رویای دریا و آفتاب

من چندین ساله که رویای روزانه دارم که در یک دانشگاهی لب آب درس می دم که آفتابه و مردم زندگی سنتیشون رو حفظ کرده ن. حتی پارسال یه مصاحبه هم رفتم و کار رو گرفتم ولی بعد گفتم نمیام. حقیقتش اگر این کار رو در لندن نمی گرفتم احتمالا می رفتم. چون کار در شهرستانهای اطراف لندن که در چند سال گذشته کرده م بسیار هوشیار کننده بود حالا حس می کنم که از دهات اومده م شهر. روابط با همکاران و کیفیت دانشجوها خیلی فرق می کنه. همین هم نگهم داشته. . درس دادن که قبلا خیلی مورد علاقه م نبود الان به بهترن جزء کارم تبدیل شده.  
فقط هم به دلیل دانشجوهای فوق لیسانسه که در کلاسهای نه صبح گوش تا گوش نشسته ن. اینقدر علاقمند و خوبن و سوال میکنن که نمی فهمم کلاس چطور گذشت. فقط حرصم رو در میارن وقتی هرچی می گم می نویسن با وجودی که   پرینت اسلایدها رو دارن. بعضی وقتها می خوام مثل خمینی که می گفت حالا یه دقیقه گوش کنید شاید گریه نداشت. می خوام بگم بابا حالا من یه چرتی می گم ننویسین اینقدر برین کتابو بخونین.
ولی به هرحال می ترسم در یک شهر زیبا و آفتابی لب دریا این دانشجوها گیرم نیاد. ضمن اینکه عضویت خیلی از این  صندلیهای گروههای تحقیق و کنفرانس و موسسات  حرفه ای یا حتی قضاوت مقالات رو به این راحتی به ساکن خوابالوده یک شهر آفتابی نمی دن. باید حتما کله سحر توی سرما سوار تیوب بشی و  مالیات ملکه رو بدی که بتونی  عضو جامعه علمی انگلیس باقی بمونی. با این وجود احساس می کنم که حداکثر بیست سال دیگه برام بسه.  حقیقتش اینه که هنوز فکر می کنم این قضیه  یا قناعت پرکند یا خاک گور واقعا دیدگاه درستیه. چون که  هر آدمی رو می بینم که عمر ش رو مشخصا داره تلف می کنه و چهل سال گذشته واقعا داشته تلوتلو می خورده همچنان داره برای پنجاه سال آینده برنامه ریزی می کنه .  فکر می کنم انسانها برای همین بچه دار می شن. چون یک آدم طبیعی تا پنجاه سالگی هرکاری که می خواسته و لازم بوده و لذت بخش بوده رو انجام داده. و اگر در زندگی کردن - یعنی سخت کارکردن و لذت بردن- کوتاهی کرده باشه واقعا نگاه به گذشته و آینده هر دو غم انگیزه پس اگر به آدم بگن تو که پنجاه سال گذشته هیچ گهی نخورده ای در پنجاه سال آینده  قراره چه گهی بخوری تنها جواب دهان پر کن اینه که من نباشم کی این بچه رو آب و دون بده؟   بعد هم نوه ها می آن و آدمها می تونن پنجه هاشون رو همچنان در زندگی نکرده فرو کنند. این به هیچ عنوان نقد بچه داشتن یا نود سال عمر کردن نیست. نقد بیهودگیه. سربسته بگم روش زندگی آدمها برام بسیار عجیبه. شماها که نه کار شدید می کنین نه کیف و لذتهای انسانی- غذا رقص سکس ورزش و عشق- در زندگیتون جایی داره چطور امید به پنجاه سال آینده دارین؟ من رو به کشورتون  راه بدین. شاید هم نه حوصله م سرمی ره.  زنده  و شاد باشید ما که بخیل نیستیم فقط روی به خیام نیارین در میانسالی چون همه این افسردگی که خواهید گرفت قابل پیش بینیه از همین حالا. 

هیچ نظری موجود نیست: