رابطه عشق و نفرت با سوشال مدیا

رابطه من با سوشال مدیا یک رابطه عشق و نفرت است. خیلی طول کشید تا روابطم را تنظیم کنم با سوشال مدیا. اواءل وبلاگ داشتم و فیس بوک و زندگیم رو بود. اتفاقی که به مرور افتاد ولی این بود که روند زندگی من مثل هر آدم نرمال دیگری رو به جلو بود. زمانی دانشجو و معلم موسیقی پارت تایم بودم بعد کارمند شدم . بعد رفتم اروپا درس خوندم برگشتم پول جمع کردم و دوباره اومدم اروپا درسم رو تموم کردم و در این میان ازدواج کردم و مثل هر آدم نرمالی در این میان برای خودم زندگی درست کردم و سفر کردم و غیره. تا اینجاش خیلی معمولی و کسل کننده است. ولی اتفاقی که افتاد این بود که  خانواده و دوستان منفعلم که زندگیشان به طرز عجیبی توقف کرده بود (الان برام عجیبه ولی اون موقع نمی فهمیدم ) تا زمانی که یک زندگی کارمندی در ایران داشتم و سفرهام به کوه و هایکنیگ ختم می شد راضی بودند. از لحظه ای که به اروپا اومدم و در اروپا با پول دانشجویی و کارگری هم می شود سفر کرد و آدمی که اهل بک پک و کمپینگ هست می تواند خیلی خوش بگذراند. متلک ها و سیخ ها از جانب آدمهایی که در زندگی محدود ولی راحت خودشان مانده بودند شروع شد. کافی بود که محل زندگی را از فیس بوک حذف کنم که پیام بگیرم نکنه لندن نیستی؟ (چون می خواستند نباشم) فامیلهایی دپرسی که هر شب روی پل می ایستادند وفکر می کردند خودشان را توی رودخانه پرت کنند به دلایل معلوم زنگ می زدند ایران  و گزارش می دادند که سارا دپرس شده و هر شب گریه می کند (چون می خواستند باشم). اگر به دعوت دوستانی که هتل داشتند به جنوب فرانسه می رفتم در ایران بلوایی به پا می شد که به چه جرءتی سارا با پول کارگری خودش رفته عشق و حال. بعد از ازدواجم وضع بدتر شد. همسرم مرد نازنینی بود (هست) که  مرفه و تحصیلکرده ست و خانواده محترمی دارد. سیل متلک و توهین از ایران سرازیر شد. زمانی که داشتم برای تصمیم به ازدواج فکر می کردم خانواده از ایران زنگ می زدند و فریاد می زدند که من جنده هستم که فورا ازدواج نمی کنم و برای چی دارم برای ازدواج با مرد به این خوبی فکر می کنم و خودم را فورا در آغوش یک ازدواج عجولانه پرتاب نمی کنم. اعضای دیگر خانواده من را توبیخ می کردند که چرا من از خانواده ای با در آمد کمتر این ازدواج را می کنم ولی دختران دیگر فامیل که پولدارترند نمی توانند شوهر کنند. وقتی به ایران می رفتم برای مثال گفته می شد که فلانی دختری است که هیچی نیست مثل سارا آن موقع که در ایران کارمند بود و شوهر نکرده بود. یعنی زمانی که هنوز مدال افتخار دکترا و تاهل به ام اعطا نشده بود. در عکسها داءما حرف این بود که چرا من چاق و لاغر شده ام آرایش کرده ام یا نه. پشت سر خواهر شوهرم حرف بود چون به نظر خانواده شکم گنده مادری به اندازه کافی زیبا و لایق داشتن همسر زیبا و پدر پولدار و زندگی حرفه ای موفق نبود. در زمانی که دانشجوی دکترا بودم در حال بنایی بودیم و زندگی من دور و بر تز و ورزش می گذشت. وقت کمی داشتم که فقط به همسرم و دانشگاه اختصاص می دادم و وقتی برای بیمارهای خانواده که حالا بر اثر گذشت زمان و توقف خودشان احساس بازندگی داشتند و داءما برای من تکست ها و تلفنهای پراسترس احمقانه و توهین آمیز می فرستادند نداشتم. خودم را از سوشال مدیا حذف کردم و به هرکس که زنگی می زد می گفتم که اگر چرت و پرت بگوید قطع می کنم. مریضها را تاجایی که می شد از زندگی حذف کردم . درسم را تمام کردم بنایی تمام شد و کار و خانه را جوری که می خواستم مرتب کردم. گهگاه مجبور می شدم به ایران بروم و با کامنتهایی از قبیل اینکه اگر فلانی تو رو نمی گرفت هیچ کس دیگر نمی گرفت. اضافه وزن پیدا کردی و غیره روبرو شوم. در حالی که در حال چاپ کتابها و هفتصد تا دانشجو و باغبانی و باد سواری (ویند سرفینگ) و سفر و زندگی بودم به دلیل عدم گزارش روزانه و فشار فامیل  روزانه تکست دریافت می کردم که تو با کسی ارتباط نداری و داری افسرده می شوی و می روی تیمارستان مثل فلانی. بلاکشان کردم. زنگ می زدند به شوهرم و می گفتند که باید با من حرف بزنند و بعد فحش می دادند که تو اگر تنهایی اگر می خواهی با ما ارتباط داشته باشی باید فلان و بهمان کنی. یا وقتی عکسی از کتابم که اخیرا چاپ شده بود می گذاشتم یک ای میل پرشرر دریافت می کردم که این اعتماد به نفس کاذب تو که اینقدر از خودت راضی هستی از کجا آمده؟ این رفتار هیستریک تا جایی پیش رفت تا اینکه شوهرم گفت ببین دلیل اینکه آدمهای معروف خودشان اخبار خودشان را بیرون می دهند این است که مردم حرف می زنند اگر به شان خوراک ندهی برای خودشان ایجاد می کنند. بیا برگرد به سوشا مدیا ولی مطالب را کنترل شده بگذار تا حساسیت کسی را تحریک نکنی. 
برگشتم به سوشال مدیا. یک وبلاگ دارم که توش خیلی از خوشبختی نمی گویم. از اینکه خیلی راضیم که کتاب چاپ می کنم از ساعت کاریم راضیم از تبادل ظرفیت علمی با آدمهایی که تا دیروز کتابهایشان را درس می دهم بسیار راضیم خانه و باغ و همسرم را دوست دارم. هرسفری که دوست دارم می کنم و از اینکه دوستان قدیمی و فامیل را نمی بینم بسیار مشعوفم. گاهی مطلبی می گذارم که خیال بازندگان را راحت کند که افسرده نیستم طلاق نگرفته ام و بیکار و بیمار نیستم. یک اینستاگرام هم دارم که توش فقط از گل و گیاه و گوجه فرنگی های حیاطم و راه پیمایی با سگم عکس می گذارم. از سفرهای اگزاتیک یا هتلهای گران یا عکسهای عاشقانه با همسرم خبری نیست. زندگی روزمره که حسادت کسی را تحریک نکند ولی باعث هم نشود که تلفن را بردارند. 
حالا که ده سال از آن فضا فاصله گرفته ام می بینم چطور من هیچوقت فکر نکردم چقدر رفتار اطرافیانم غیر عادی بوده همیشه؟ چطور هیچوقت نفهمیدم که فلان زن فامیل که موقع رانندگی با قفل فرمان پیاده می شود و به راننده روبرویی می گوید شقه ت می کنم عمیقا بیمار است. چطور نفهمیدم که مادری که به دخترش می گوید کسی تو را نمی گیرد چون دانشگاه آزادی هستی عمیقا بیمار است. چطور نفهمیدم که زنی که با هر مشکلی توی خیابان راه می افتد و فریاد می زند و گریه می کند و با خودش راه می رود و حرف می زند عمیقا بیمار است. چطور نفهمیدم مردی که بچه مردم را توی خیابان کتک می زند عمیقا بیمار است. چطور نفهمیدم زنی که نمی تواند در هیچ کاری بماند با هیچ کس رابطه بلند مدت داشته باشد طبیعی نیست. زن یا مرد ثروتمندی که حاضر است بمیرد ولی پول خرج نکند عمیقا بیمار است. چطور من از این جماعت انتظار رفتار طبیعی و انسانی داشتم. چطور حس کردم اگر مثل انسانهای نرمال باهاشان تعامل کنم می شود رابطه را اصلاح کرد به جای اینکه لیچار بارم کنند و رگهای مغز علیلشان از عصبانیت بجهد. یا از خوشحالی من خوشحال شوند در حالی که قلب خودشان پر از خون و گلایه ست. 
اینها البته مشتی از خروار است. بقیه خانواده ها و دوستان هرکدام مشکلات دیگری دارند. حالا احساس می کنم که بزرگترین خدمتی که به خودم کردم این بود که از آن دارالمجانین بیرون آمدم . اگر شما هم چنین مشکلی دارید توصیه من به شما این است که این بند ناف سرطانی را ببرید. دنیا خیلی دست و دلبازتر و زیباتر و بزرگتر از این است که به آدمهای مریض به بهانه همخونی و همخانگی بچسبید. اگر کون سخت کارکردن و استقلال روانی را دارید ببرید این لامصب را. آدمهای مریض تا شما را مریض و شکسته نبینند راضی نمی شوند. رضایت که نه خون کمتری از دل خونینشان می ریزد ولی این به شما مربوط نیست. شما مسوول خودتان باشید. دوالپاهای مالی و احساسی همیشه و همه جا هستند سواری ندهید زندگی کنید. 
من می فهمم که آدم دلتنگ کوچه خیابون نمی شه. یاد خاطره های گذشته می کنه. این پیرا که مهاجرت می کنن مخصوصا هی دلشون عکس می خواد از در ودیوار و خیابون مال همینه. من فقط از یک جا خاطره زندگی دارم. کوچه ای در یوسف آباد. قبل از این بود که همه کسایی که می تونستن می رفتن. قبل از این موج مهاجرت به کانادا و استرالیا در زمان جوانی ما یک موج مهاجرت بود اوایل انقلاب زمان بچگیهای ما توی کوچه ما داءما کاغذ چسبونده بودند که وسایل رو می فروختند و می رفتند. اون موقع وسایل خوبی می شد خرید از این حراجها. عتیقه و مرغوب. به اصطلاح ج ا مال طاغوتی ها که همه شون هم می رفتند امریکا. ولی انگار با رفتن اون موج کوچه از رفاقت افتاد. پیرزنهایی که همسایه ها رو به چای دعوت می کردند پالتو پوستهاشون رو فروخته بودند و رفته بودند امریکا. پسرهای بادی بیلدینگ همسایه که نیم تنه های ورزیده شون رو برهنه از پنجره بیرون می آورند که دخترهای کوچه ببیند از ترس سربازی دررفته بودند. کاسبهای محل که ما بچه دبستانی ها رو به اسم فامیل و شماره خونه می شناختند جاشون رو داده بودند به بقالهای بی هویت. هر خونه ای می دونست این گربه ای که از حیاط خلوت ما رد شد مال کدوم همسایه ست. حتی چادریهایی که بعد از انقلاب چادری شده بودند توی همسایه ها ازشون خاطره داشتن با مینی ژوپ. هنوز توی پارک شفق آدمهای ثابتی رو می دیدی هر روز و کتابخونه کانون محلی بود که مادرا بچه ها رو تنها می فرستادن. محل اونقدر امن بود که هیچ کس نگران تنها خونه اومدن بچه های هفت ساله نبود. توی کوچه ها هم سلبریتیهای اون موقع رو می دیدی. مثل بهزاد فراهانی که اون موقع به اسم بابای گلشیفته معروف نبود و همیشه توی بقالی می دیدمش یا رضا بابک و امیر جعفری که باباش نانوایی داشت. ما که از اون محل رفتیم تا سالها برنگشتم و وقتی که برگشتم همه خونه ها کوبیده و ساخته شده بودند. بافت آدمها عوض شده بود. محله امن نبود و آدمها شلوغ و بی ادب بودند. حتی جویها دیگر آب زلال قدیم را نداشت. می دانم نوستالژیک شده ام ولی قضیه این است که دلتنگی برای زمان از دست رفته است. آدمها و خاطره ها. این که امروز یکی فیلمبرداری کنه از شهر کمکی به بازگشت خاطره ها که نمی کنه. فقط تنبل می کنه ذهن رو که دیگه گذشته رو هم به یاد نیاره. 

از هالیدی تا هالیدی

بعد از ده سال زندگی در خارجه و تمام شدن درس و خرحمالی و رفتن به سرکار عین آدمهای عادی که بعد از ظهرها و تعطیلیهاشون رو کار نمی کنند بالاخره فرق زندگی ایرانی و انگلیسی رو کشف کرده م. در زندگی ایرانی آدمها می رن سرکار و پول در میارن (یا می شینن خونه و پول دریافت می کنن) بعد با پولهاشون مهمونی می گیرن هزاران فامیل و رفیق دست دیزی رو دعوت می کنند متلک می گن و می شنوند و حاشیه های این مهمانی ها خوراک سرگرمی می شه تا مدتها. چون به هرحال یکی از یکی دلخور می شه یکی حسودی می کنه یکی بچه دار می شه یکی طلاق می گیره و خلاصه این زندگی کودیپندنت ادامه پیدا می کنه. توی غم و شادی هم دیگه شریک می شن تا وقتی که البته نیاز به پول یا زحمت باشه که اونوقت قطع رابطه می شه تا طرف نیازمند اوضاعش دوباره روبه راه بشه. مسافرت هم همینه. همه گله ای می رن ویلا یا تور و خارج مارج. واسه اینکه انسان اگر یک دقیقه سکوت کنه ممکنه مجبور شه کمی فکر کنه و این خطرناکه. پس ایرانیها از مهمونی به مهمونی زندگی می کنند وسطش هم گاهی کار می کنند.
در خارج هم مردم کار می کنند و پول درمیارن ولی پولهاشون رو برای شخص خودشون یا فوقش همسر و بچه هاشون خرج می کنن. اینه که از قبل سفر بوک می کنند می رن رستوران کمپینگ یا قایق رانی. برای مهمون دعوت کردن هم باربکیو می دن که هرکس غذای خودش رو بیاره. یا می رن رستوران. هرکی هم مریض شد براش با پول دولت یا خودش پرستار می گیرن و بقیه می رن اسکی. پس خارجیها از هالیدی به هالیدی زندگی می کنن و اون وسطها هم کار می کنند.
هنوز مطمءن نیستم کدوم روش رو دوست دارم. ولی اولی رو که سالها امتحان کرده م و دیده م نهایتا برای زنها و احتمالا مردهای ایرانی جز آرترز و افسردگی چیزی نداره. دومی هم البته آخرش به پرستار ختم می شه. تازگی ها هر وقت می گم می گن فلان کار ضرر داره و من می گم حالا من صدسال هم نمی خوام عمر کنم به ام می گن تو بی ادبی. چون که نسل قدیم که حالا شصت هفتاد سالشه حالا قصد کرده که صد سال عمر کنه و اینکه من می خوام قبل از صد سالگی بمیرم توهین به عمر پربار نسل بی خاصیت مولد انقلاب و جنگ و رکود محسوب می شه. من که می می دونم با پیشرفت علم پزشکی همه مون قراره با بی زاری افسردگی و هیچ کار نکردن در کنار هم دویست سال زندگی کنیم. پاشین حداقل هالیدی هاتون رو بوک کنین . 

کارما

بعد از این حملات اخیر برامون کلاس گذاشته ن که چگونه دانشجویی که رادیکال شده رو شناسایی و گزارش کنیم. خدا این فضای امنیتی دانشگاهها رو بخیر کنه. جریان سیبی که چرخ بزنه و این حرفا. دانشجو بودیم کتک می خوردیم الان که استاد شدیم باید کتک خورا رو ریپورت کنیم. خدایا کارمایت را شکر. 

می خوام؟ نمی دونم.

از دانشگاه جدید راضیم. از تخصص من فقط من رو دارن و چون از مدرک و سابقه ام دارن برای مجوز گرفتن برای مدرکهای جدید استفاده می کنند خیلی هم برام تره خرد می کنند. بعد از دیوونه خونه سابق این روند واقعا جای خوشحالی داره. یک مدرک جدید رو دارم از صفر می نویسم و دو تا درس جدید هم. چیز جدیدی نیست ولی همین که رءیس مدرسه (اسکول) هربار ازم تشکر می کنه و اذعان می کنه که سرم به اندازه کافی شلوغ هست خیلی خوبه. در دیوونه خونه قبلی با وجود این که سه برابر همین و شبانه روز - شامل تابستون تعطیلات و آخرهفته - کار می کردم بسیار جو مسموم و داغانی داشت. البته یک قضیه ای که وجود داره اینه که گستردگی نژادی که مشخصه دانشگاه در انگلیسه تقریبا وجود نداره. در دپارتمان ما فقط من و یک مرد هندی خارجی هستیم. در دپارتمان حقوق هم دو تا افریقایی هستند غیر از اینها همه بریتانیایی هستند. این نشون می ده که تا لحظه آخر در مقابل استخدام خارجیها مقاومت کردند تا وقتی که دیگه تخصص انگیسی کافی نبوده. البته من که رادارهام بسیار قویه در این مورد کوچکترین نشانه ای از رفتارهای نژاد پرستانه ندیده ام. وقت کافی برای تحقیق دارم. بعد از برش - کات؟- های بودجه دولتی البته هیچ بودجه ای برای تحقیق وجود ندارد. ولی از وقتی من یادم هست همین بوده. بعضی قدیمی ها راجع به زمان درخشانی صحبت می کنند که دانشگاه لبریز از بودجه بوده است ولی من به یادم ندارم.  ولی خوب همان زمانی هم بوده که شایسته سالاری معنی نداشته و یک مشت بور بریتانیایی با تخصص لازم - نه کافی- اموال دولتی را برای تحقیقات کم ارزش و هزاران گردش به اسم کنفرانس حرام می کردند. حالا بعد از برکسیت احتمالا همه چیز تنگتر هم خواهد شد. ولی همین که وقت تحقیق دارم خوشحالم. مسءله  ولی اینه که اینجا به راحتی پیشرفت می کنم ولی چالش ندارم. همکارهام همه از من کمتر می دونند و معاشرت باهاشون به من چیزی اضافه نمی کنه. زندگی خیلی راحت و بی استرسه ولی. نتیجه طبیعی اینه که چیزهایی که می خوام رو از این جا بگیرم و بعد برم به دانشگاه بهتری و از صفر شروع کنم. یعنی بشم آدم جوون جدیده و دود چراغ بخورم و استرس ولی کار با آدمهایی که کتابهاشون رو درس می دم. می خوام؟ نمی دونم. باید فکر کنم. حالا می فهمم که یهو می بینی یک پرفسور خیلی باسواد توی یک دهکوره پرت زندگی می کنه. زندگیش راحت بوده توی همون دانشگاه مونده  و یواش یواش برای خودش تحقیق کرده. حقوقها که فرقی نمی کنه. می خوام؟ نمی دونم.  

بزرگ شین دیگه باباجون

این ماجرای نوستالژی برای ایران و ناله و زاری واقعا خیلی ربط به احساس موفقیت و زندگی شخصی داشتن گوینده داره. یک بار چند سال پیش این رو نوشتم همین جا یکی از وبلاگنویسانی که وبلاگش رو هم اتفاقا دوست دارم ناسزا و یکدستی بارم کرد. البته همون موقع رفتم جوابش رو بدم دیدم که نوشته دوقطبیه پس بی خیال شدم چون واقعا این بیماری بسیار آدمها رو اذیت می کنه و خیلی روی تصمیمات و حرفاشون اثر می ذاره. به هرحال بعدا معلوم شد که همون موقع که می گفت همه چی ردیفه ولی هنوز دلش برای ایران تنگ می شه مشکلات داخلی زندگیش بسیار توی این قضیه اثر داشته. حالا به نظر میاد خوبه و امیدوارم که خوب بمونه. ولی قضیه اینه که هرکسی رو می بینم که هی به عقب داره برمیگرده و هنوز پس از مهاجرت ایران رو پشت سر نگذاشته دلیلش اینه که زندگی شخصی برای خودش درست نکرده. هابی های خودش رو اینجا نداره از کارش یا رابطه ش راضی نیست و به هر دلیل دیگه ای اینجا (خارج از ایران) رو خونه خودش نمی دونه. همه دوستان مذکر و مونثی که چند سال پیش می گفتند پاشون رو ایران نمی گذارند بعد از جدا شدن از همسرانشان تشنه برگشتنن. ایران خیلی کشور زیباییه. ولی این نیاز به برگشتن دلیلش اینه که زندگی شون رو پر نکرده ن از چیزهایی که به معاشرت با فامیل و دایره هم وابستگی ( کودیپندنس) رفقا/همسر بستگی نداشته باشه. و این درست نیست. برای آدمهای چهل ساله. چون حقیقتش رو بخواهید ما همه در نیمه راه زندگی فعالمون هستیم. اگر فرض کنی که هر فرد مفیدی در چهل سالگی بیست سال کار کرده حدود بیست سال دیگه می تونی خودت رو با کار کردن دارای زندگی نشون بدی. بعد از بازنشتگی همه زیرساختهای زندگی شخصیته که نجات بخش ملال پیریه. حالا به هر حال می تونید با فحش دادن به من آینه رو بشکنید ولی وقتی شصت ساله شدید نگید بهتون نگفتم. هابی هایی پیدا کنید که نیاز به یک آدم دیگه لزوما نداشته باشه. یاد بگیرید تنهایی وقت بگذرونید و از بودن با خودتون لذت ببرید. وسطش آدمها میان و میرن. پدرمادرهاتون که اینطور بهشون چسبیدین بالاخره می میرن. بچه هاتون بزرگ می شن و می رن. رفقاتون مریض و سرخورده می شن و از گروه کناره می گیرن. بزرگ شین دیگه بابا جون.

آخر زمان

یا ایران از وقتی که من آمده ام خیلی تغییر کرده یا اینکه این آدم خیلی خالی بند است. در قرار اول دختر مورد نظر به اش پیشنهاد همخوابی داده ست. رفته اند به خانه نویسنده. بلافاصله بعد از سکس به دختر گفته است که می خواهد تنها باشد. دختر گفته است که خسته است و ترجیح می دهد بماند. جواب شنیده که نه می خواهد تنها باشد. برای دختر تاکسی گرفته بدون اینکه بپرسد پول همراهش هست. بعد دختر به او گفته که پول همراهش نیست. پول تاکسی به اش داده و راهیش کرده. 
این اتفاقها واقعا دارد می افتد؟ با کارگرهای جنسی هم بهتر از این رفتار می شود. با افتخار اینها را در وبلاگ می نویسید؟ این که در جامعه ایران طبقه متوسط بچه دار نمی شود خبر خیلی خوبی است. انتخاب طبیعی باید یکسری آدمها را از این دنیا حذف کند. دستش درد نکند. 
دیروز یک مزدی رو بعد از هیجده سال گرفتم. با یکسری از دوستان رفته بودم هایکینگ معلوم شد که آدم مشترکی رو می شناسیم که من در دوران دانشجویی خودم و دانش آموزی آنها معلم گیتارش بوده ام. وقتی که یکی شان برگشت و با اعجاز و تحسین نگاهم کرد و گفت فلانی خیلی خوب گیتار می زد معلمش تو بودی؟ من مزدم را بعد از سالها گرفتم. این یکی از دلایلی ست که من حالا هم شغل معلمی رو انتخاب کرده ام . از بین آنهمه دانشجوی خل مشنگ کافی است یکی باشد که بعد از بیست سال یک نفر برگردد بگوید فلانی محقق خوبی است یا بهتر از آن دانشمند خوبی ست تو استادش بودی؟ 

با دیوارهات مهربان باش.

حالا که در همه خونه ها به روی مردم باز شده به لطف اینستاگرام  یه چیزی که برام خیلی عجیبه و شاید برای خیلی ها احمقانه باشه این تعجب اینه که دیوارهاشون لخت لخته. خونه ها پر از اثاثیه و زندگیه ولی دیوارهاشون خالیه. چطور می شه؟ چطور می تونید به دیوار خالی خیره بشید. من همیشه از روی دیوار خونه می فهمم چی توی ذهن آدماش می گذره. کسی که یک نقاشی بازاری یاصنایع دستی یا سینی قلم کار زده به دیوارش یا پرینت یه نقاشی معروف یا یک تابلوی خط نقاشی یا عکس خانوادگی یا به دانشجوی هنر داده یه طرحی بزنه یا یه پارچه سوزن دوزی رو قاب گرفته یا یه طرح مذهبی رو.شاید هم یک تقلید پاپیروس چینی یا یک چیز دستی مثل کاشی کاری یا ویترای. شاید هم یک سردیس از یک آدم مورد احترامش . یا یکی از این چشم زخم به در کن ها اسمش یادم رفته. همه اینا یه دریچه ایه به رویاهای آدم ها. که وقتی با یه لیوان چای می شینه روی مبل یک نگاهی می کنه به رویاش و خودش رو توی خونه می بینه. اینا که دیوارهای خونه شون لخته رویا ندارن؟ یا می ترسن دریچه ای به درون ذهنشون باز بشه برای مهمانان؟ برای یک نفر پیام گذاشتم گفت الویت نیست. چی اولویت نیست؟ مگه چه کوشش جانکاهی می خواد که یه پرینت بگیری از یه چیزی بکوبی به دیوار. چطور می شه؟ تنها چیزی که من می فهمم از این خونه با دیوارهای خالی از یه خونه با بالکنهای پر از آشغال و ترشی و یک حیاط پر از علف هرز با کاشی های شکسته و درختهای تشنه اینه که صاحب این خونه به این خونه دلبستگی نداره. فکر می کنه اینجا موقته و ارزش شخص شخیصش رو نداره. قراره به زودی بره یه جای بهتر و از این خراب شده خلاص شه. برای همین مهم نیست دیوارهاش یا بالکنش یا حیاطش چه شکلی باشه چون ما که فقط این تو می خوابیم و تو این گذرگاه موقت صبر می کنیم به امید یه روز بهتر. بگذار بهت بگم که روز بهتر همین امروزه که این بچه داره مثل ساقه لوبیا توی این خونه بزرگ می شه و این ذهنیت موقت تو و این کمبود خنزر پنزر در خونه تو عدم احساس تعلق می ده بهش. از لحظه ای که بتونه به کالج فرار کنه در رفته و به زور برمی گرده به خونه ای با دیوارهای خالی و مادری که بعد از مهاجرت در ایستگاه موقت نشیمن گزیده و از مخلوط شدن با جامعه میزبان جز سرکار اجباری رفتن ابا می کنه. خونه ای که توی مهمونی و تعطیلات فقط پره از ایرانی هایی که این بچه دیگه زبونشون رو هم درست و حسابی نمی فهمه و مادری که به جای اینکه بره توی جامعه ای که پذیرفته اش برای خودش و فرزندش زندگی و دوست خانوادگی بسازه در این کشور جدید نشسته توی خونه ای با دیوارهای خالی و توی اینستاگرام فارسیش برای خیل هوادارانی که هیچگاه نخواهد دید نکات فرزند داری و ورزشکاری آموزش می ده. دیوارهای خالی پیشگوی روزهای بلند و حوصله سربر بازنشستگیت خواهند بود عزیز من. روزهایی که بچه رفته دنبال زندگیش و تو مونده ای بدون دلمشغولی. دیوارهات رو پرکن. اینستاگرام تنهاییت رو در شصت سالگی پر نمی کنه. و اگر جمعیت امروز نشونه ای برای فردا باشه به نظر می رسه که همه مون بعد از بازنشستگی دهه ها چارچنگولی چسبیدیم به زندگی. پس یه فکری کن برای هابیت. گذاشتن زندگیت در ویترین اینستاگرام خوبه برای ارتباط گرفتن با ایرونی هایی که نمی بینی ولی آخر عمری تو می مونی با دیوارات. باهاشون مهربون باش. 

نهضت نانوایی

این که زن های همسن من و جوونتر روی آورده ند به آشپزی و شیرینی پزی و نانوایی برای اشتغال یا تفریح در یک جامعه نرمال هیچ ایرادی نداره. در جامعه زن ستیز ایران ولی خیلی غم انگیزه. دو تا احتمال رو نشون می ده. یکی اینکه این دخترها همیشه دلشون می خواسته آشپز / نانوا باشند ولی به این دلیل که زن سمبل کهتری ه در جامعه جنسیتی ایران دیگه نمی تونه مشاغلی که اونها هم سمبل کهتری هست در جامعه طبقاتی ایران رو اختیار کنه. می شه قوز بالاقوز. زن ناقص العقل باید حتما دکتر بشه یا مهندس که کمبود طبیعیش رو جبران کنه. احتمال دیگه اینکه این زن ها می خواسته اند واقعا که دکتر و مهندس باشند ولی سقف شیشه ای نذاشته یا خوشگل بوده ن و خیلی زود شوهر کرده ن و دیگه جزو انتخابهاشون محسوب نمی شه. یک همکلاسی بلندپرواز داشتم در دبیرستان زیبا و باهوش و هدفش این بود که دندون پزشک بشه و بره آلمان ترتیبش خیلی مهم نبود. ولی توی دانشگاه با پسری از یک خانواده پولدار ازدواج کرد. آلمان رفت آخرش ولی حالا فقط نون می پزه. ایرادی که نداره من خودم اگه استعداد داشتم حتما نون می پختم. ولی مطمءن نیستم که دلیل نون پختنش از علاقه ست یا داره عمق تنهایی هاش رو با نون پر می کنه. به همون غم انگیزیه که خواهر من که یک موقعی بهترین آشپزی بود که می شناختم کلا داره تاریخ رو کتمان می کنه که هیچوقت کدبانوی خوبی بوده و سعی داره با آشپزی نکردن این مهارتش رو پنهان کنه. این هم به همون غم انگیزیه . پنهان کردن مهارتها یا علایقمون چون که زنیم و داءما در بحران هویت. در حال اثبات روشنفکری شادی خوش هیکلی و رهاییمون به بقیه. باباجان قرمه سبزیتو بپز حالتو بکن. چاق و لاغر شو حالتو بکن. شاد یا درخود باش حالتو بکن. پیر و تلخ که شدین بهتون می گم که عمرتون رو هدر دادین که با علایق جامعه چلاق ایرانی که خودش هم نمی دونه از جون شهرونداش چی می خواد هماهنگ بشین. فمیینیست سوپرمدل می خواد. روشنفکر کدبانو می خواد. دوشیزه مهتاب ندیده می خواد که در رختخواب زفاف آتشفشان کنه . زن  مستقل می خواد که برای سفر رفتن اجازه بگیره. زن برابر می خواد که همه کارای خونه رو هم بکنه. شاد و خوشبین هم باشه وقتی توی خیابون انگشتش می کنن. درونگرا و فاجعه بین هم باشه موقع مشروب خوری و فیلم دیدن. خدا یه عقلی به شما بده یه صبری به من. 

آیا تاریخ خونین سگها را می دانید؟

آیا تاریخ خونین سگها را می دانید؟  آیا می دانید که انسان چطور گرگ را اهلی کرد؟ این پشمالوهای لوس و حرف گوش کن چطور نوادگان یکه بتازهای بیابان هستند؟ هزارها سال طول کشید ولی بشر گرگ خونخوار و مستقل را به روزی انداخت که برای یک لقمه بیسکوییت دم تکان دهد و بشیند و بچرخد و شیرینکاری کند. به همین سادگی اتفاق افتاد هزارها هزارها نسل کشی (به فتح و ضم  ک) محصولش سگ دست آموزی است که می نشیند روی پایت و خرخر می کند و توی خانه اگر بماند تنها کارش این است که با استرس منتظر شود برگردی. طرز تهیه :چندین سگ نر و ماده را با هم جفت می کنی . توله ها را با دقت می نگری هر کدام کوچکترین خصوصیت استقلال یا سرکشی داشت درجا می کشی. در نسل بعد مطیع ترین ها را با هم جفت می کنی و بقیه را می کشی. چندین نسل که ادامه دهی از نوادگان گرگ تنها سگهای مطیعی مانده است که خاصیت وفاداری یا خاکساری را دارند.
آشناست؟ این همان سیستم آموزشی ماست. سیاست و رسانه هم با ما همین کار را می کنند. مدرسه هم. اگر کودکی در مدرسه کمی سرکش و مستقل باشد توسط آموزگار تنبیه می شود و اگر در یک چیزی بهتر باشد و به آن مفتخر توسط بچه ها آوت کست می شود. اگر باهوش تر باشد هم توسط قلدرها بولی می شود. نتیجه این است که بعد از بیست سال یک جاندار مطیع امر جامعه دارید که کوچکترین قدمهایش روی اتو پایلوت تایید جامعه است. ریزمکانیزمهای دیگری هم توسط اعضای خانواده هست. مونثها توسط پسیو اگرشن و مذکرها توسط اگرشن اعضای این اجتماع کوچک را کنترل می کنند. ساختارش هم کاملا سوسیالیستی است به این طریق که منابع مالی خانواده یکی است و به صلاحدید قلدرترین عضو خانواده که معمولا مادر یا پدر (آن یکی که با مکانیزم بولی از کانال اگرشن یا پسیو اگرشن آشناست) به تک تک اعضای خانواده اختصاص می یابد. بیمه اش هم کاملا سوسیالیستی است. به این معنا که مهم نیست هر عضو خانواده اعم از فرزندان یا والدین در سن فعالیت چه کانتربیوشنی کرده است . یک پدر داءم الخمر یا یک مادر شکنجه گر یا فرزند معتاد در زمان بیماری و پیری از کلیه حقوق / اگر نه بیشتر یک عضو معمولی و مفید جامعه برخوردار است. خوبی و بدیش را خودتان قضاوت کنید. همه ما توله سگهایی هستیم که با تهدید به مرگ برای لقمه ای بیسکوییت معلق می زنیم. ساختار عشق و وفاداریمان هم برپایه تاریخ قتل عامهاست. چون اگر هابیل با کمال میل خوشبختیش را با قابیل تقسیم نکند محکوم به مرگ است. اگر یوسف زیباییش را نپوشاند محکوم به چاه است. دارندگان خصوصیات بهتر باید تظاهر به تواضع کنند تا زنده بمانند. تواضع هم یعنی با وجودی که همه خصوصیات خوب تو را می بینند تو جوری وانمود کن انگار آنها وجود ندارند و تو مثل کسی رفتارکن که آن خصوصیات را ندارد. خوب به مفهوم تواضع فکر کنید. خوب به تاریخ خونین سگها فکر کنید. خوب به مفهوم چشم زخم فکر کنید. خوب نباشید. معمولی باشید. 

خصوصیت اینستاگرام

در راستای پست قبلی- فقط ایرونیها هستن که وقتی اجازه دسترسی به حساب خصوصیتو در اینستاگرام بهشون می دی اجازه دسترسی به حساب خصوصیشون رو نمی دن بهت. چطور می شه که تو کله ت رو بکنی تو کون زندگی روزانه من ولی خودت رو خارج از دسترس نگه می داری. مثل این آدم مذهبی ها که خودشون از پر و پاچه همه عکس می گیرن ولی زن یا شوهر خودشون رو زیرچادر یا صدمن ریش نگه می دارن. به به . به به.  

هدف سال نو

من با ایرانی ها در اروپا خیلی حساب شده ارتباط برقرار می کنم. خیلی دست به عصا شروع می کنم و ادامه می دهم تا جایی که مطمءن شوم. توی کوچه و خیابان هم اگر ببینم سعی می کنم نشانی ندهم و فارسی شروع نکنم با آدمها مگر اینکه آنها شروع کنند. دلیلش هم برای خودم واضح است. ایرانی هایی که من در لندن و سوییس - دو تاجایی که زندگی کرده م- دیده م حداقل سواد لیسانس داشته اند و از خانواده های متوسط رو به بالا بوده اند. ولی هیچ کس جز ایشان - به اطمینان می گویم تبعه هیچ کشور دیگر دنیا- به خودش اجازه نمی دهد به آدمی که همین الان برای اولین بار ملاقات کرده است بگوید : آدم خوب نیست چاق باشه رژیم بگیر. به زنی که تازه بچه ای از دست داده است خبر بدهد که فلانی پا به ماه است. به آدمی که به زودی قرار است عمل چند ساعته داشته باشد که ممکن است تویش بمیرد بگوید نمی شه بگی حالا که شکمتو باز می کنن تامی تاک هم بهت بدن؟ به آدمی که تازه ازدواج کرده است بگوید اگه همین هم تو رو نمی گرفت هیچ کی دیگه هم نمی گرفت. حامله برود توی مهمانی و هی از این حرف بزند که الان دهانه رحمش چند سانت باز شده. دست روی سگ مردم توی کوچه و خیابان بلند کند. وسط کوچه به صورت هستریک فریاد بزند قرشمال! جنده! برای تفریح در جمع دانشجویان دکترا باسنش را بدهد عقب و باد صدا داری از خودش درکند. وقتی می فهمد که این دختری که دامن کوتاه پوشیده است ایرانی است زل بزند توی پر و پاچه اش بی پرده پوشی. وقتی یک نفر برایش تعریف می کند که به اش تجاوز شده بگوید خیلی خوب دیگه یه دفعه گفتی ول کن دیگه. وقتی که مهمانها رفتند برای مهمانهای دیگر از مقدار گوشتی که دیگری توی قاشقش گذاشته تعریف کند و این مشتی از خرواری است که در ایران هم زندگی می کنند. توی اطرافیان و خانواده من و شما هم هستند توی خیابانهای لندن و لوزان و تهران و مشهد و آبادان هم هستند. بیایید برای سال نو یک هدف داشته باشیم. بیایید اصول اولیه انسانیت و حضور در جامعه را یاد بگیریم و به آن عمل کنیم. بیایید جوری زندگی کنیم که اگر فردا مردیم کسی نگوید آخیش. بیایید جوری زندگی کنیم که اگر فردا مردیم زندگی یک کسی لنگ بماند. بیایید یک فایده ای برای جامعه ای که توش زندگی می کنیم داشته باشیم. یک مارکی از خودمان توی این دنیا بگذاریم تا وقتی مردیم تنها نشان از ما صفحه اینستاگراممان نباشد. بیایید خیلی فعالانه به مردنمان فکر کنیم. 

وضعیت

 دارم براش تعریف می کنم که دوستم که خیلی دلش می خواد سینگل نباشه رو برده م کلاب بعد خف کرده یک گوشه و دکمه های ژاکت ننه بزرگیشو تا خرخره بسته. به اش می گم بابا یه لبخندی بزن دو تا دکمه بالایی رو باز کن این بدبختا روشون بشه بیان جلو. برمی گرده با چشمای گرد شده به من می گه ا؟ پس تو هم بلدی؟ خدایا یه صبری به من بده یه عقلی به بقیه. 

دیوونه خونه جدید

دو هفته ست اومده م دانشگاه جدید. در اولین روز لوله های آفیس ترکیده و همه کارکنان بال شرقی رو آلاخون والاخون کرده در آفیس های طبقات بالاتر. دومین روز رءیس دپارتمان من که می شه رءیس من استعفا داده. روز سوم دانشجوی فوق لیسانس شکایت کرده که چرا برای من جلسه شبانه نمی ذاری من روزا کار می کنم. روز پنجم  یک زنک اومد در آفیس موقتی ما با توپ پر که چرا فلان درس رو دادن به تو در حالی که من اینهمه از تو بهترم. چرا بزرگ نمی شین با اون کونای گنده تون. دیروز هم یک همکار استعفا داد. خیلی هیجان انگیزه کار جدید. تازه دو روزش رو از خونه کار می کنم وگرنه تا حالا کل دانشگاه با خاک یکسان شده بود. 

حیف از جوونیاتون.

یک دانشجوی دکترای ایرونی داشتم. وقتی می خواستم بگیرمش همکار پرفسور چینی ام گفت ببین این نه ساله اینجاست با دو تا فوق لیسانس دکترا رو داره اپلای می کنه واسه پاسپورت حواست باشه. گفتم عیب نداره فوقش هم من به این بنده خدا کمک می کنم پاسپورت بگیره. پسر مرتب و مودبی ام بود. سروقت می اومد و انگیزه ش هم مثل بقیه ایرونی ها خوب بود. وقتی داشتم دانشگاهو عوض می کردم به اش گفتم می خوای بمونی یا می خوای بیای با من. گفت نه میام. فقط به نظرت حالا که پاسپورتمو گرفتم برم اروپا یا بمونم؟ گفتم برو. من بهترین کیفیت دانشگاه رو سوییس تجربه کردم . مجانی هم هست. یا برو اسکاندیناوی بابت درس خوندنت حقوق بگیر. به این برادر مشنگم هم همین رو می گم که مشغول حال و حوله و گوش نمی کنه. گفت حالا به ات می گم. ازش دیگه خبری نشد. ازش خبر میاد که هی داره کارهای پارت تایم احمقانه می گیره و عمرش رو تلف می کنه. همکار چینی ام حق داشت. حیف از جوونیاتون به خدا. 

حق پیرشدن و نازیبایی در روز جهانی زن

 از دانشگاه قبلی که استعفا دادم همه اسلایدها امتحانات و خلاصه اموال معنویم! را جمع و جور کردم روی یک فلش تا در دانشگاه جدید مجبور نباشم دوباره از اول بنویسم. حالا ولی فلش را پیدا نمی کنم. از یکی از همکاران سابق خواستم که از رشته هایی که من درس می دادم اسلایدها و امتحاناتی که خودم نوشته ام را پیدا کند و برایم بفرستد. منتها در این حیص و بین دارم توی ای میل های سابقم می گردم تا ببینم چی پیدا می کنم. یک سفر سریع به این چند سال اخیر است. چقدر آدم یادش می رود که کجا بوده و چه می خواسته. پنج شش سال پیش آرزویم بوده که این جایی باشم که الان هستم. از توی ای میل های کاری و شخصی شعله های یک دختر پرشور و پرانرژی می زند بیرون که به خیال خودش جاه طلب بود. حالا به عقب که نگاه می کنم فکر می کنم از کجا اینهمه انرژی داشت. سن سی و هفت سالگی همیشه برای من نشانه گذار از جوانی به پختگی بوده است. چند ماه دیگر سی و هفت ساله می شوم و احتمالا این آرامش / رخوت که حس می کنم به پختگی ربط دارد. زندگی دیگر مثل رودخانه خروشانی خودش را به رگهایم نمی کوبد. مثل نهری جاریست و یواش برای خودش زمزمه می کند. چند وقت پیش مرد احمقی خودش را کوبید به من بعد هم پیاده شد فریاد زنان. اگر پنج سال پیش بود همان جا زنگ می زدم به پلیس و شکایت و دادگاه بازی. ولی نگاهش کردم درش مرد به ستوه آمده ای داشت حنجره اش را برای ماشینی که هیچیش نشده بود پاره می کرد. دلش پر از خشم و ناکامی بود که حالا داشت تلافیش را سر زنی جوانتر از خودش درمی آورد. کمی که نگاهش کردم سوار ماشینم شدم و آمدم خانه. به بیمه زنگ زدم که بعدا نرود دری وری بگوید بعد هم برای خودم چای درست کردم. احتمالا همین است که آدمها زودتر از چهل سالگی پیامبر نمی شوند. هورمونها و تعصبها تا قبل از آن جایی برای تصمیم گیری نمی گذارند. وقتی یکی از فامیلها زنگ می زند و در اولین جمله می گوید اه اه چقدر زشت و بزرگه این عینکت برو چشماتو جراحی کن. خیلی دیگه چاق و وارفته شده ای نمی شه بری لیپوساکشن؟ برس به خودت این چینهای دور چشمت اصلا قلب من رو به درد میاره. چهار سال پیش اگر بود به اش می گفتم تو خودت رو تو آینه نگاه نمی کنی ؟ الان ولی نگاهش می کنم زنی که سی سال را رد کرده و درگیر زوال بطءی زیباییش است. من را که آیینه چند سال دیگرش هستم نگاه می کند و چون کم می بیندم تغییراتم در هر مکالمه به نسبت مکالمه قبلی عظیم بوده است. احساس می کند مثل قطاری که به سمت دره می رود دارد پیر می شود و این با دیدن سالی چند بار پیر شدن من برایش مارک می شود. من که در پوست خودم راحتم و به دلیل همان اعتماد به نفسی که همیشه داشتم - که همیشه مایه شکوه فامیل عزیزم بوده - در آستانه سی و هفت سالگی احساس زیبایی می کنم ولی در روز جهانی زن برای همه زنان ایرانی که در هر سن و چهره ای مضطربانه سعی می کنند بلوغ زیباییشان را کند کرده و مثل نوجوانان چهارده ساله به نظر برسند آرزوی آرامش درونی می کنم. قرنهاست آدمها دارند همین را می گویند که بابا جان زیبایی و خوشبختی هیچ ربطی به هم ندارند اینقدر خودتان را اذیت نکنید. در روز جهانی زن پیشنهاد می کنم در کنار سایر حقوق خواستار حق پیرشدن و نازیبایی برای زنان هم باشید. 

اه. دوباره باران همه زمینها را گلی کرد.

همیشه از بچگی تصویری که من از زن کارکن! داشتم ( چون همه آدمها که اسم شغلشون کارمند نیست ) براساس فیلمها و زندگی واقعی- زن سر شلوغی بوده که می دویده کار می کرده غذا درست می کرده به زور وقت دوش گرفتن داشته و برای اوقات فراغت تنهایی وقت نداشته و شب از خستگی بیهوش می شده. ایران که بودم جاهای مختلف کار کردم و تقریبا از جاده مخصوص تا خیابون شیراز همیشه حداقل یک ساعت در راه ( از هر طرف ) گذرونده ام بیشتر از هشت ساعت هم کار کرده ام. همیشه هم شبهام وقت برای کارهای متفرقه داشته م و برای کوه و کمپینگ و اینها بدون اینکه مجبور باشم  مرخصی بگیرم. زندگی اجتماعی ام هم همیشه پر از رفیق شفیق و یار و ماشوقه (به قول مادربزرگم) بوده . این را همیشه گذاشته م به پای زندگی با خانواده و اینکه در خانه مسوولیت نداشته م و بچه نداشته م و غیره.
مهاجرت که کردم هم هی منتظر شدم برای آن روزی که وقت دوش گرفتن و ورزش نداشته باشم و شبها از خستگی بیهوش شوم و روزهای تعطیل تا ظهر بخوابم. هیچوقت نیامد. هفته اولی که کار تمام وقت را شروع کردم فکر کردم دیگه شروع شد. حالا باید کمربندم را سفت ببندم. در کشور غریب و خانه داری و هفتصد تا دانشجو و کلاسهای دویست نفره. برای یک هفته غذا درست کردم و گذاشتم در فریزر. به خانم کمک خانه کلید دادم و وقتش را دو برابر کردم .
بعد از دوسال از آن غذاها احتمالا هنوز توی فریزر داریم.  آن خانم را مرخص کرده ام و فقط گاهی که لازم است از یک شرکتی چند ساعت می آیند تمیز می کنند و می روند. تقریبا هر شب غذای تازه داریم و وقتم به گل کاری و هایکینگ با سگ هم می رسد.  دوش و خرید و وقت تنهایی و شام با دخترها که جای خود دارد.برای نقاشی هم وقت دارم خودم تنبلی می کنم. احتمالا این هم ربط دارد به بچه نداشتنم. شاید اگر شش تا تا آدم گریان از سروکولم آویزان بودند وقت به جایی نمی رسید. ولی من هیچوقت به تصویر ایده آل (!) از زن کارکن نرسیده م. بعضی وقتها فکر می کنم نکند من به اندازه کافی کار نمی کنم. نکند من تنبل و مفتخورم بی اینکه بدانم. پس چرا امروز یکشنبه شش صبح عوض اینکه زیر پتو باشم نشسته ام روی مبل و در حالی سگ گنده م روی پایم خروپف می کند دری وری می نویسم؟
پ. ن . من هروقت از تجربیاتم می نویسم طبیعتا از زن طبقه متوسط می نویسم. من تجربه کارگری و کار در کوره پزخانه را نداشته ام . می دانم آدم بعد از یک همچین کاری بیاید کپرش را جارو کند و اشکنه اش را بپزد برای هفت تا بچه اش بعد بیهوش می شود از خستگی. تجربه زندگی اشراف را هم نداشته ام احتمالا آدم بعد از رتق و فتق امور املاک و سر و کله زدن با پیشکار و رعیت و سروسامان دادن هزارتا مهمانی و روضه و شرکت در هزار تا مهمانی و ختم و عروسی و اینها نای راه رفتن برایش نمی ماند. پس نیایید بگویید که من دستهام پینه بسته و وقت برای هیچی ندارم یا من نوه هوتول خان رشتی هستم و خیلی سرم شلوغ است. من از تجربه خودم می نویسم. 
بهترین تحلیل عاشق مابی مرد ایرانی توسط یک مرد ایرانی
http://4divari-mani2.blogspot.co.uk/2017/02/blog-post_12.html

از کجاتون در میارین این تحلیلها و علت و معلولیت رو؟

مکالمه دو استاد علوم سیاسی و پشمک سازی در توییتر

توییت اول :



توییت دوم توسط کاربری که یادم رفت اسمش را سیو کنم:

هزینه های این پافشاری غیراصولی رو چاه های نفت ایران دادن! زیرساخت های آموزشی و اقتصادی و بهداشتی تو این 40 سال باید بهترین های دنیا میشدن!