همه هتل

یک گروه مهمان داشتم به دعوت خودم از اروپا. دو تا زوج پناهنده. رفتارها بسیار غیرعادی و طلبکارانه. بی رحمانه و تامرز صدمه جسمی زدن به میزبان . یک رفتار جنون آمیز که انگار این آخرین شانس است برای زندگی و باید با گردش و خرید و خوراک خودکشی کرد. بی توجه به زحمت فیزیکی  وروحی و مالی برای میزبان. یک حالت نوروتیک که قابل درک هست. اینقدر پناهنده ها - صرف نظر از پناهنده سیاسی یا اجتماعی - سختی می کشند و این راه نسبتا آسان مهاجرت و کار و زندگی برایشان غیر ممکن و غیرانسانی طی می شود که باورش برایشان سخت است که می شود دوباره زندگی کرد. مراکز تفریحی و رفاهی هنوز وجود خواهند داشت. یک جور حالت غنیمت گیری از منزل و کشور میزبان. گویی که زندگی نرمال میزبان و حضور در میان جمعیت نرمال کشور میزبان مسوول تمام نابرابریها و اجحافها و هجرانهاست که یک پناهنده سالها در کمپ با آن روبرو بوده ست. مهمانها رفتند و من خرد و خسته دو هفته است از سرکار که برمی گردم می خزم زیر لحاف تا انرژی به بدن نیمه جانم برگردد. آخرین باری که من مهمان خانگی داشته ام. بعد از این همه هتل. 

۲ نظر:

ناشناس گفت...

متاسفانه خیلی از پناهنده ها بد شنیدم و خیلی از دلایل اینایی که گفتین. کلا افرادی که پناهنده میشن دوران زندگی سختتری دارن و...

sara گفت...

بله نمی شه البته جمع بست ولی این تجربه محدود منه.