از بیست و پنج سالگی

بعضی دانشجوهای فوق لیسانس هستند که هر چه بیشتر هلشون می دم بیشتر می رن. بعضی وقتها بهشون یک تکنیکهایی توصیه می کنم که دانشجوی دکترا ماهها طول می کشه انجام بده بعد می رن یک ماه دیگه با دست پر میان. (در حد فوق لیسانس دیگه) کیف می کنم. بهشون می گم البته این تکنیک سختیه کار آسون تر هم می تونی بکنی. می گن عیب نداره اگه تو ازش راضی باشی. خودم رو سفت نگه می دارم ولی توی دلم اشک توی چشمام جمع می شه از اینهمه فروتنی. توی دلم می گم خدا ازت راضی باشه پسرم. تو باید راضی باشی از من که شش ماه از جوونیتو داری می ذاری میای من رو می بینی . منم که باید جنس خوب بدم دستت. کاش می تونستم همه تونو برای خودم نگه دارم. قبل از اینکه آز و غرور بگزدتون توی همین بیست و چهار پنج سالگی فریزتون کنم. یک ماکت از این دنیا درست کنم بذارم زیر گنبد جاکیکی. همه مقامات لشگری و کشوری رو بدم به شماها. بعد صد سال بهشت تحویل بگیرم. چی می شه که بعد ده سال برق چشماتون می ره می افتین دنبال پول و گه می زنین توی این دنیا آخه. 

هیچ نظری موجود نیست: