زولا کوچولو

دوباره دارم زولا می خوانم. در راستای کار را که کرد آن که تمام کرد یک مجموعه آثار گرفته ام و با رعایت زمان چاپ آثار دارم می خوانم که روند تکامل نوشتاری اش دستم بیاید. انگار مثلا اگر من روند تکاملی را تقلید کنم زولا می شوم. به هر حال دارم سعی می کنم هیچ نوشته ای از قلم نیفتد. نوشته های اولیش بی رحمی و لختی صحنه های اجتماعی اش کم است. مثل پروست و حتی جک لندن وقتی که مرد فقیر وارد بافت اشرافی جامعه می شود و در ابتدا تحسینگر و سپس از کم مایگی شان شگفت زده می شود. هنوز از اشراف به رختشورخانه ها کوچ نکرده است. بعضی اوقات می خواهم کیندل را زمین بگذارم و بروم بغلش کنم بگویم بیا امیل جوان بیا سرت را بگذار روی شانه من تو خیلی احساساتی هستی اینطور توی جامعه دوام نمی آوری. تو خیلی همه چیز را تحلیل می کنی و به قول انگلیسی ها حدس ثانی می زنی. آدمها ارزش اینهمه انرژی عاطفی که تو از دور برایشان می گذاری ندارند. تو مثل چهارده سالگی من هستی ولی من بزرگ شده ام و سفت شده ام و سنگدل شده ام ولی تو در سی سالگی هنوز لطف قلب چهارده ساله ات را حفظ کرده ای. بیا تا به تو یک کت بدهم که آن بیرون سرما نخوری. ولی دلم قرص است. امیل پنجاه ساله را دیده ام و می دانم که پوستش کلفت تر از من می شود و راجع به سوء استفاده از بچه ها و همجنس خواهها و کتک های رختشویخانه و می خوارگی خانمان برانداز و مردها تنه لش و زنهای زحمتکش خواهد نوشت. دلم قرص است که خم به ابرو نخواهد آورد وقتی سیاستمداران را متهم می کند. خیلی خوب است وقتی در زمان سفر می کنی . وقتی آینده قشنگ است و تو می دانی. زولا کوچولو الان اشک توی چشمهاش جمع شده است چون تازه فهمیده عاشق دخترخوانده اش است ولی برای اینکه عمل خلاف اخلاقی انجام ندهد دختره را از پنج سالگی فرستاده شبانه روزی تا بتواند در هیجده سالگی عاشقش شود. آخر چقدر تو گوگولی و پایبند به قواعد بودی عزیز من. بیا بیا تا من یک فنجان شکلات داغ برایت درست کنم تا توشه ات باشد برای آسوموار. بیا.

هیچ نظری موجود نیست: