اه. دوباره باران همه زمینها را گلی کرد.

همیشه از بچگی تصویری که من از زن کارکن! داشتم ( چون همه آدمها که اسم شغلشون کارمند نیست ) براساس فیلمها و زندگی واقعی- زن سر شلوغی بوده که می دویده کار می کرده غذا درست می کرده به زور وقت دوش گرفتن داشته و برای اوقات فراغت تنهایی وقت نداشته و شب از خستگی بیهوش می شده. ایران که بودم جاهای مختلف کار کردم و تقریبا از جاده مخصوص تا خیابون شیراز همیشه حداقل یک ساعت در راه ( از هر طرف ) گذرونده ام بیشتر از هشت ساعت هم کار کرده ام. همیشه هم شبهام وقت برای کارهای متفرقه داشته م و برای کوه و کمپینگ و اینها بدون اینکه مجبور باشم  مرخصی بگیرم. زندگی اجتماعی ام هم همیشه پر از رفیق شفیق و یار و ماشوقه (به قول مادربزرگم) بوده . این را همیشه گذاشته م به پای زندگی با خانواده و اینکه در خانه مسوولیت نداشته م و بچه نداشته م و غیره.
مهاجرت که کردم هم هی منتظر شدم برای آن روزی که وقت دوش گرفتن و ورزش نداشته باشم و شبها از خستگی بیهوش شوم و روزهای تعطیل تا ظهر بخوابم. هیچوقت نیامد. هفته اولی که کار تمام وقت را شروع کردم فکر کردم دیگه شروع شد. حالا باید کمربندم را سفت ببندم. در کشور غریب و خانه داری و هفتصد تا دانشجو و کلاسهای دویست نفره. برای یک هفته غذا درست کردم و گذاشتم در فریزر. به خانم کمک خانه کلید دادم و وقتش را دو برابر کردم .
بعد از دوسال از آن غذاها احتمالا هنوز توی فریزر داریم.  آن خانم را مرخص کرده ام و فقط گاهی که لازم است از یک شرکتی چند ساعت می آیند تمیز می کنند و می روند. تقریبا هر شب غذای تازه داریم و وقتم به گل کاری و هایکینگ با سگ هم می رسد.  دوش و خرید و وقت تنهایی و شام با دخترها که جای خود دارد.برای نقاشی هم وقت دارم خودم تنبلی می کنم. احتمالا این هم ربط دارد به بچه نداشتنم. شاید اگر شش تا تا آدم گریان از سروکولم آویزان بودند وقت به جایی نمی رسید. ولی من هیچوقت به تصویر ایده آل (!) از زن کارکن نرسیده م. بعضی وقتها فکر می کنم نکند من به اندازه کافی کار نمی کنم. نکند من تنبل و مفتخورم بی اینکه بدانم. پس چرا امروز یکشنبه شش صبح عوض اینکه زیر پتو باشم نشسته ام روی مبل و در حالی سگ گنده م روی پایم خروپف می کند دری وری می نویسم؟
پ. ن . من هروقت از تجربیاتم می نویسم طبیعتا از زن طبقه متوسط می نویسم. من تجربه کارگری و کار در کوره پزخانه را نداشته ام . می دانم آدم بعد از یک همچین کاری بیاید کپرش را جارو کند و اشکنه اش را بپزد برای هفت تا بچه اش بعد بیهوش می شود از خستگی. تجربه زندگی اشراف را هم نداشته ام احتمالا آدم بعد از رتق و فتق امور املاک و سر و کله زدن با پیشکار و رعیت و سروسامان دادن هزارتا مهمانی و روضه و شرکت در هزار تا مهمانی و ختم و عروسی و اینها نای راه رفتن برایش نمی ماند. پس نیایید بگویید که من دستهام پینه بسته و وقت برای هیچی ندارم یا من نوه هوتول خان رشتی هستم و خیلی سرم شلوغ است. من از تجربه خودم می نویسم. 

هیچ نظری موجود نیست: