفت و راننده و مهمان داءم دارند. برای یک جلسه پنج تا قرار می گذارند ساعت را هی عوض می کنند و در لحظه آخر کنسل می کنند. بهانه ها هم از این قبیل است که بچه م مریض شد . راننده م راه را گم کرد. با کلفتم دعوا کردم. مهمان داشتم و غیره و به نظرشان کاملا هم موجه و منطقی است. خوب خانم جان حالا شما مجبور نبودی فوق لیسانس بگیری . مقایسه کنید با مشکلات دانشجویان بچه دار انگلیسی. پرستار بچه ساعتی پیدا نکردم. توی صف خانه دولتی هستم . بی خانه هستم و غیره. 

همه هتل

یک گروه مهمان داشتم به دعوت خودم از اروپا. دو تا زوج پناهنده. رفتارها بسیار غیرعادی و طلبکارانه. بی رحمانه و تامرز صدمه جسمی زدن به میزبان . یک رفتار جنون آمیز که انگار این آخرین شانس است برای زندگی و باید با گردش و خرید و خوراک خودکشی کرد. بی توجه به زحمت فیزیکی  وروحی و مالی برای میزبان. یک حالت نوروتیک که قابل درک هست. اینقدر پناهنده ها - صرف نظر از پناهنده سیاسی یا اجتماعی - سختی می کشند و این راه نسبتا آسان مهاجرت و کار و زندگی برایشان غیر ممکن و غیرانسانی طی می شود که باورش برایشان سخت است که می شود دوباره زندگی کرد. مراکز تفریحی و رفاهی هنوز وجود خواهند داشت. یک جور حالت غنیمت گیری از منزل و کشور میزبان. گویی که زندگی نرمال میزبان و حضور در میان جمعیت نرمال کشور میزبان مسوول تمام نابرابریها و اجحافها و هجرانهاست که یک پناهنده سالها در کمپ با آن روبرو بوده ست. مهمانها رفتند و من خرد و خسته دو هفته است از سرکار که برمی گردم می خزم زیر لحاف تا انرژی به بدن نیمه جانم برگردد. آخرین باری که من مهمان خانگی داشته ام. بعد از این همه هتل. 

مبارزه یواش

من از دو تا مبارزه یواشی که زنان ایران و در کنارشون بعضی مردای ایران (نمی گم ایرانی چون من خودمم که اینجا نشستم لب رود تیمز ایرانی می دونم ولی برای ایران کاری نکرده و نمی کنم و احتمالا نخواهم کرد) شروع کرده اند و ادامه خواهند داد اینجور که بوش میاد خیلی مفتخرم (می تونین به من بگین به تو که اونجایی و کاری نمی کنی ربطی نداره. قبول می کنم ) . یکی مبارزه مستمر و یواشی که سالهاست با حجاب اجباری دارند. یکی مبارزه مستمر و یواشی که با کار کردن زنان و مسند گرفتنشون دارند. مبارزه ای که من با هردوی اینها کردم در طول بیست و هشت سالی که ایران بودم این بود که تلاش کنم بیام از اون مرزها بیرون که دیگه مجبور نباشم. در کارم به جایی رسیدم که دیگه هر جا برای پوزیشن بالاتر اپلای می کردم به خاطر زن بودنم کار رو به من نمی دادند. شرکتهای دولتی و شرکتهای ظاهرا خصوصی با مدیریت حاج آقاها واقعا جایی برای مدیران ضعیفه لچک به سر ندارند. و من اصلا جرءت حوصله و انگیزه ماندن و جنگیدن را نداشتم. اینجا هم ندارم ها. اینجا هم حالا حوصله رقابت در شغلهایی که بین من و یک زن سفیدپوست انگلیسی باید انتخاب شود ندارم. رفتم دانشگاه جایی که انسانها با هم برابرند فقط هرکی تقواش بیشتره گرامیتره. جایی که هر دانشگاهی خارجی و معلول و زن و گی (اینها در هر جامعه ای کنار هم حساب می شن ولی خودشون کنار هم نیستن) داشته باشه اصلا براش مفیده و می تونه تبلیغات کنه. می خوام بگم خیلی خوشحالم که اونایی که مونده ن به جای سوختن و ساختن دارن یک کاری می کنند که اوضاع رو قابل تحمل و بهتر کنن بدون جنگیدن و خونریزی. همه ش رو هم من معلول دانشگاههای بی کیفیتی می دونم که مثل قارچ از هر دهکوره ای دراومده ن و نسل قبلی رو با هر سطح سوادی با محیط دانشگاه و یکسری حقوق حداقل آشنا کرده ن. اگر سواد دانشجو رو زیاد نکرده ن ولی آگاهی کلی شون رو زیاد کرده ن و به شون اعتماد به نفس داده ن. سوشال مدیا رو علت نمی دونم. ابزاریه که خوب موقعی اومده. کمک می کنه ولی آدمهایی که ازش استفاده می کنند مهمند که آگاهند. مقایسه کنید با استفاده ای که جوانهای ایرانی از سوشیال مدیا می کنند در هنگام انتخابات. با استفاده ای که جوانان همسایه - افغانستان و پاکستان- می کنند در هنگام انتخابات. من خود به چشم خویشتن دیدم که در زمان انتخابات پیشین افغانستان بحث داغ سوشیا مدیا و چیزی که خیلی اکتیویست های افغان روش فکوس کرده بودند این بود که یکی از کاندیداها حرومزاده است و پدرش معلوم نیست. خواهش می کردن که آگاهی رو منتشر کنید تا یک حرومزاده رءیس جمهور نشه. خوشبختانه روزی رو نمی بینم که این در انتخابات ایران دغدغه باشه. ما از این سطح گذر کرده ایم مدت کوتاهی ست و این به مدد دانشگاه رفتن دختر و پسر هر دستفروش و راننده تاکسی ای بوده. ممکنه قصد از تاسیس دانشگاههای پولی ایران اصلا آگاه سازی و انتشار علم نبوده ولی نتیجه جانبی ش که آموختن یکسری شءونات و حقوق اولیه جامعه مدنی بوده باعث شده که فارغ التحصیلانشان برای خودشون یکسری حقوق و استاندارد فکری و گفتاری قاءل باشند و این بزرگترین خنجریه که توتالیترین نادان به خودش زده. آگاه سازی میلیونی مردم به همراه کارتونها و برنامه کودکی که اصول مبارزه خفیف و هرروزه و تن ندادن رو به دیکتاتور به بچه های این نسل آموزش داده. 

رابطه عشق و نفرت با سوشال مدیا

رابطه من با سوشال مدیا یک رابطه عشق و نفرت است. خیلی طول کشید تا روابطم را تنظیم کنم با سوشال مدیا. اواءل وبلاگ داشتم و فیس بوک و زندگیم رو بود. اتفاقی که به مرور افتاد ولی این بود که روند زندگی من مثل هر آدم نرمال دیگری رو به جلو بود. زمانی دانشجو و معلم موسیقی پارت تایم بودم بعد کارمند شدم . بعد رفتم اروپا درس خوندم برگشتم پول جمع کردم و دوباره اومدم اروپا درسم رو تموم کردم و در این میان ازدواج کردم و مثل هر آدم نرمالی در این میان برای خودم زندگی درست کردم و سفر کردم و غیره. تا اینجاش خیلی معمولی و کسل کننده است. ولی اتفاقی که افتاد این بود که  خانواده و دوستان منفعلم که زندگیشان به طرز عجیبی توقف کرده بود (الان برام عجیبه ولی اون موقع نمی فهمیدم ) تا زمانی که یک زندگی کارمندی در ایران داشتم و سفرهام به کوه و هایکنیگ ختم می شد راضی بودند. از لحظه ای که به اروپا اومدم و در اروپا با پول دانشجویی و کارگری هم می شود سفر کرد و آدمی که اهل بک پک و کمپینگ هست می تواند خیلی خوش بگذراند. متلک ها و سیخ ها از جانب آدمهایی که در زندگی محدود ولی راحت خودشان مانده بودند شروع شد. کافی بود که محل زندگی را از فیس بوک حذف کنم که پیام بگیرم نکنه لندن نیستی؟ (چون می خواستند نباشم) فامیلهایی دپرسی که هر شب روی پل می ایستادند وفکر می کردند خودشان را توی رودخانه پرت کنند به دلایل معلوم زنگ می زدند ایران  و گزارش می دادند که سارا دپرس شده و هر شب گریه می کند (چون می خواستند باشم). اگر به دعوت دوستانی که هتل داشتند به جنوب فرانسه می رفتم در ایران بلوایی به پا می شد که به چه جرءتی سارا با پول کارگری خودش رفته عشق و حال. بعد از ازدواجم وضع بدتر شد. همسرم مرد نازنینی بود (هست) که  مرفه و تحصیلکرده ست و خانواده محترمی دارد. سیل متلک و توهین از ایران سرازیر شد. زمانی که داشتم برای تصمیم به ازدواج فکر می کردم خانواده از ایران زنگ می زدند و فریاد می زدند که من جنده هستم که فورا ازدواج نمی کنم و برای چی دارم برای ازدواج با مرد به این خوبی فکر می کنم و خودم را فورا در آغوش یک ازدواج عجولانه پرتاب نمی کنم. اعضای دیگر خانواده من را توبیخ می کردند که چرا من از خانواده ای با در آمد کمتر این ازدواج را می کنم ولی دختران دیگر فامیل که پولدارترند نمی توانند شوهر کنند. وقتی به ایران می رفتم برای مثال گفته می شد که فلانی دختری است که هیچی نیست مثل سارا آن موقع که در ایران کارمند بود و شوهر نکرده بود. یعنی زمانی که هنوز مدال افتخار دکترا و تاهل به ام اعطا نشده بود. در عکسها داءما حرف این بود که چرا من چاق و لاغر شده ام آرایش کرده ام یا نه. پشت سر خواهر شوهرم حرف بود چون به نظر خانواده شکم گنده مادری به اندازه کافی زیبا و لایق داشتن همسر زیبا و پدر پولدار و زندگی حرفه ای موفق نبود. در زمانی که دانشجوی دکترا بودم در حال بنایی بودیم و زندگی من دور و بر تز و ورزش می گذشت. وقت کمی داشتم که فقط به همسرم و دانشگاه اختصاص می دادم و وقتی برای بیمارهای خانواده که حالا بر اثر گذشت زمان و توقف خودشان احساس بازندگی داشتند و داءما برای من تکست ها و تلفنهای پراسترس احمقانه و توهین آمیز می فرستادند نداشتم. خودم را از سوشال مدیا حذف کردم و به هرکس که زنگی می زد می گفتم که اگر چرت و پرت بگوید قطع می کنم. مریضها را تاجایی که می شد از زندگی حذف کردم . درسم را تمام کردم بنایی تمام شد و کار و خانه را جوری که می خواستم مرتب کردم. گهگاه مجبور می شدم به ایران بروم و با کامنتهایی از قبیل اینکه اگر فلانی تو رو نمی گرفت هیچ کس دیگر نمی گرفت. اضافه وزن پیدا کردی و غیره روبرو شوم. در حالی که در حال چاپ کتابها و هفتصد تا دانشجو و باغبانی و باد سواری (ویند سرفینگ) و سفر و زندگی بودم به دلیل عدم گزارش روزانه و فشار فامیل  روزانه تکست دریافت می کردم که تو با کسی ارتباط نداری و داری افسرده می شوی و می روی تیمارستان مثل فلانی. بلاکشان کردم. زنگ می زدند به شوهرم و می گفتند که باید با من حرف بزنند و بعد فحش می دادند که تو اگر تنهایی اگر می خواهی با ما ارتباط داشته باشی باید فلان و بهمان کنی. یا وقتی عکسی از کتابم که اخیرا چاپ شده بود می گذاشتم یک ای میل پرشرر دریافت می کردم که این اعتماد به نفس کاذب تو که اینقدر از خودت راضی هستی از کجا آمده؟ این رفتار هیستریک تا جایی پیش رفت تا اینکه شوهرم گفت ببین دلیل اینکه آدمهای معروف خودشان اخبار خودشان را بیرون می دهند این است که مردم حرف می زنند اگر به شان خوراک ندهی برای خودشان ایجاد می کنند. بیا برگرد به سوشا مدیا ولی مطالب را کنترل شده بگذار تا حساسیت کسی را تحریک نکنی. 
برگشتم به سوشال مدیا. یک وبلاگ دارم که توش خیلی از خوشبختی نمی گویم. از اینکه خیلی راضیم که کتاب چاپ می کنم از ساعت کاریم راضیم از تبادل ظرفیت علمی با آدمهایی که تا دیروز کتابهایشان را درس می دهم بسیار راضیم خانه و باغ و همسرم را دوست دارم. هرسفری که دوست دارم می کنم و از اینکه دوستان قدیمی و فامیل را نمی بینم بسیار مشعوفم. گاهی مطلبی می گذارم که خیال بازندگان را راحت کند که افسرده نیستم طلاق نگرفته ام و بیکار و بیمار نیستم. یک اینستاگرام هم دارم که توش فقط از گل و گیاه و گوجه فرنگی های حیاطم و راه پیمایی با سگم عکس می گذارم. از سفرهای اگزاتیک یا هتلهای گران یا عکسهای عاشقانه با همسرم خبری نیست. زندگی روزمره که حسادت کسی را تحریک نکند ولی باعث هم نشود که تلفن را بردارند. 
حالا که ده سال از آن فضا فاصله گرفته ام می بینم چطور من هیچوقت فکر نکردم چقدر رفتار اطرافیانم غیر عادی بوده همیشه؟ چطور هیچوقت نفهمیدم که فلان زن فامیل که موقع رانندگی با قفل فرمان پیاده می شود و به راننده روبرویی می گوید شقه ت می کنم عمیقا بیمار است. چطور نفهمیدم که مادری که به دخترش می گوید کسی تو را نمی گیرد چون دانشگاه آزادی هستی عمیقا بیمار است. چطور نفهمیدم که زنی که با هر مشکلی توی خیابان راه می افتد و فریاد می زند و گریه می کند و با خودش راه می رود و حرف می زند عمیقا بیمار است. چطور نفهمیدم مردی که بچه مردم را توی خیابان کتک می زند عمیقا بیمار است. چطور نفهمیدم زنی که نمی تواند در هیچ کاری بماند با هیچ کس رابطه بلند مدت داشته باشد طبیعی نیست. زن یا مرد ثروتمندی که حاضر است بمیرد ولی پول خرج نکند عمیقا بیمار است. چطور من از این جماعت انتظار رفتار طبیعی و انسانی داشتم. چطور حس کردم اگر مثل انسانهای نرمال باهاشان تعامل کنم می شود رابطه را اصلاح کرد به جای اینکه لیچار بارم کنند و رگهای مغز علیلشان از عصبانیت بجهد. یا از خوشحالی من خوشحال شوند در حالی که قلب خودشان پر از خون و گلایه ست. 
اینها البته مشتی از خروار است. بقیه خانواده ها و دوستان هرکدام مشکلات دیگری دارند. حالا احساس می کنم که بزرگترین خدمتی که به خودم کردم این بود که از آن دارالمجانین بیرون آمدم . اگر شما هم چنین مشکلی دارید توصیه من به شما این است که این بند ناف سرطانی را ببرید. دنیا خیلی دست و دلبازتر و زیباتر و بزرگتر از این است که به آدمهای مریض به بهانه همخونی و همخانگی بچسبید. اگر کون سخت کارکردن و استقلال روانی را دارید ببرید این لامصب را. آدمهای مریض تا شما را مریض و شکسته نبینند راضی نمی شوند. رضایت که نه خون کمتری از دل خونینشان می ریزد ولی این به شما مربوط نیست. شما مسوول خودتان باشید. دوالپاهای مالی و احساسی همیشه و همه جا هستند سواری ندهید زندگی کنید. 
من می فهمم که آدم دلتنگ کوچه خیابون نمی شه. یاد خاطره های گذشته می کنه. این پیرا که مهاجرت می کنن مخصوصا هی دلشون عکس می خواد از در ودیوار و خیابون مال همینه. من فقط از یک جا خاطره زندگی دارم. کوچه ای در یوسف آباد. قبل از این بود که همه کسایی که می تونستن می رفتن. قبل از این موج مهاجرت به کانادا و استرالیا در زمان جوانی ما یک موج مهاجرت بود اوایل انقلاب زمان بچگیهای ما توی کوچه ما داءما کاغذ چسبونده بودند که وسایل رو می فروختند و می رفتند. اون موقع وسایل خوبی می شد خرید از این حراجها. عتیقه و مرغوب. به اصطلاح ج ا مال طاغوتی ها که همه شون هم می رفتند امریکا. ولی انگار با رفتن اون موج کوچه از رفاقت افتاد. پیرزنهایی که همسایه ها رو به چای دعوت می کردند پالتو پوستهاشون رو فروخته بودند و رفته بودند امریکا. پسرهای بادی بیلدینگ همسایه که نیم تنه های ورزیده شون رو برهنه از پنجره بیرون می آورند که دخترهای کوچه ببیند از ترس سربازی دررفته بودند. کاسبهای محل که ما بچه دبستانی ها رو به اسم فامیل و شماره خونه می شناختند جاشون رو داده بودند به بقالهای بی هویت. هر خونه ای می دونست این گربه ای که از حیاط خلوت ما رد شد مال کدوم همسایه ست. حتی چادریهایی که بعد از انقلاب چادری شده بودند توی همسایه ها ازشون خاطره داشتن با مینی ژوپ. هنوز توی پارک شفق آدمهای ثابتی رو می دیدی هر روز و کتابخونه کانون محلی بود که مادرا بچه ها رو تنها می فرستادن. محل اونقدر امن بود که هیچ کس نگران تنها خونه اومدن بچه های هفت ساله نبود. توی کوچه ها هم سلبریتیهای اون موقع رو می دیدی. مثل بهزاد فراهانی که اون موقع به اسم بابای گلشیفته معروف نبود و همیشه توی بقالی می دیدمش یا رضا بابک و امیر جعفری که باباش نانوایی داشت. ما که از اون محل رفتیم تا سالها برنگشتم و وقتی که برگشتم همه خونه ها کوبیده و ساخته شده بودند. بافت آدمها عوض شده بود. محله امن نبود و آدمها شلوغ و بی ادب بودند. حتی جویها دیگر آب زلال قدیم را نداشت. می دانم نوستالژیک شده ام ولی قضیه این است که دلتنگی برای زمان از دست رفته است. آدمها و خاطره ها. این که امروز یکی فیلمبرداری کنه از شهر کمکی به بازگشت خاطره ها که نمی کنه. فقط تنبل می کنه ذهن رو که دیگه گذشته رو هم به یاد نیاره. 

از هالیدی تا هالیدی

بعد از ده سال زندگی در خارجه و تمام شدن درس و خرحمالی و رفتن به سرکار عین آدمهای عادی که بعد از ظهرها و تعطیلیهاشون رو کار نمی کنند بالاخره فرق زندگی ایرانی و انگلیسی رو کشف کرده م. در زندگی ایرانی آدمها می رن سرکار و پول در میارن (یا می شینن خونه و پول دریافت می کنن) بعد با پولهاشون مهمونی می گیرن هزاران فامیل و رفیق دست دیزی رو دعوت می کنند متلک می گن و می شنوند و حاشیه های این مهمانی ها خوراک سرگرمی می شه تا مدتها. چون به هرحال یکی از یکی دلخور می شه یکی حسودی می کنه یکی بچه دار می شه یکی طلاق می گیره و خلاصه این زندگی کودیپندنت ادامه پیدا می کنه. توی غم و شادی هم دیگه شریک می شن تا وقتی که البته نیاز به پول یا زحمت باشه که اونوقت قطع رابطه می شه تا طرف نیازمند اوضاعش دوباره روبه راه بشه. مسافرت هم همینه. همه گله ای می رن ویلا یا تور و خارج مارج. واسه اینکه انسان اگر یک دقیقه سکوت کنه ممکنه مجبور شه کمی فکر کنه و این خطرناکه. پس ایرانیها از مهمونی به مهمونی زندگی می کنند وسطش هم گاهی کار می کنند.
در خارج هم مردم کار می کنند و پول درمیارن ولی پولهاشون رو برای شخص خودشون یا فوقش همسر و بچه هاشون خرج می کنن. اینه که از قبل سفر بوک می کنند می رن رستوران کمپینگ یا قایق رانی. برای مهمون دعوت کردن هم باربکیو می دن که هرکس غذای خودش رو بیاره. یا می رن رستوران. هرکی هم مریض شد براش با پول دولت یا خودش پرستار می گیرن و بقیه می رن اسکی. پس خارجیها از هالیدی به هالیدی زندگی می کنن و اون وسطها هم کار می کنند.
هنوز مطمءن نیستم کدوم روش رو دوست دارم. ولی اولی رو که سالها امتحان کرده م و دیده م نهایتا برای زنها و احتمالا مردهای ایرانی جز آرترز و افسردگی چیزی نداره. دومی هم البته آخرش به پرستار ختم می شه. تازگی ها هر وقت می گم می گن فلان کار ضرر داره و من می گم حالا من صدسال هم نمی خوام عمر کنم به ام می گن تو بی ادبی. چون که نسل قدیم که حالا شصت هفتاد سالشه حالا قصد کرده که صد سال عمر کنه و اینکه من می خوام قبل از صد سالگی بمیرم توهین به عمر پربار نسل بی خاصیت مولد انقلاب و جنگ و رکود محسوب می شه. من که می می دونم با پیشرفت علم پزشکی همه مون قراره با بی زاری افسردگی و هیچ کار نکردن در کنار هم دویست سال زندگی کنیم. پاشین حداقل هالیدی هاتون رو بوک کنین . 

کارما

بعد از این حملات اخیر برامون کلاس گذاشته ن که چگونه دانشجویی که رادیکال شده رو شناسایی و گزارش کنیم. خدا این فضای امنیتی دانشگاهها رو بخیر کنه. جریان سیبی که چرخ بزنه و این حرفا. دانشجو بودیم کتک می خوردیم الان که استاد شدیم باید کتک خورا رو ریپورت کنیم. خدایا کارمایت را شکر. 

می خوام؟ نمی دونم.

از دانشگاه جدید راضیم. از تخصص من فقط من رو دارن و چون از مدرک و سابقه ام دارن برای مجوز گرفتن برای مدرکهای جدید استفاده می کنند خیلی هم برام تره خرد می کنند. بعد از دیوونه خونه سابق این روند واقعا جای خوشحالی داره. یک مدرک جدید رو دارم از صفر می نویسم و دو تا درس جدید هم. چیز جدیدی نیست ولی همین که رءیس مدرسه (اسکول) هربار ازم تشکر می کنه و اذعان می کنه که سرم به اندازه کافی شلوغ هست خیلی خوبه. در دیوونه خونه قبلی با وجود این که سه برابر همین و شبانه روز - شامل تابستون تعطیلات و آخرهفته - کار می کردم بسیار جو مسموم و داغانی داشت. البته یک قضیه ای که وجود داره اینه که گستردگی نژادی که مشخصه دانشگاه در انگلیسه تقریبا وجود نداره. در دپارتمان ما فقط من و یک مرد هندی خارجی هستیم. در دپارتمان حقوق هم دو تا افریقایی هستند غیر از اینها همه بریتانیایی هستند. این نشون می ده که تا لحظه آخر در مقابل استخدام خارجیها مقاومت کردند تا وقتی که دیگه تخصص انگیسی کافی نبوده. البته من که رادارهام بسیار قویه در این مورد کوچکترین نشانه ای از رفتارهای نژاد پرستانه ندیده ام. وقت کافی برای تحقیق دارم. بعد از برش - کات؟- های بودجه دولتی البته هیچ بودجه ای برای تحقیق وجود ندارد. ولی از وقتی من یادم هست همین بوده. بعضی قدیمی ها راجع به زمان درخشانی صحبت می کنند که دانشگاه لبریز از بودجه بوده است ولی من به یادم ندارم.  ولی خوب همان زمانی هم بوده که شایسته سالاری معنی نداشته و یک مشت بور بریتانیایی با تخصص لازم - نه کافی- اموال دولتی را برای تحقیقات کم ارزش و هزاران گردش به اسم کنفرانس حرام می کردند. حالا بعد از برکسیت احتمالا همه چیز تنگتر هم خواهد شد. ولی همین که وقت تحقیق دارم خوشحالم. مسءله  ولی اینه که اینجا به راحتی پیشرفت می کنم ولی چالش ندارم. همکارهام همه از من کمتر می دونند و معاشرت باهاشون به من چیزی اضافه نمی کنه. زندگی خیلی راحت و بی استرسه ولی. نتیجه طبیعی اینه که چیزهایی که می خوام رو از این جا بگیرم و بعد برم به دانشگاه بهتری و از صفر شروع کنم. یعنی بشم آدم جوون جدیده و دود چراغ بخورم و استرس ولی کار با آدمهایی که کتابهاشون رو درس می دم. می خوام؟ نمی دونم. باید فکر کنم. حالا می فهمم که یهو می بینی یک پرفسور خیلی باسواد توی یک دهکوره پرت زندگی می کنه. زندگیش راحت بوده توی همون دانشگاه مونده  و یواش یواش برای خودش تحقیق کرده. حقوقها که فرقی نمی کنه. می خوام؟ نمی دونم.  

بزرگ شین دیگه باباجون

این ماجرای نوستالژی برای ایران و ناله و زاری واقعا خیلی ربط به احساس موفقیت و زندگی شخصی داشتن گوینده داره. یک بار چند سال پیش این رو نوشتم همین جا یکی از وبلاگنویسانی که وبلاگش رو هم اتفاقا دوست دارم ناسزا و یکدستی بارم کرد. البته همون موقع رفتم جوابش رو بدم دیدم که نوشته دوقطبیه پس بی خیال شدم چون واقعا این بیماری بسیار آدمها رو اذیت می کنه و خیلی روی تصمیمات و حرفاشون اثر می ذاره. به هرحال بعدا معلوم شد که همون موقع که می گفت همه چی ردیفه ولی هنوز دلش برای ایران تنگ می شه مشکلات داخلی زندگیش بسیار توی این قضیه اثر داشته. حالا به نظر میاد خوبه و امیدوارم که خوب بمونه. ولی قضیه اینه که هرکسی رو می بینم که هی به عقب داره برمیگرده و هنوز پس از مهاجرت ایران رو پشت سر نگذاشته دلیلش اینه که زندگی شخصی برای خودش درست نکرده. هابی های خودش رو اینجا نداره از کارش یا رابطه ش راضی نیست و به هر دلیل دیگه ای اینجا (خارج از ایران) رو خونه خودش نمی دونه. همه دوستان مذکر و مونثی که چند سال پیش می گفتند پاشون رو ایران نمی گذارند بعد از جدا شدن از همسرانشان تشنه برگشتنن. ایران خیلی کشور زیباییه. ولی این نیاز به برگشتن دلیلش اینه که زندگی شون رو پر نکرده ن از چیزهایی که به معاشرت با فامیل و دایره هم وابستگی ( کودیپندنس) رفقا/همسر بستگی نداشته باشه. و این درست نیست. برای آدمهای چهل ساله. چون حقیقتش رو بخواهید ما همه در نیمه راه زندگی فعالمون هستیم. اگر فرض کنی که هر فرد مفیدی در چهل سالگی بیست سال کار کرده حدود بیست سال دیگه می تونی خودت رو با کار کردن دارای زندگی نشون بدی. بعد از بازنشتگی همه زیرساختهای زندگی شخصیته که نجات بخش ملال پیریه. حالا به هر حال می تونید با فحش دادن به من آینه رو بشکنید ولی وقتی شصت ساله شدید نگید بهتون نگفتم. هابی هایی پیدا کنید که نیاز به یک آدم دیگه لزوما نداشته باشه. یاد بگیرید تنهایی وقت بگذرونید و از بودن با خودتون لذت ببرید. وسطش آدمها میان و میرن. پدرمادرهاتون که اینطور بهشون چسبیدین بالاخره می میرن. بچه هاتون بزرگ می شن و می رن. رفقاتون مریض و سرخورده می شن و از گروه کناره می گیرن. بزرگ شین دیگه بابا جون.

آخر زمان

یا ایران از وقتی که من آمده ام خیلی تغییر کرده یا اینکه این آدم خیلی خالی بند است. در قرار اول دختر مورد نظر به اش پیشنهاد همخوابی داده ست. رفته اند به خانه نویسنده. بلافاصله بعد از سکس به دختر گفته است که می خواهد تنها باشد. دختر گفته است که خسته است و ترجیح می دهد بماند. جواب شنیده که نه می خواهد تنها باشد. برای دختر تاکسی گرفته بدون اینکه بپرسد پول همراهش هست. بعد دختر به او گفته که پول همراهش نیست. پول تاکسی به اش داده و راهیش کرده. 
این اتفاقها واقعا دارد می افتد؟ با کارگرهای جنسی هم بهتر از این رفتار می شود. با افتخار اینها را در وبلاگ می نویسید؟ این که در جامعه ایران طبقه متوسط بچه دار نمی شود خبر خیلی خوبی است. انتخاب طبیعی باید یکسری آدمها را از این دنیا حذف کند. دستش درد نکند. 
دیروز یک مزدی رو بعد از هیجده سال گرفتم. با یکسری از دوستان رفته بودم هایکینگ معلوم شد که آدم مشترکی رو می شناسیم که من در دوران دانشجویی خودم و دانش آموزی آنها معلم گیتارش بوده ام. وقتی که یکی شان برگشت و با اعجاز و تحسین نگاهم کرد و گفت فلانی خیلی خوب گیتار می زد معلمش تو بودی؟ من مزدم را بعد از سالها گرفتم. این یکی از دلایلی ست که من حالا هم شغل معلمی رو انتخاب کرده ام . از بین آنهمه دانشجوی خل مشنگ کافی است یکی باشد که بعد از بیست سال یک نفر برگردد بگوید فلانی محقق خوبی است یا بهتر از آن دانشمند خوبی ست تو استادش بودی؟ 

با دیوارهات مهربان باش.

حالا که در همه خونه ها به روی مردم باز شده به لطف اینستاگرام  یه چیزی که برام خیلی عجیبه و شاید برای خیلی ها احمقانه باشه این تعجب اینه که دیوارهاشون لخت لخته. خونه ها پر از اثاثیه و زندگیه ولی دیوارهاشون خالیه. چطور می شه؟ چطور می تونید به دیوار خالی خیره بشید. من همیشه از روی دیوار خونه می فهمم چی توی ذهن آدماش می گذره. کسی که یک نقاشی بازاری یاصنایع دستی یا سینی قلم کار زده به دیوارش یا پرینت یه نقاشی معروف یا یک تابلوی خط نقاشی یا عکس خانوادگی یا به دانشجوی هنر داده یه طرحی بزنه یا یه پارچه سوزن دوزی رو قاب گرفته یا یه طرح مذهبی رو.شاید هم یک تقلید پاپیروس چینی یا یک چیز دستی مثل کاشی کاری یا ویترای. شاید هم یک سردیس از یک آدم مورد احترامش . یا یکی از این چشم زخم به در کن ها اسمش یادم رفته. همه اینا یه دریچه ایه به رویاهای آدم ها. که وقتی با یه لیوان چای می شینه روی مبل یک نگاهی می کنه به رویاش و خودش رو توی خونه می بینه. اینا که دیوارهای خونه شون لخته رویا ندارن؟ یا می ترسن دریچه ای به درون ذهنشون باز بشه برای مهمانان؟ برای یک نفر پیام گذاشتم گفت الویت نیست. چی اولویت نیست؟ مگه چه کوشش جانکاهی می خواد که یه پرینت بگیری از یه چیزی بکوبی به دیوار. چطور می شه؟ تنها چیزی که من می فهمم از این خونه با دیوارهای خالی از یه خونه با بالکنهای پر از آشغال و ترشی و یک حیاط پر از علف هرز با کاشی های شکسته و درختهای تشنه اینه که صاحب این خونه به این خونه دلبستگی نداره. فکر می کنه اینجا موقته و ارزش شخص شخیصش رو نداره. قراره به زودی بره یه جای بهتر و از این خراب شده خلاص شه. برای همین مهم نیست دیوارهاش یا بالکنش یا حیاطش چه شکلی باشه چون ما که فقط این تو می خوابیم و تو این گذرگاه موقت صبر می کنیم به امید یه روز بهتر. بگذار بهت بگم که روز بهتر همین امروزه که این بچه داره مثل ساقه لوبیا توی این خونه بزرگ می شه و این ذهنیت موقت تو و این کمبود خنزر پنزر در خونه تو عدم احساس تعلق می ده بهش. از لحظه ای که بتونه به کالج فرار کنه در رفته و به زور برمی گرده به خونه ای با دیوارهای خالی و مادری که بعد از مهاجرت در ایستگاه موقت نشیمن گزیده و از مخلوط شدن با جامعه میزبان جز سرکار اجباری رفتن ابا می کنه. خونه ای که توی مهمونی و تعطیلات فقط پره از ایرانی هایی که این بچه دیگه زبونشون رو هم درست و حسابی نمی فهمه و مادری که به جای اینکه بره توی جامعه ای که پذیرفته اش برای خودش و فرزندش زندگی و دوست خانوادگی بسازه در این کشور جدید نشسته توی خونه ای با دیوارهای خالی و توی اینستاگرام فارسیش برای خیل هوادارانی که هیچگاه نخواهد دید نکات فرزند داری و ورزشکاری آموزش می ده. دیوارهای خالی پیشگوی روزهای بلند و حوصله سربر بازنشستگیت خواهند بود عزیز من. روزهایی که بچه رفته دنبال زندگیش و تو مونده ای بدون دلمشغولی. دیوارهات رو پرکن. اینستاگرام تنهاییت رو در شصت سالگی پر نمی کنه. و اگر جمعیت امروز نشونه ای برای فردا باشه به نظر می رسه که همه مون بعد از بازنشستگی دهه ها چارچنگولی چسبیدیم به زندگی. پس یه فکری کن برای هابیت. گذاشتن زندگیت در ویترین اینستاگرام خوبه برای ارتباط گرفتن با ایرونی هایی که نمی بینی ولی آخر عمری تو می مونی با دیوارات. باهاشون مهربون باش.