رابطه عشق و نفرت با سوشال مدیا

رابطه من با سوشال مدیا یک رابطه عشق و نفرت است. خیلی طول کشید تا روابطم را تنظیم کنم با سوشال مدیا. اواءل وبلاگ داشتم و فیس بوک و زندگیم رو بود. اتفاقی که به مرور افتاد ولی این بود که روند زندگی من مثل هر آدم نرمال دیگری رو به جلو بود. زمانی دانشجو و معلم موسیقی پارت تایم بودم بعد کارمند شدم . بعد رفتم اروپا درس خوندم برگشتم پول جمع کردم و دوباره اومدم اروپا درسم رو تموم کردم و در این میان ازدواج کردم و مثل هر آدم نرمالی در این میان برای خودم زندگی درست کردم و سفر کردم و غیره. تا اینجاش خیلی معمولی و کسل کننده است. ولی اتفاقی که افتاد این بود که  خانواده و دوستان منفعلم که زندگیشان به طرز عجیبی توقف کرده بود (الان برام عجیبه ولی اون موقع نمی فهمیدم ) تا زمانی که یک زندگی کارمندی در ایران داشتم و سفرهام به کوه و هایکنیگ ختم می شد راضی بودند. از لحظه ای که به اروپا اومدم و در اروپا با پول دانشجویی و کارگری هم می شود سفر کرد و آدمی که اهل بک پک و کمپینگ هست می تواند خیلی خوش بگذراند. متلک ها و سیخ ها از جانب آدمهایی که در زندگی محدود ولی راحت خودشان مانده بودند شروع شد. کافی بود که محل زندگی را از فیس بوک حذف کنم که پیام بگیرم نکنه لندن نیستی؟ (چون می خواستند نباشم) فامیلهایی دپرسی که هر شب روی پل می ایستادند وفکر می کردند خودشان را توی رودخانه پرت کنند به دلایل معلوم زنگ می زدند ایران  و گزارش می دادند که سارا دپرس شده و هر شب گریه می کند (چون می خواستند باشم). اگر به دعوت دوستانی که هتل داشتند به جنوب فرانسه می رفتم در ایران بلوایی به پا می شد که به چه جرءتی سارا با پول کارگری خودش رفته عشق و حال. بعد از ازدواجم وضع بدتر شد. همسرم مرد نازنینی بود (هست) که  مرفه و تحصیلکرده ست و خانواده محترمی دارد. سیل متلک و توهین از ایران سرازیر شد. زمانی که داشتم برای تصمیم به ازدواج فکر می کردم خانواده از ایران زنگ می زدند و فریاد می زدند که من جنده هستم که فورا ازدواج نمی کنم و برای چی دارم برای ازدواج با مرد به این خوبی فکر می کنم و خودم را فورا در آغوش یک ازدواج عجولانه پرتاب نمی کنم. اعضای دیگر خانواده من را توبیخ می کردند که چرا من از خانواده ای با در آمد کمتر این ازدواج را می کنم ولی دختران دیگر فامیل که پولدارترند نمی توانند شوهر کنند. وقتی به ایران می رفتم برای مثال گفته می شد که فلانی دختری است که هیچی نیست مثل سارا آن موقع که در ایران کارمند بود و شوهر نکرده بود. یعنی زمانی که هنوز مدال افتخار دکترا و تاهل به ام اعطا نشده بود. در عکسها داءما حرف این بود که چرا من چاق و لاغر شده ام آرایش کرده ام یا نه. پشت سر خواهر شوهرم حرف بود چون به نظر خانواده شکم گنده مادری به اندازه کافی زیبا و لایق داشتن همسر زیبا و پدر پولدار و زندگی حرفه ای موفق نبود. در زمانی که دانشجوی دکترا بودم در حال بنایی بودیم و زندگی من دور و بر تز و ورزش می گذشت. وقت کمی داشتم که فقط به همسرم و دانشگاه اختصاص می دادم و وقتی برای بیمارهای خانواده که حالا بر اثر گذشت زمان و توقف خودشان احساس بازندگی داشتند و داءما برای من تکست ها و تلفنهای پراسترس احمقانه و توهین آمیز می فرستادند نداشتم. خودم را از سوشال مدیا حذف کردم و به هرکس که زنگی می زد می گفتم که اگر چرت و پرت بگوید قطع می کنم. مریضها را تاجایی که می شد از زندگی حذف کردم . درسم را تمام کردم بنایی تمام شد و کار و خانه را جوری که می خواستم مرتب کردم. گهگاه مجبور می شدم به ایران بروم و با کامنتهایی از قبیل اینکه اگر فلانی تو رو نمی گرفت هیچ کس دیگر نمی گرفت. اضافه وزن پیدا کردی و غیره روبرو شوم. در حالی که در حال چاپ کتابها و هفتصد تا دانشجو و باغبانی و باد سواری (ویند سرفینگ) و سفر و زندگی بودم به دلیل عدم گزارش روزانه و فشار فامیل  روزانه تکست دریافت می کردم که تو با کسی ارتباط نداری و داری افسرده می شوی و می روی تیمارستان مثل فلانی. بلاکشان کردم. زنگ می زدند به شوهرم و می گفتند که باید با من حرف بزنند و بعد فحش می دادند که تو اگر تنهایی اگر می خواهی با ما ارتباط داشته باشی باید فلان و بهمان کنی. یا وقتی عکسی از کتابم که اخیرا چاپ شده بود می گذاشتم یک ای میل پرشرر دریافت می کردم که این اعتماد به نفس کاذب تو که اینقدر از خودت راضی هستی از کجا آمده؟ این رفتار هیستریک تا جایی پیش رفت تا اینکه شوهرم گفت ببین دلیل اینکه آدمهای معروف خودشان اخبار خودشان را بیرون می دهند این است که مردم حرف می زنند اگر به شان خوراک ندهی برای خودشان ایجاد می کنند. بیا برگرد به سوشا مدیا ولی مطالب را کنترل شده بگذار تا حساسیت کسی را تحریک نکنی. 
برگشتم به سوشال مدیا. یک وبلاگ دارم که توش خیلی از خوشبختی نمی گویم. از اینکه خیلی راضیم که کتاب چاپ می کنم از ساعت کاریم راضیم از تبادل ظرفیت علمی با آدمهایی که تا دیروز کتابهایشان را درس می دهم بسیار راضیم خانه و باغ و همسرم را دوست دارم. هرسفری که دوست دارم می کنم و از اینکه دوستان قدیمی و فامیل را نمی بینم بسیار مشعوفم. گاهی مطلبی می گذارم که خیال بازندگان را راحت کند که افسرده نیستم طلاق نگرفته ام و بیکار و بیمار نیستم. یک اینستاگرام هم دارم که توش فقط از گل و گیاه و گوجه فرنگی های حیاطم و راه پیمایی با سگم عکس می گذارم. از سفرهای اگزاتیک یا هتلهای گران یا عکسهای عاشقانه با همسرم خبری نیست. زندگی روزمره که حسادت کسی را تحریک نکند ولی باعث هم نشود که تلفن را بردارند. 
حالا که ده سال از آن فضا فاصله گرفته ام می بینم چطور من هیچوقت فکر نکردم چقدر رفتار اطرافیانم غیر عادی بوده همیشه؟ چطور هیچوقت نفهمیدم که فلان زن فامیل که موقع رانندگی با قفل فرمان پیاده می شود و به راننده روبرویی می گوید شقه ت می کنم عمیقا بیمار است. چطور نفهمیدم که مادری که به دخترش می گوید کسی تو را نمی گیرد چون دانشگاه آزادی هستی عمیقا بیمار است. چطور نفهمیدم که زنی که با هر مشکلی توی خیابان راه می افتد و فریاد می زند و گریه می کند و با خودش راه می رود و حرف می زند عمیقا بیمار است. چطور نفهمیدم مردی که بچه مردم را توی خیابان کتک می زند عمیقا بیمار است. چطور نفهمیدم زنی که نمی تواند در هیچ کاری بماند با هیچ کس رابطه بلند مدت داشته باشد طبیعی نیست. زن یا مرد ثروتمندی که حاضر است بمیرد ولی پول خرج نکند عمیقا بیمار است. چطور من از این جماعت انتظار رفتار طبیعی و انسانی داشتم. چطور حس کردم اگر مثل انسانهای نرمال باهاشان تعامل کنم می شود رابطه را اصلاح کرد به جای اینکه لیچار بارم کنند و رگهای مغز علیلشان از عصبانیت بجهد. یا از خوشحالی من خوشحال شوند در حالی که قلب خودشان پر از خون و گلایه ست. 
اینها البته مشتی از خروار است. بقیه خانواده ها و دوستان هرکدام مشکلات دیگری دارند. حالا احساس می کنم که بزرگترین خدمتی که به خودم کردم این بود که از آن دارالمجانین بیرون آمدم . اگر شما هم چنین مشکلی دارید توصیه من به شما این است که این بند ناف سرطانی را ببرید. دنیا خیلی دست و دلبازتر و زیباتر و بزرگتر از این است که به آدمهای مریض به بهانه همخونی و همخانگی بچسبید. اگر کون سخت کارکردن و استقلال روانی را دارید ببرید این لامصب را. آدمهای مریض تا شما را مریض و شکسته نبینند راضی نمی شوند. رضایت که نه خون کمتری از دل خونینشان می ریزد ولی این به شما مربوط نیست. شما مسوول خودتان باشید. دوالپاهای مالی و احساسی همیشه و همه جا هستند سواری ندهید زندگی کنید. 

۱ نظر:

ناشناس گفت...

متاسفانه آدمای بخیل و حسود و تنگ نظر کم نیستند دوروبرمون، من بیشتر با آدمای خودخواه و منفعت طلب سر و کار دارم و دور انداختنشون کار راحتی نیست متاسفانه