من می فهمم که آدم دلتنگ کوچه خیابون نمی شه. یاد خاطره های گذشته می کنه. این پیرا که مهاجرت می کنن مخصوصا هی دلشون عکس می خواد از در ودیوار و خیابون مال همینه. من فقط از یک جا خاطره زندگی دارم. کوچه ای در یوسف آباد. قبل از این بود که همه کسایی که می تونستن می رفتن. قبل از این موج مهاجرت به کانادا و استرالیا در زمان جوانی ما یک موج مهاجرت بود اوایل انقلاب زمان بچگیهای ما توی کوچه ما داءما کاغذ چسبونده بودند که وسایل رو می فروختند و می رفتند. اون موقع وسایل خوبی می شد خرید از این حراجها. عتیقه و مرغوب. به اصطلاح ج ا مال طاغوتی ها که همه شون هم می رفتند امریکا. ولی انگار با رفتن اون موج کوچه از رفاقت افتاد. پیرزنهایی که همسایه ها رو به چای دعوت می کردند پالتو پوستهاشون رو فروخته بودند و رفته بودند امریکا. پسرهای بادی بیلدینگ همسایه که نیم تنه های ورزیده شون رو برهنه از پنجره بیرون می آورند که دخترهای کوچه ببیند از ترس سربازی دررفته بودند. کاسبهای محل که ما بچه دبستانی ها رو به اسم فامیل و شماره خونه می شناختند جاشون رو داده بودند به بقالهای بی هویت. هر خونه ای می دونست این گربه ای که از حیاط خلوت ما رد شد مال کدوم همسایه ست. حتی چادریهایی که بعد از انقلاب چادری شده بودند توی همسایه ها ازشون خاطره داشتن با مینی ژوپ. هنوز توی پارک شفق آدمهای ثابتی رو می دیدی هر روز و کتابخونه کانون محلی بود که مادرا بچه ها رو تنها می فرستادن. محل اونقدر امن بود که هیچ کس نگران تنها خونه اومدن بچه های هفت ساله نبود. توی کوچه ها هم سلبریتیهای اون موقع رو می دیدی. مثل بهزاد فراهانی که اون موقع به اسم بابای گلشیفته معروف نبود و همیشه توی بقالی می دیدمش یا رضا بابک و امیر جعفری که باباش نانوایی داشت. ما که از اون محل رفتیم تا سالها برنگشتم و وقتی که برگشتم همه خونه ها کوبیده و ساخته شده بودند. بافت آدمها عوض شده بود. محله امن نبود و آدمها شلوغ و بی ادب بودند. حتی جویها دیگر آب زلال قدیم را نداشت. می دانم نوستالژیک شده ام ولی قضیه این است که دلتنگی برای زمان از دست رفته است. آدمها و خاطره ها. این که امروز یکی فیلمبرداری کنه از شهر کمکی به بازگشت خاطره ها که نمی کنه. فقط تنبل می کنه ذهن رو که دیگه گذشته رو هم به یاد نیاره. 

۴ نظر:

ناشناس گفت...

تعداد زیادی از پستای وبلاگتو خوندم خانم دکتر سارا، تحلیلات جالبه و دوست دارم و بعضا یه مقدار قضاوت های ذهنی در مورد آدما، ایرانیا و مخصوصا مردای ایرانی رو میبینم، من خودم کانادا هستم و تا حدی با یه سریشون موافقم.جالبه هیچ نظری ندارن پستات، یعنی نظرات رو منتشر نمیکنی؟؟
ایمان

sara گفت...

سلام . ممنون. نه نظرات رو دست نمی زنم. کسی نظر نمی ده.

ناشناس گفت...

عجیبه. وبلاگ واقعا پرمغزی داری. شاید چون مقایسه می کنمش با مثلا پرشین بلاگ که تو ایران قابل دسترسه.

ناشناس گفت...

البته مسئولان ظاهرا خبردار شدنو امروز خبر دادن دسترسی به بلاگ اسپات در دانشگاه ها اومد.