بزرگ شین دیگه باباجون

این ماجرای نوستالژی برای ایران و ناله و زاری واقعا خیلی ربط به احساس موفقیت و زندگی شخصی داشتن گوینده داره. یک بار چند سال پیش این رو نوشتم همین جا یکی از وبلاگنویسانی که وبلاگش رو هم اتفاقا دوست دارم ناسزا و یکدستی بارم کرد. البته همون موقع رفتم جوابش رو بدم دیدم که نوشته دوقطبیه پس بی خیال شدم چون واقعا این بیماری بسیار آدمها رو اذیت می کنه و خیلی روی تصمیمات و حرفاشون اثر می ذاره. به هرحال بعدا معلوم شد که همون موقع که می گفت همه چی ردیفه ولی هنوز دلش برای ایران تنگ می شه مشکلات داخلی زندگیش بسیار توی این قضیه اثر داشته. حالا به نظر میاد خوبه و امیدوارم که خوب بمونه. ولی قضیه اینه که هرکسی رو می بینم که هی به عقب داره برمیگرده و هنوز پس از مهاجرت ایران رو پشت سر نگذاشته دلیلش اینه که زندگی شخصی برای خودش درست نکرده. هابی های خودش رو اینجا نداره از کارش یا رابطه ش راضی نیست و به هر دلیل دیگه ای اینجا (خارج از ایران) رو خونه خودش نمی دونه. همه دوستان مذکر و مونثی که چند سال پیش می گفتند پاشون رو ایران نمی گذارند بعد از جدا شدن از همسرانشان تشنه برگشتنن. ایران خیلی کشور زیباییه. ولی این نیاز به برگشتن دلیلش اینه که زندگی شون رو پر نکرده ن از چیزهایی که به معاشرت با فامیل و دایره هم وابستگی ( کودیپندنس) رفقا/همسر بستگی نداشته باشه. و این درست نیست. برای آدمهای چهل ساله. چون حقیقتش رو بخواهید ما همه در نیمه راه زندگی فعالمون هستیم. اگر فرض کنی که هر فرد مفیدی در چهل سالگی بیست سال کار کرده حدود بیست سال دیگه می تونی خودت رو با کار کردن دارای زندگی نشون بدی. بعد از بازنشتگی همه زیرساختهای زندگی شخصیته که نجات بخش ملال پیریه. حالا به هر حال می تونید با فحش دادن به من آینه رو بشکنید ولی وقتی شصت ساله شدید نگید بهتون نگفتم. هابی هایی پیدا کنید که نیاز به یک آدم دیگه لزوما نداشته باشه. یاد بگیرید تنهایی وقت بگذرونید و از بودن با خودتون لذت ببرید. وسطش آدمها میان و میرن. پدرمادرهاتون که اینطور بهشون چسبیدین بالاخره می میرن. بچه هاتون بزرگ می شن و می رن. رفقاتون مریض و سرخورده می شن و از گروه کناره می گیرن. بزرگ شین دیگه بابا جون.

هیچ نظری موجود نیست: