از سی و هفت سالگی

ده سال پیش یا حتی پنج سال پیش من  از خواب که بیدار می شدم دست و صورتم را می شستم مسواک می زدم و می رفتم دنبال کارم. روزی هشت تا ده ساعت کار می کردم از سرکار که برمی گشتم دوباره می رفتم تءاتر و شام و گردش . آخرهفته هم کوه و هایکینگ یا سفر.  شنبه هم هفت صبح سرکار بودم. عاشق سفر بودم و فرودگاه برایم هیجان انگیزترین بود. 
امروز ولی بدنم کاملا افت کرده. دیگر نمی توانم مثل قبل کار یا تمرکز کنم. در کنفرانسها اگر بعد از دوساعت به ما استراحت با چای و آبمیوه و ساندویچ ندهند مغزم از کار می افتد. موقع درس دادن هر ۴۵ دقیقه به کلاس استراحت می دهم نه به خاطر آنها به خاطر خودم. مسواک زدنم بیست دقیقه طول می کشد چون باید اول با خاکستر مسواک بزنم بعد با نخ دندان و برس بین دندانی و آخر هم خود مسواک و قرقره. چون این دندانها باید سی سال دیگر بمانند. به پوستم هم اگر یک مرطوب کننده با روغن اولیه به اضافه ضد آفتاب نزنم مثل یک چرم کپک زده فشرده و دان دان می شود. 
 برای دیدن خود بکت هم حاضر نیستم با اتوبوس به وسط شهر بروم. فقط تءاترهایی را انتخاب می کنم که یا جای پارک داشته باشد یا نزدیک تیوب باشد. اصلا حاضر نیستم کنار دیواره در چادر سگ لرز بزنم و صبح نودل و آب داغ بخورم که بتوانم شش صبح قله را بزنم. می روم یک لاگ کابین اجاره می کنم که شب در کنار شومینه بخوابم . غذایم را در مایکروویو گرم کنم و صبح با لباس بسیار گرم با سگم مسیری را بروم که نزدیک غروب قبل از بیرون آمدن پشه های آدم خوار با یک گیلاس شراب از پشت شیشه های دوجداره به دریاچه خیره شده باشم.
برای پرواز حال رد شدن از سکیورتی را ندارم ترجیح می دهم توی اروپا - یعنی وقتی مجبور نیستم از روی اقیانوس رد شوم-  را با قطار بروم و اگر مجبور باشم پرواز کنم مقاصد زیر سه ساعت را انتخاب می کنم. اوقات فراغتم را با نقاشی وجین باغچه م سرگردانی در گاردن سنتر یا باغچه های دولتی (الاتمنت) می گذرانم و با سایر سگداران در قدم زدنهای طولانی گپ می زنم. اگر زن یا مردی کالسکه یا اسکوتر بچه اش را از سگ بزرگم با وحشت دور کند برایشان رو ترش می کنم و در دلم با حق بجانبی برای فوبیاشان دل می سوزانم. برای بهتر شدن ترافیک محله یا ساخته نشدن مدرسه روی کمربند سبز امضا جمع می کنم و به نماینده مجلس ای میل می زنم. 
غروبهای وسط هفته را هم با آشپزی و تماشای تلویزیون و البته دویدن / راه رفتن / خزیدن با سگ می گذرانم. 
برنامه بازنشستگی ام را هم از الان چیده ام. قرار است در پنجاه و پنج سالگی که اولین موعد بازنشستگی در انگلیس است بازنشسته شوم و به یک کشور آفتابی و انگورخیزکوچ کنم. از الان هم چند تا خانه در نرماندی یا الگارو زیر سر گذاشته ام که قرار است با پس اندازی که تا آن موقع خواهم داشت خریده شود. (این که تا آن موقع خانه ها فروخته شده یا قوانین عوض شده یا من مرده م به ذهن خودم هم رسیده ولی بشر به پلن بی زنده است.)
غرض اینکه آدم سی و هفت ساله با آدم بیست و هفت ساله خییییلی متفاوت است. سوز چهل سالگی از همین الان دارد می آید و باید آدم خودش را بپوشاند.  برای خودش هم آش ماش بپزد و کنار بگونیاها و شمعدانی ها با درناها و سینه سرخهایی که گهگاه به هوای آب خوردن روی بید مجنون حیاط می نشینند و به افق خیره می شوند بخورد.  دیگر هم قصد ندارم دنیا را نجات دهم. همین که مثل خانم سان سو کی نباشم و پتیشن را امضا کنم که نوبلش را ازش بگیرند سهمم را انجام داده ام. هدفهای کوتاه مدتم همین است که هر چند سال نمایشگاه بگذارم یکی دوتا رمانی که از ترس فارسی زبانان به انگلیسی نوشته ام پروموت کنم.  چند تا دانشجویی که دارم را جوری راهنمایی کنم که قبل از اینکه مشاعرشان را از دست بدهند درسشان را تمام کنند و سالی یکبار ردای استادیم را بپوشم و در جشن فارغ التحصیلی شان دست بزنم. هدف بلند مدتم هم که همینطور که گفتم این است که در حاشیه دریای آتلانتیک شمالی سکنی بگزینم و مثل بقیه پیرزنهای طبقه متوسط اروپا با کشتی دنیا را گز کنم. 
الان که فکر می کنم می بینم شاید مال این است که همه چیزهایی که در هفده سالگی می خواستم  در چهل سالگی داشته باشم داشته ام . هرچقدر سعی می کنم فکر کنم که این پایان غم انگیزی است برای آن دختر پرشور هفده ساله نمی توانم. شور و انرژی ای که او صرف کرد در این بیست سال باعث شد که من در این سن حسرت چیزی را به دل ندارم. تصمیمات و پایداری او باعث شد که من امروز در آرامش بنشینم و دغدغه ام این باشد که برای پاییز یک آتش دان برای حیاط بگیرم که بتوانیم غروبهای پاییز هم توی سرما بنشینیم لب رودخانه و چایمان را بنوشیم. هر چه سعی می کنم در این حال یک ایرادی پیدا کنم و یک تشخیص روانی در این زن سی و هفت ساله که آرزویی ندارد و فقط برنامه دارد بدهم نمی توانم. من صمیمانه برای همه آرزو می کنم روزی از این دوندگی درونی رها شوند و اینکه دیگران آنها را چگونه می خواهند برایشان به اندازه یک روز آفتابی هم مهم نباشد. برای من هم تکست چرت و پرت نزنند چون بلاکشان می کنم. 

هیچ نظری موجود نیست: