خستگی و توصیه به جوانان

ست آپ گالری و روز افتتاحیه به نظرم سنگین نمی آمد ولی وقتی دیروز صبح بلند شدم چای درست کردم و برگشتم توی تخت تا شش بعد از ظهر فهمیدم که چقدر خسته شده م. وقتی شوهرم شب با یک بمب حمام  به خانه آمد فهمیدم که احتمالا بداخلاق هم شده ام که سعی دارد ریلکسم کند. دیشب اینقدر خسته بودم که حتی تصور مو خشک کردن بعد از حمام برایم کوه کنی بود. پس امروز کلا برنامه ام این است که یک وان طولانی بگیرم با پاستلهای هفتاد رنگ عزیز و جدیدم که از حراجی به سی و پنج درصد قیمت خریده ام چند تا طرح بزنم و خیلی میوه بخورم. بعد از سی و پنج سالگی اهداف انسان باید به لقمه های قابل هضم کوچک شود. به طور اتفاقی و از شانس خوب این وسط کارجدیدم یازده روز دیگر شروع می شود و می توانم یازده روز دیگر به تن پروری بگذرانم. خوبیش این است که هنوز حقوق کار قبلی را دارم می گیرم در حال تن پروری. خیلی مطمءن نیستم آیا این نشان استقلال و فمینیزم است یا نشان عدم امنیت روانی که روزی که کار نداشته باشم و حقوق نگیرم احساس ارزش (سلف ورث) نمی کنم. ربطی به تربیت خانوادگی ندارد چون زنان خانواده بزرگ ( اکستندد) ام به رسم زنان سرزمینم لحظه ای احساس گناه در خرج پول پدر- همسر - فرزند نمی کنند. ولی من یک پنی از کردیت کارت شوهرم جز برای خواروبار نمی توانم خرج کنم. دست و دلم نمی رود. نمی دانم نشانه خوبی است یا بد. یعنی به این سن که رسیدم نمی توانم بفهمم چطور یک آدم می تواند به آدم دیگر بگوید به من پول بده سفر بروم یا لباس بخرم یا ماشینم را سرویس کنم. به هر حال ولی وقتی برمی گردم و به زندگی خودم نگاه می کنم می بینم که خیلی راضی هستم . تقریبا چیزی نیست که حسرت انجام دادن یا انجام ندادنش را داشته باشم. جایی که هستم را دوست دارم و اینکه خودم به اش رسیده ام و هر لحظه ای دوباره می توانم از اول شروع کنم و دوباره به اش برسم را دوست دارم. خیلی چیزها هم هست که می خواهم ولی همه در دسترس و با برنامه ریزی قابل رسیدن است. خیلی چیزها هم که می خواستم امروز دیگر نمی خواهم. مثلا بیس کمپ اورست که سالها رویا بود دارد به این نقطه می رسد که ولش کن خیلی دور است. ولی دیگر رویا نیست چیزی است که می توانم دست دراز کنم فردا پروازم را بوک کنم و بپرم. فقط دیگر حالش را ندارم. راستش را بخواهید هیچ جایی طولانی تر از پنج ساعت حالش را ندارم بپرم که می شود اروپا ایران و یک قسمتهای خیلی نزدیکی از امریکا. از این موضوع ناراحت هم نیستم . راستش تنها نصیحتی که برای جوانان دارم این است که تا قبل از سی و پنج سالگی هر کاری که نیاز به جرءت زیاد و خودقربان کنی - سلف سکریفایس- دارد بدون لحظه ای تفکر انجام دهید چون بعدش محتاط می شوید و حداکثر خطرکنی - ریسک پذیری- تان محدود می شود به ایجاد کسب و کار جدید یا عوض کردن شغل. اگر می خواهید زندگیتان را عوض کنید با دست خالی و بزنید به بی گدار بزنید. وقتی جوانید در بی گی دار به آب زدن ضرر نیست. از کارتان بیزارید استعفا دهید دنیا پر است از کارهایی که دوست دارید انجام دهید و بهتر هم پول می دهند. آنقدر که لازم است عاشق پارتنرتان نیستید؟ اخلاقش را سکسش را فامیلش را دوست ندارید؟ همین الان ولش کنید دنیا پر از آدمهای خوش اخلاق و سکسی است با فامیل دوست داشتنی. جایی که زندگی می کنید دوست ندارید؟ عوض کنید قیمتش مهم نیست هرچه می توانید بکنید تا برسید به جایی که دوست دارید. رفقایا خانواده تان عقب نگهتان می دارند؟ همین الان رابطه را با همه شان قطع کنید. تجربه کنید بیازمایید و زندگی کنید در هیچ کدامش ضرر نیست. تنها ضرری که خواهید کرد حسرتی است که از نگرفتن فرصتها و نچشیدن لحظه ها خواهید داشت. آخرش مرگ است حتی اولش. و مهم تر از همه به حرف هیچ کس گوش نکنید. هرکس اگر بلد بود زندگی کند در این منجلاب خودساخته دست و پا نمی زند. بی گدار. نصیحت من به جوانان یک کلمه است - یا شاید دو کلمه- بی گدار!

هیچ نظری موجود نیست: