گل قالی

امروز روز سرد و ابری ای است. سگ بزرگم که فکر می کند سگ بغلی است خودش را در کنارم گلوله کرده و سرش را گذاشته نزدیک رانم جوری که پوزه اش به سمت پشتم و بالای سرش به سمت شکمم قرار گرفته است. گهگاه زیر گلویش را که خیلی راه دستم است نوازش می کنم. برای هر دومان خوشایند است. با خشنودی مثل یک آدم آه می کشد. من ولی تودارترم و به روی خودم نمی آورم. وانمود می کنم که فقط دارم او را لوس می کنم و خودم از این کار لذتی نمی برم. این همان روش تربیتی است که نءاندرتالها برای اهلی کردن گرگ به کار برده اند. وانمود کرده اند که گرگ بدون آنها غذا گیرش نمی آید در حالی که خودش بیشتر نیازمند گرگ بوده است. من از اجدادم منفک نیستم. من دختر خلفی هستم. لپ تاپم را روی میز قهوه گرد جلویم می گذارم کنار ظرف میوه که به مناسبت زمستان پر از نارنگی ریزه و پرتقال خونی است. از تنها سوپر مارکتی که پرتقال خونی دارد خرید می کنم. فقط بخاطر پرتقالهاش. برای دلخوشی یک عدد انار تاجور امریکایی هم تاژکهای زعفرانیش را از روی ظرف میوه به سمتم نشانه رفته است. برکه می خیزم ¢ کش شلوارم را مرتب می کنم. ماهیچه گوساله را که با آب نارنج و سیر و زعفران و سیب زمینی نقلی توی آرام پز پخته و سرد شده می کشم توی ظرف در دار و می گذارم توی یخچال. ظرف لعابی آرام پز را می گذارم طبقه پایین ماشین ظرفشویی. برونو دنبالم راه افتاده . امروز خانه است و شوهرم او را با خودش به دفتر نبرده. به مناسب اینکه امروز مهمان من است برایش مرغ توی فر گذاشته ام. شوهرم که گوساله نمی خورد هم قرار است یک سینه مرغ ازش قرض بگیرد و برای خودش با آووکادو و مایونز لقمه بگیرد. شاخه های لخت بیدمجنون لب رودخانه به طرز رقت آمیزی در باد تلو تلو می خورند. از بالای دیوار کوتاه همسایه امواج بخار به حیاط ما می رسد. احتمالا مرد همسایه دوباره صبح زود لحاف استخر را کنار زده و در آب گرم خیس می خورد. با شش تا بچه احتمالا این تنها دلخوشی اش است. زنش با لباس یک سره مکانیکها در کارگاه ته حیاطشان پابرهنه در حال کار است. احتمالا موهای بلند و مواج و حنایی رنگش به یک طرف ریخته در حالی که سرش را روی تابلویی که افقی رو میز گذاشته و قطعاتی ازش می تراشد خم کرده. خانه ساکت است و جز صدای تیک تاک ساعت دیواری و هوهوی فر که مرغ در آن برشته می شود فقط صدای تایپ کردن من می آید. پس از رجعت من به کاناپه و از سر گرفتن لپ تاپ برونو به دسته دیگر مبل مهاجرت کرده و صدای نفسهای عمیقش به گوش می رسد. در گوشه راست صفحه کادری باز می شود که از رسیدن ای میل از شریس خبر می دهد. شریس فیلمسازی است که از بین دو فیلمسازی که داوطلب ساختن یک فیلم کوتاه راجع به کتاب بوده اند انتخاب کرده ام. اولی پسر جوان و پر مدعایی بود که سختش بود برای صحبت به کافه ای بیاید. نمی دانم به چه علت برای انجام کاری بی مزد داوطلب شده بود. به هر حال کارهای که از شریس دیده ام بهترند. امیدوارم که بتوانم از او برای بازگشایی گالری هم کمک بگیرم. برونو جابجا می شود و برای خودش کیف می کند. از آه کشیدنش معلوم است. دوباره خودش را مثل بچه شیرخواره ای گلوله کرده است. آووکادوهایی که بریده ام دارد توی ظرف تیره می شود. نباید می بریدم. باید می گذاشتم خودش بیاید و هرجور می خواهد ببردشان. زنی که استاد راهنمای تز دکترایم بود و حالا همکار و دوستیم برایم ای میلی فرستاده که در آن از مجله ای دانشگاه شریف عذر خواسته که وقت ندارد مقاله ای که برایش فرستاده اند را نقد و تصحیح کند. به جایش من را معرفی کرده است. من هم از درگیر شدن با دانشگاههای ایرانی (به دلایلی که افتد و دانی ) ابا دارم. آرزو می کنم کاش نکرده بود. هرچند احتمالا احساس دوطرفه است چون با وجودی که سردبیر مجله ازش تقاضا کرده بود جایگزین معرفی کند هنوز با من تماس نگرفته اند. نقد و تصحیح مقاله با وجودی که ناشناس انجام می شود مگر اینکه مجله سه و چهارستاره باشد کار عبثی است. بی جیره و مواجب است و معمولا نویسندگانش حوصله ندارند پیشنهادات منتقد را بپذیرند و کاری در جهت رفع عیوب بکنند. برخلاف نویسندگان مجله های سه  و چهارستاره که با کمال میل هر فرصتی را برای بهتر کردن و چاپ مقاله شان مغتنم می شمرند. بنابراین فرآیند رفت و آمد انتقادات و پاسخ به آنها که برای بهبود نوشتاری و علمی مقاله طراحی شده است تبدیل می شود به پینگ پنگی از
-       بهتر است روش تحقیق را اینطوری عوض کنید
-       مخالفم همینطوری خوب است
-       بهتر است جزءیات مراحل را توضیح دهید
-       نخیر حال ندارم
-       شواهد آماری را با ذکر نمودار اعلام کنید
-       اصلا کار آماری نکردم چون لازم نبود

بعضی وقتها یاد دانشجویانی می افتم که وقت می گیرند و می آیند تا مثلا قبل از فرستادن برگه شان راههای بهبود را بپرسند چون احتیاج به نمره آ دارند. وقتی به شان می گویم که فلان و بهمان قسمت را باید اینطور عوض کنند یا گسترش دهند با بی حوصلگی می گویند خوب من این را کرده ام دیگر. وقتی می گویم که ایرادی ندارد فقط این برگه به این صورت آ نمی گیرد با نارضایتی و دامن کشان می روند چون در این بقالی چانه زنی شان جواب نداده است. به نظر می رسد که این دید با دکتر شدن و مقاله نوشتن عوض نمی شود. همه مقاله سه و چهار ستاره با حداقل دود چراغ می خواهند. همه کسر شانشان است که سینیور لکچرر بمانند و باید با هر بامبولی که شده به ریدر و پرفسور ارتقا بیابند. یک بار توی دانشگاه قبلی به سخنرانی رءیس دانشکده که قول نداده بودم سرکی کشیدم. زیر بروشور نوشته بودند پرفسور فلانی در حالی که زنک فوق لیسانس دارد. در انگلیس پرفسور بالاترین مقام علمی در دانشگاه است که حداقل برایش باید دکترا داشته باشی و بعد سالها دودچراغ بخوری و میلیونها پوند از تحقیق پول برای دانشگاه دربیاوری تا شاید یک روز عنوان پرفسور را یدک بشی ( خیلی هم احتمال دارد که نکشی)  ولی خوب کسی دم در مدارک دانشگاهی چک نمی کند پس همه روسای دانشکده ها خارج از دانشگاه خودشان که کسی مدارج علمی چک نمی کند ناگهان پرفسور می شوند. مثل ایران که همه روسا مهندسند. به هرحال آسمان همه جا خاکستریست. اینجا بخاطر ابرها و تهران بخاطر دودها. برونو از روی کاناپه به روی فرش نقل مکان کرده . دست و پاهاش را دراز کرده و وانمود می کند گل قالی است.

هیچ نظری موجود نیست: