جه یوک هه

پدر و مادر من مثل اکثر آدمهای تهرانی در کودکی و نوجوانی به تهران مهاجرت کرده بودند. پدرم از گوش گربه و مادرم از حاشیه خزر. در آموزش دوزاری متوسطه و دانشگاهی در ایران دانش آموختند که به انسانها یاد می دهد که  اسنوبی خوب است و تظاهر به روشنفکری خوب است و لهجه و سنتها بد است . به همین دلیل نه مادرم به لهجه شمالی مادربزرگم حرف می زد و نه پدرم به ترکی. در خانه فارسی حرف زده می شد و هفته ای یک روز از روی کتابهای چاپ آکسفورد به ما انگلیسی با لهجه تهرانی تدریس می شد. این چاپ آکسفوردش یادم هست چون والدینم طوری می گفتند چاپ آکسفورد انگار خودشان در آکسفورد این کتابها را چاپ کرده اند. فامیل به طرز غریبی دستچین شده بود. از توی عموزاده های مادرم فقط با افراد خاصی که آبرومند و تحصیلکرده بودند ارتباط داشتیم. عموزاده های پدرم که سنتی تر بودند به خانه ما کمتر راه داشتند فقط در خانه مادربزرگم می دیدمشان. از فرهنگ و سنت زادگاه والدینم چیزی نمی دانم جز عید دیدنی که بسیار سخیف و پر زحمت قلمداد می شد. نه پدرم غذاهای ترکی را بلد بود و نه مادرم غذاهای شمالی. از رقص ترکی و شمالی چیزی ندیده ام.  سفر هم فقط می رفتیم شمال. در مهمانخانه های سنتی شهرها هم غذا نمی خوردیم چون اخی بود. نتیجه اش این شده که من عمیقا عقده سنت دارم. ایران که بودم با رفقای کوهنورد همه جا را گشتم ولی خیلی چیزها را نخوردم و خیلی سنتها را ندیدم چون این سنتها توی خانه هاست و به دست ما نمی رسید. مگر اینکه سر عروسی ای در روستا سرمی رسیدیم و همانطور که آنها زندگی ترنسپرنت خودشان را می کردند ما هم می دیدیم.  حالا دستم از ایران که کوتاه است چون هروقت می روم رفت و آمدهای فامیلی نمی گذارد که هیچ کجا را ببینم یا هیچ چیزی در خارج از خانه و خانواده بزرگ پراز حاشیه ام بخورم. شبیه ترامپم که همه ازش بدشان می آید و پشت سر مسخره اش می کنند و پیش رو متلک بارش می کنند ولی نمی توانند از پیگیری اخبارش خودداری کنند. ولی به هرکشوری می روم که رنگ کمرنگی از سنت دارد انگار به زادگاه نداشته ام بر می گردم. غرق می شوم توی رنگها و لهجه ها و بوها. فرو می روم توی بازارهایشان. حسرت این را دارم که یکی از این مادران چاق که بوی خانه می دهد با لباس سنتی اش بغلم کند و بهم یک کاسه آش یا نان محلی بدهد. راه می افتم دنبال عربها و هندیها و سعی می کنم با تعقیبشان یک کم از خاطرات و افکارشان را جذب کنم. بهترین خاطره من از اینهمه شمالی که رفتیم یکی روزی است که دختر دهاتی همسایه ویلا ی داییم صبح زود پاشد و برای من نان پخت فقط به خاطر اینکه دیروز با هم گردش رفته بودیم. یکی هم روزی است که از روی رودربایستی که عمیقا مورد نقد  فامیل قرار گرفت دعوت یکی از فامیل های اسمش را نبر مادرم که از زور بیچارگی به زعم فامیل زن یک ترکمن شده بود و به این وسیله خودش را اوت کست کرده بود را قبول کردیم و در خانه محقرش یک کوکوی اشپل به ما داد که مزه سبزیهاش هنوز زیر دندانم مانده است. می روم توی ده های کوچک انگلیس سعی می کنم یکذره بو و اصالت بجورم. توی هایکینگ راه می افتم دنبال چینی هایی که دارند از کنار رودخانه سبزی می چینند و می پرسم چیست. به ام می گویند یک سبزی چینی است که باهاش کوفته درست می کنند و مزه سیر می دهد. آرزو می کنم یکی از این ها مادربزرگ من بود و مرا به خانه اش می برد و به ام یاد می داد چطور با جه یوک هه کوفته درست کنم. به آنهایی که اهل کاشان و سنگسر و زابلند حسودی می کنم که اینقدر توی بطن اصالت زندگی کرده اند که رفته زیر پوستشان. از توی خورش های توی عکسهای ایسنتاگرامشان تاریخ می زند بیرون. یادم هست یک بار که مادربزرگ پدریم داشت آش دوغ درست می کرددستهاش بوی گشنیز می داد. یک بار که پدرم گشنیز خریده بود به اش گفتم بوی دستهای مادرش را می دهد ازم خواست هرگز تکرار نکنم چون حرف زشتی است. مادر بزرگ مادریم هم کاسه کوزه های عتیقه خانه اش وسایل دهه سی امریکا بود که از امریکایی هایی که هفتاد سال پیش خانه شان را کرایه کرده بودند خرید بود. مدرنیته دوزاری وارداتی من را که حسرت به دل خوشی های کوچک زندگی کرده شما را نمی دانم. ولی تق قتل عام سنتها و فرهنگ ریزه های ایران صد سال دیگر درمی آید ببینید من کی گفتم. 

هیچ نظری موجود نیست: