آخر زمان

یا ایران از وقتی که من آمده ام خیلی تغییر کرده یا اینکه این آدم خیلی خالی بند است. در قرار اول دختر مورد نظر به اش پیشنهاد همخوابی داده ست. رفته اند به خانه نویسنده. بلافاصله بعد از سکس به دختر گفته است که می خواهد تنها باشد. دختر گفته است که خسته است و ترجیح می دهد بماند. جواب شنیده که نه می خواهد تنها باشد. برای دختر تاکسی گرفته بدون اینکه بپرسد پول همراهش هست. بعد دختر به او گفته که پول همراهش نیست. پول تاکسی به اش داده و راهیش کرده. 
این اتفاقها واقعا دارد می افتد؟ با کارگرهای جنسی هم بهتر از این رفتار می شود. با افتخار اینها را در وبلاگ می نویسید؟ این که در جامعه ایران طبقه متوسط بچه دار نمی شود خبر خیلی خوبی است. انتخاب طبیعی باید یکسری آدمها را از این دنیا حذف کند. دستش درد نکند. 
دیروز یک مزدی رو بعد از هیجده سال گرفتم. با یکسری از دوستان رفته بودم هایکینگ معلوم شد که آدم مشترکی رو می شناسیم که من در دوران دانشجویی خودم و دانش آموزی آنها معلم گیتارش بوده ام. وقتی که یکی شان برگشت و با اعجاز و تحسین نگاهم کرد و گفت فلانی خیلی خوب گیتار می زد معلمش تو بودی؟ من مزدم را بعد از سالها گرفتم. این یکی از دلایلی ست که من حالا هم شغل معلمی رو انتخاب کرده ام . از بین آنهمه دانشجوی خل مشنگ کافی است یکی باشد که بعد از بیست سال یک نفر برگردد بگوید فلانی محقق خوبی است یا بهتر از آن دانشمند خوبی ست تو استادش بودی؟ 

با دیوارهات مهربان باش.

حالا که در همه خونه ها به روی مردم باز شده به لطف اینستاگرام  یه چیزی که برام خیلی عجیبه و شاید برای خیلی ها احمقانه باشه این تعجب اینه که دیوارهاشون لخت لخته. خونه ها پر از اثاثیه و زندگیه ولی دیوارهاشون خالیه. چطور می شه؟ چطور می تونید به دیوار خالی خیره بشید. من همیشه از روی دیوار خونه می فهمم چی توی ذهن آدماش می گذره. کسی که یک نقاشی بازاری یاصنایع دستی یا سینی قلم کار زده به دیوارش یا پرینت یه نقاشی معروف یا یک تابلوی خط نقاشی یا عکس خانوادگی یا به دانشجوی هنر داده یه طرحی بزنه یا یه پارچه سوزن دوزی رو قاب گرفته یا یه طرح مذهبی رو.شاید هم یک تقلید پاپیروس چینی یا یک چیز دستی مثل کاشی کاری یا ویترای. شاید هم یک سردیس از یک آدم مورد احترامش . یا یکی از این چشم زخم به در کن ها اسمش یادم رفته. همه اینا یه دریچه ایه به رویاهای آدم ها. که وقتی با یه لیوان چای می شینه روی مبل یک نگاهی می کنه به رویاش و خودش رو توی خونه می بینه. اینا که دیوارهای خونه شون لخته رویا ندارن؟ یا می ترسن دریچه ای به درون ذهنشون باز بشه برای مهمانان؟ برای یک نفر پیام گذاشتم گفت الویت نیست. چی اولویت نیست؟ مگه چه کوشش جانکاهی می خواد که یه پرینت بگیری از یه چیزی بکوبی به دیوار. چطور می شه؟ تنها چیزی که من می فهمم از این خونه با دیوارهای خالی از یه خونه با بالکنهای پر از آشغال و ترشی و یک حیاط پر از علف هرز با کاشی های شکسته و درختهای تشنه اینه که صاحب این خونه به این خونه دلبستگی نداره. فکر می کنه اینجا موقته و ارزش شخص شخیصش رو نداره. قراره به زودی بره یه جای بهتر و از این خراب شده خلاص شه. برای همین مهم نیست دیوارهاش یا بالکنش یا حیاطش چه شکلی باشه چون ما که فقط این تو می خوابیم و تو این گذرگاه موقت صبر می کنیم به امید یه روز بهتر. بگذار بهت بگم که روز بهتر همین امروزه که این بچه داره مثل ساقه لوبیا توی این خونه بزرگ می شه و این ذهنیت موقت تو و این کمبود خنزر پنزر در خونه تو عدم احساس تعلق می ده بهش. از لحظه ای که بتونه به کالج فرار کنه در رفته و به زور برمی گرده به خونه ای با دیوارهای خالی و مادری که بعد از مهاجرت در ایستگاه موقت نشیمن گزیده و از مخلوط شدن با جامعه میزبان جز سرکار اجباری رفتن ابا می کنه. خونه ای که توی مهمونی و تعطیلات فقط پره از ایرانی هایی که این بچه دیگه زبونشون رو هم درست و حسابی نمی فهمه و مادری که به جای اینکه بره توی جامعه ای که پذیرفته اش برای خودش و فرزندش زندگی و دوست خانوادگی بسازه در این کشور جدید نشسته توی خونه ای با دیوارهای خالی و توی اینستاگرام فارسیش برای خیل هوادارانی که هیچگاه نخواهد دید نکات فرزند داری و ورزشکاری آموزش می ده. دیوارهای خالی پیشگوی روزهای بلند و حوصله سربر بازنشستگیت خواهند بود عزیز من. روزهایی که بچه رفته دنبال زندگیش و تو مونده ای بدون دلمشغولی. دیوارهات رو پرکن. اینستاگرام تنهاییت رو در شصت سالگی پر نمی کنه. و اگر جمعیت امروز نشونه ای برای فردا باشه به نظر می رسه که همه مون بعد از بازنشستگی دهه ها چارچنگولی چسبیدیم به زندگی. پس یه فکری کن برای هابیت. گذاشتن زندگیت در ویترین اینستاگرام خوبه برای ارتباط گرفتن با ایرونی هایی که نمی بینی ولی آخر عمری تو می مونی با دیوارات. باهاشون مهربون باش. 

نهضت نانوایی

این که زن های همسن من و جوونتر روی آورده ند به آشپزی و شیرینی پزی و نانوایی برای اشتغال یا تفریح در یک جامعه نرمال هیچ ایرادی نداره. در جامعه زن ستیز ایران ولی خیلی غم انگیزه. دو تا احتمال رو نشون می ده. یکی اینکه این دخترها همیشه دلشون می خواسته آشپز / نانوا باشند ولی به این دلیل که زن سمبل کهتری ه در جامعه جنسیتی ایران دیگه نمی تونه مشاغلی که اونها هم سمبل کهتری هست در جامعه طبقاتی ایران رو اختیار کنه. می شه قوز بالاقوز. زن ناقص العقل باید حتما دکتر بشه یا مهندس که کمبود طبیعیش رو جبران کنه. احتمال دیگه اینکه این زن ها می خواسته اند واقعا که دکتر و مهندس باشند ولی سقف شیشه ای نذاشته یا خوشگل بوده ن و خیلی زود شوهر کرده ن و دیگه جزو انتخابهاشون محسوب نمی شه. یک همکلاسی بلندپرواز داشتم در دبیرستان زیبا و باهوش و هدفش این بود که دندون پزشک بشه و بره آلمان ترتیبش خیلی مهم نبود. ولی توی دانشگاه با پسری از یک خانواده پولدار ازدواج کرد. آلمان رفت آخرش ولی حالا فقط نون می پزه. ایرادی که نداره من خودم اگه استعداد داشتم حتما نون می پختم. ولی مطمءن نیستم که دلیل نون پختنش از علاقه ست یا داره عمق تنهایی هاش رو با نون پر می کنه. به همون غم انگیزیه که خواهر من که یک موقعی بهترین آشپزی بود که می شناختم کلا داره تاریخ رو کتمان می کنه که هیچوقت کدبانوی خوبی بوده و سعی داره با آشپزی نکردن این مهارتش رو پنهان کنه. این هم به همون غم انگیزیه . پنهان کردن مهارتها یا علایقمون چون که زنیم و داءما در بحران هویت. در حال اثبات روشنفکری شادی خوش هیکلی و رهاییمون به بقیه. باباجان قرمه سبزیتو بپز حالتو بکن. چاق و لاغر شو حالتو بکن. شاد یا درخود باش حالتو بکن. پیر و تلخ که شدین بهتون می گم که عمرتون رو هدر دادین که با علایق جامعه چلاق ایرانی که خودش هم نمی دونه از جون شهرونداش چی می خواد هماهنگ بشین. فمیینیست سوپرمدل می خواد. روشنفکر کدبانو می خواد. دوشیزه مهتاب ندیده می خواد که در رختخواب زفاف آتشفشان کنه . زن  مستقل می خواد که برای سفر رفتن اجازه بگیره. زن برابر می خواد که همه کارای خونه رو هم بکنه. شاد و خوشبین هم باشه وقتی توی خیابون انگشتش می کنن. درونگرا و فاجعه بین هم باشه موقع مشروب خوری و فیلم دیدن. خدا یه عقلی به شما بده یه صبری به من. 

آیا تاریخ خونین سگها را می دانید؟

آیا تاریخ خونین سگها را می دانید؟  آیا می دانید که انسان چطور گرگ را اهلی کرد؟ این پشمالوهای لوس و حرف گوش کن چطور نوادگان یکه بتازهای بیابان هستند؟ هزارها سال طول کشید ولی بشر گرگ خونخوار و مستقل را به روزی انداخت که برای یک لقمه بیسکوییت دم تکان دهد و بشیند و بچرخد و شیرینکاری کند. به همین سادگی اتفاق افتاد هزارها هزارها نسل کشی (به فتح و ضم  ک) محصولش سگ دست آموزی است که می نشیند روی پایت و خرخر می کند و توی خانه اگر بماند تنها کارش این است که با استرس منتظر شود برگردی. طرز تهیه :چندین سگ نر و ماده را با هم جفت می کنی . توله ها را با دقت می نگری هر کدام کوچکترین خصوصیت استقلال یا سرکشی داشت درجا می کشی. در نسل بعد مطیع ترین ها را با هم جفت می کنی و بقیه را می کشی. چندین نسل که ادامه دهی از نوادگان گرگ تنها سگهای مطیعی مانده است که خاصیت وفاداری یا خاکساری را دارند.
آشناست؟ این همان سیستم آموزشی ماست. سیاست و رسانه هم با ما همین کار را می کنند. مدرسه هم. اگر کودکی در مدرسه کمی سرکش و مستقل باشد توسط آموزگار تنبیه می شود و اگر در یک چیزی بهتر باشد و به آن مفتخر توسط بچه ها آوت کست می شود. اگر باهوش تر باشد هم توسط قلدرها بولی می شود. نتیجه این است که بعد از بیست سال یک جاندار مطیع امر جامعه دارید که کوچکترین قدمهایش روی اتو پایلوت تایید جامعه است. ریزمکانیزمهای دیگری هم توسط اعضای خانواده هست. مونثها توسط پسیو اگرشن و مذکرها توسط اگرشن اعضای این اجتماع کوچک را کنترل می کنند. ساختارش هم کاملا سوسیالیستی است به این طریق که منابع مالی خانواده یکی است و به صلاحدید قلدرترین عضو خانواده که معمولا مادر یا پدر (آن یکی که با مکانیزم بولی از کانال اگرشن یا پسیو اگرشن آشناست) به تک تک اعضای خانواده اختصاص می یابد. بیمه اش هم کاملا سوسیالیستی است. به این معنا که مهم نیست هر عضو خانواده اعم از فرزندان یا والدین در سن فعالیت چه کانتربیوشنی کرده است . یک پدر داءم الخمر یا یک مادر شکنجه گر یا فرزند معتاد در زمان بیماری و پیری از کلیه حقوق / اگر نه بیشتر یک عضو معمولی و مفید جامعه برخوردار است. خوبی و بدیش را خودتان قضاوت کنید. همه ما توله سگهایی هستیم که با تهدید به مرگ برای لقمه ای بیسکوییت معلق می زنیم. ساختار عشق و وفاداریمان هم برپایه تاریخ قتل عامهاست. چون اگر هابیل با کمال میل خوشبختیش را با قابیل تقسیم نکند محکوم به مرگ است. اگر یوسف زیباییش را نپوشاند محکوم به چاه است. دارندگان خصوصیات بهتر باید تظاهر به تواضع کنند تا زنده بمانند. تواضع هم یعنی با وجودی که همه خصوصیات خوب تو را می بینند تو جوری وانمود کن انگار آنها وجود ندارند و تو مثل کسی رفتارکن که آن خصوصیات را ندارد. خوب به مفهوم تواضع فکر کنید. خوب به تاریخ خونین سگها فکر کنید. خوب به مفهوم چشم زخم فکر کنید. خوب نباشید. معمولی باشید. 

خصوصیت اینستاگرام

در راستای پست قبلی- فقط ایرونیها هستن که وقتی اجازه دسترسی به حساب خصوصیتو در اینستاگرام بهشون می دی اجازه دسترسی به حساب خصوصیشون رو نمی دن بهت. چطور می شه که تو کله ت رو بکنی تو کون زندگی روزانه من ولی خودت رو خارج از دسترس نگه می داری. مثل این آدم مذهبی ها که خودشون از پر و پاچه همه عکس می گیرن ولی زن یا شوهر خودشون رو زیرچادر یا صدمن ریش نگه می دارن. به به . به به.  

هدف سال نو

من با ایرانی ها در اروپا خیلی حساب شده ارتباط برقرار می کنم. خیلی دست به عصا شروع می کنم و ادامه می دهم تا جایی که مطمءن شوم. توی کوچه و خیابان هم اگر ببینم سعی می کنم نشانی ندهم و فارسی شروع نکنم با آدمها مگر اینکه آنها شروع کنند. دلیلش هم برای خودم واضح است. ایرانی هایی که من در لندن و سوییس - دو تاجایی که زندگی کرده م- دیده م حداقل سواد لیسانس داشته اند و از خانواده های متوسط رو به بالا بوده اند. ولی هیچ کس جز ایشان - به اطمینان می گویم تبعه هیچ کشور دیگر دنیا- به خودش اجازه نمی دهد به آدمی که همین الان برای اولین بار ملاقات کرده است بگوید : آدم خوب نیست چاق باشه رژیم بگیر. به زنی که تازه بچه ای از دست داده است خبر بدهد که فلانی پا به ماه است. به آدمی که به زودی قرار است عمل چند ساعته داشته باشد که ممکن است تویش بمیرد بگوید نمی شه بگی حالا که شکمتو باز می کنن تامی تاک هم بهت بدن؟ به آدمی که تازه ازدواج کرده است بگوید اگه همین هم تو رو نمی گرفت هیچ کی دیگه هم نمی گرفت. حامله برود توی مهمانی و هی از این حرف بزند که الان دهانه رحمش چند سانت باز شده. دست روی سگ مردم توی کوچه و خیابان بلند کند. وسط کوچه به صورت هستریک فریاد بزند قرشمال! جنده! برای تفریح در جمع دانشجویان دکترا باسنش را بدهد عقب و باد صدا داری از خودش درکند. وقتی می فهمد که این دختری که دامن کوتاه پوشیده است ایرانی است زل بزند توی پر و پاچه اش بی پرده پوشی. وقتی یک نفر برایش تعریف می کند که به اش تجاوز شده بگوید خیلی خوب دیگه یه دفعه گفتی ول کن دیگه. وقتی که مهمانها رفتند برای مهمانهای دیگر از مقدار گوشتی که دیگری توی قاشقش گذاشته تعریف کند و این مشتی از خرواری است که در ایران هم زندگی می کنند. توی اطرافیان و خانواده من و شما هم هستند توی خیابانهای لندن و لوزان و تهران و مشهد و آبادان هم هستند. بیایید برای سال نو یک هدف داشته باشیم. بیایید اصول اولیه انسانیت و حضور در جامعه را یاد بگیریم و به آن عمل کنیم. بیایید جوری زندگی کنیم که اگر فردا مردیم کسی نگوید آخیش. بیایید جوری زندگی کنیم که اگر فردا مردیم زندگی یک کسی لنگ بماند. بیایید یک فایده ای برای جامعه ای که توش زندگی می کنیم داشته باشیم. یک مارکی از خودمان توی این دنیا بگذاریم تا وقتی مردیم تنها نشان از ما صفحه اینستاگراممان نباشد. بیایید خیلی فعالانه به مردنمان فکر کنیم. 

وضعیت

 دارم براش تعریف می کنم که دوستم که خیلی دلش می خواد سینگل نباشه رو برده م کلاب بعد خف کرده یک گوشه و دکمه های ژاکت ننه بزرگیشو تا خرخره بسته. به اش می گم بابا یه لبخندی بزن دو تا دکمه بالایی رو باز کن این بدبختا روشون بشه بیان جلو. برمی گرده با چشمای گرد شده به من می گه ا؟ پس تو هم بلدی؟ خدایا یه صبری به من بده یه عقلی به بقیه. 

دیوونه خونه جدید

دو هفته ست اومده م دانشگاه جدید. در اولین روز لوله های آفیس ترکیده و همه کارکنان بال شرقی رو آلاخون والاخون کرده در آفیس های طبقات بالاتر. دومین روز رءیس دپارتمان من که می شه رءیس من استعفا داده. روز سوم دانشجوی فوق لیسانس شکایت کرده که چرا برای من جلسه شبانه نمی ذاری من روزا کار می کنم. روز پنجم  یک زنک اومد در آفیس موقتی ما با توپ پر که چرا فلان درس رو دادن به تو در حالی که من اینهمه از تو بهترم. چرا بزرگ نمی شین با اون کونای گنده تون. دیروز هم یک همکار استعفا داد. خیلی هیجان انگیزه کار جدید. تازه دو روزش رو از خونه کار می کنم وگرنه تا حالا کل دانشگاه با خاک یکسان شده بود. 

حیف از جوونیاتون.

یک دانشجوی دکترای ایرونی داشتم. وقتی می خواستم بگیرمش همکار پرفسور چینی ام گفت ببین این نه ساله اینجاست با دو تا فوق لیسانس دکترا رو داره اپلای می کنه واسه پاسپورت حواست باشه. گفتم عیب نداره فوقش هم من به این بنده خدا کمک می کنم پاسپورت بگیره. پسر مرتب و مودبی ام بود. سروقت می اومد و انگیزه ش هم مثل بقیه ایرونی ها خوب بود. وقتی داشتم دانشگاهو عوض می کردم به اش گفتم می خوای بمونی یا می خوای بیای با من. گفت نه میام. فقط به نظرت حالا که پاسپورتمو گرفتم برم اروپا یا بمونم؟ گفتم برو. من بهترین کیفیت دانشگاه رو سوییس تجربه کردم . مجانی هم هست. یا برو اسکاندیناوی بابت درس خوندنت حقوق بگیر. به این برادر مشنگم هم همین رو می گم که مشغول حال و حوله و گوش نمی کنه. گفت حالا به ات می گم. ازش دیگه خبری نشد. ازش خبر میاد که هی داره کارهای پارت تایم احمقانه می گیره و عمرش رو تلف می کنه. همکار چینی ام حق داشت. حیف از جوونیاتون به خدا. 

حق پیرشدن و نازیبایی در روز جهانی زن

 از دانشگاه قبلی که استعفا دادم همه اسلایدها امتحانات و خلاصه اموال معنویم! را جمع و جور کردم روی یک فلش تا در دانشگاه جدید مجبور نباشم دوباره از اول بنویسم. حالا ولی فلش را پیدا نمی کنم. از یکی از همکاران سابق خواستم که از رشته هایی که من درس می دادم اسلایدها و امتحاناتی که خودم نوشته ام را پیدا کند و برایم بفرستد. منتها در این حیص و بین دارم توی ای میل های سابقم می گردم تا ببینم چی پیدا می کنم. یک سفر سریع به این چند سال اخیر است. چقدر آدم یادش می رود که کجا بوده و چه می خواسته. پنج شش سال پیش آرزویم بوده که این جایی باشم که الان هستم. از توی ای میل های کاری و شخصی شعله های یک دختر پرشور و پرانرژی می زند بیرون که به خیال خودش جاه طلب بود. حالا به عقب که نگاه می کنم فکر می کنم از کجا اینهمه انرژی داشت. سن سی و هفت سالگی همیشه برای من نشانه گذار از جوانی به پختگی بوده است. چند ماه دیگر سی و هفت ساله می شوم و احتمالا این آرامش / رخوت که حس می کنم به پختگی ربط دارد. زندگی دیگر مثل رودخانه خروشانی خودش را به رگهایم نمی کوبد. مثل نهری جاریست و یواش برای خودش زمزمه می کند. چند وقت پیش مرد احمقی خودش را کوبید به من بعد هم پیاده شد فریاد زنان. اگر پنج سال پیش بود همان جا زنگ می زدم به پلیس و شکایت و دادگاه بازی. ولی نگاهش کردم درش مرد به ستوه آمده ای داشت حنجره اش را برای ماشینی که هیچیش نشده بود پاره می کرد. دلش پر از خشم و ناکامی بود که حالا داشت تلافیش را سر زنی جوانتر از خودش درمی آورد. کمی که نگاهش کردم سوار ماشینم شدم و آمدم خانه. به بیمه زنگ زدم که بعدا نرود دری وری بگوید بعد هم برای خودم چای درست کردم. احتمالا همین است که آدمها زودتر از چهل سالگی پیامبر نمی شوند. هورمونها و تعصبها تا قبل از آن جایی برای تصمیم گیری نمی گذارند. وقتی یکی از فامیلها زنگ می زند و در اولین جمله می گوید اه اه چقدر زشت و بزرگه این عینکت برو چشماتو جراحی کن. خیلی دیگه چاق و وارفته شده ای نمی شه بری لیپوساکشن؟ برس به خودت این چینهای دور چشمت اصلا قلب من رو به درد میاره. چهار سال پیش اگر بود به اش می گفتم تو خودت رو تو آینه نگاه نمی کنی ؟ الان ولی نگاهش می کنم زنی که سی سال را رد کرده و درگیر زوال بطءی زیباییش است. من را که آیینه چند سال دیگرش هستم نگاه می کند و چون کم می بیندم تغییراتم در هر مکالمه به نسبت مکالمه قبلی عظیم بوده است. احساس می کند مثل قطاری که به سمت دره می رود دارد پیر می شود و این با دیدن سالی چند بار پیر شدن من برایش مارک می شود. من که در پوست خودم راحتم و به دلیل همان اعتماد به نفسی که همیشه داشتم - که همیشه مایه شکوه فامیل عزیزم بوده - در آستانه سی و هفت سالگی احساس زیبایی می کنم ولی در روز جهانی زن برای همه زنان ایرانی که در هر سن و چهره ای مضطربانه سعی می کنند بلوغ زیباییشان را کند کرده و مثل نوجوانان چهارده ساله به نظر برسند آرزوی آرامش درونی می کنم. قرنهاست آدمها دارند همین را می گویند که بابا جان زیبایی و خوشبختی هیچ ربطی به هم ندارند اینقدر خودتان را اذیت نکنید. در روز جهانی زن پیشنهاد می کنم در کنار سایر حقوق خواستار حق پیرشدن و نازیبایی برای زنان هم باشید. 

اه. دوباره باران همه زمینها را گلی کرد.

همیشه از بچگی تصویری که من از زن کارکن! داشتم ( چون همه آدمها که اسم شغلشون کارمند نیست ) براساس فیلمها و زندگی واقعی- زن سر شلوغی بوده که می دویده کار می کرده غذا درست می کرده به زور وقت دوش گرفتن داشته و برای اوقات فراغت تنهایی وقت نداشته و شب از خستگی بیهوش می شده. ایران که بودم جاهای مختلف کار کردم و تقریبا از جاده مخصوص تا خیابون شیراز همیشه حداقل یک ساعت در راه ( از هر طرف ) گذرونده ام بیشتر از هشت ساعت هم کار کرده ام. همیشه هم شبهام وقت برای کارهای متفرقه داشته م و برای کوه و کمپینگ و اینها بدون اینکه مجبور باشم  مرخصی بگیرم. زندگی اجتماعی ام هم همیشه پر از رفیق شفیق و یار و ماشوقه (به قول مادربزرگم) بوده . این را همیشه گذاشته م به پای زندگی با خانواده و اینکه در خانه مسوولیت نداشته م و بچه نداشته م و غیره.
مهاجرت که کردم هم هی منتظر شدم برای آن روزی که وقت دوش گرفتن و ورزش نداشته باشم و شبها از خستگی بیهوش شوم و روزهای تعطیل تا ظهر بخوابم. هیچوقت نیامد. هفته اولی که کار تمام وقت را شروع کردم فکر کردم دیگه شروع شد. حالا باید کمربندم را سفت ببندم. در کشور غریب و خانه داری و هفتصد تا دانشجو و کلاسهای دویست نفره. برای یک هفته غذا درست کردم و گذاشتم در فریزر. به خانم کمک خانه کلید دادم و وقتش را دو برابر کردم .
بعد از دوسال از آن غذاها احتمالا هنوز توی فریزر داریم.  آن خانم را مرخص کرده ام و فقط گاهی که لازم است از یک شرکتی چند ساعت می آیند تمیز می کنند و می روند. تقریبا هر شب غذای تازه داریم و وقتم به گل کاری و هایکینگ با سگ هم می رسد.  دوش و خرید و وقت تنهایی و شام با دخترها که جای خود دارد.برای نقاشی هم وقت دارم خودم تنبلی می کنم. احتمالا این هم ربط دارد به بچه نداشتنم. شاید اگر شش تا تا آدم گریان از سروکولم آویزان بودند وقت به جایی نمی رسید. ولی من هیچوقت به تصویر ایده آل (!) از زن کارکن نرسیده م. بعضی وقتها فکر می کنم نکند من به اندازه کافی کار نمی کنم. نکند من تنبل و مفتخورم بی اینکه بدانم. پس چرا امروز یکشنبه شش صبح عوض اینکه زیر پتو باشم نشسته ام روی مبل و در حالی سگ گنده م روی پایم خروپف می کند دری وری می نویسم؟
پ. ن . من هروقت از تجربیاتم می نویسم طبیعتا از زن طبقه متوسط می نویسم. من تجربه کارگری و کار در کوره پزخانه را نداشته ام . می دانم آدم بعد از یک همچین کاری بیاید کپرش را جارو کند و اشکنه اش را بپزد برای هفت تا بچه اش بعد بیهوش می شود از خستگی. تجربه زندگی اشراف را هم نداشته ام احتمالا آدم بعد از رتق و فتق امور املاک و سر و کله زدن با پیشکار و رعیت و سروسامان دادن هزارتا مهمانی و روضه و شرکت در هزار تا مهمانی و ختم و عروسی و اینها نای راه رفتن برایش نمی ماند. پس نیایید بگویید که من دستهام پینه بسته و وقت برای هیچی ندارم یا من نوه هوتول خان رشتی هستم و خیلی سرم شلوغ است. من از تجربه خودم می نویسم. 
بهترین تحلیل عاشق مابی مرد ایرانی توسط یک مرد ایرانی
http://4divari-mani2.blogspot.co.uk/2017/02/blog-post_12.html

از کجاتون در میارین این تحلیلها و علت و معلولیت رو؟

مکالمه دو استاد علوم سیاسی و پشمک سازی در توییتر

توییت اول :



توییت دوم توسط کاربری که یادم رفت اسمش را سیو کنم:

هزینه های این پافشاری غیراصولی رو چاه های نفت ایران دادن! زیرساخت های آموزشی و اقتصادی و بهداشتی تو این 40 سال باید بهترین های دنیا میشدن!

بازنشستگی نصفه نیمه زنان ناقص العقل

ناراحتین که قانون بازنشستگی زنان بعد از بیست سال تصویب نشد؟ اصلا به مجلس بردنش نشاندهنده کون گشادی و عدم اعتقاد به برابری زنان ایرانی است. یعنی من که از ۱۷ سالگی نیمه وقت و از بیست و یک سالگی تمام وقت کار کرده ام باید سال دیگه یا نه چهار سال دیگه بازنشسته بشم؟ خودتون خجالت نمی کشید حقوق برابر هم می خواهید؟ عجبه ها؟ 

زندگی کنید

راستش را بخواهید من به این سن که رسیده ام از کودکی آدمها خیلی تعجب می کنم. طرف سی و پنچ تا چهل سال دارد - موهاش رنگ دندانهاش شده - باور کنید همه  اگر رنگ نکنیم همان شکلی می شویم ولی هنوز راجع به عدم آمادگی برای  زندگی مشترک حرف می زند و هنوز گیر این است که طرف ایده آل من ال و بل . آخر عزیز من تو اگر عاشق بشو بودی بیست سالگیت که هورمونها در رگ انسان به جوش آمده ن عاشق می شدی . توی این سن و سال مگر اینکه به پیامبری مبعوث بشوی اتفاق مهم دیگه ای قرار نیست بیفتد. توی این سن باید دیگر کارو بارت معلوم باشد حتی اگر درس هم می خواندی دیگر تا حالا تمام شده ست. باید تا حالا فهمیده باشی که گی هستی یا صاف (؟) یا ای سکچوال. باید تا حالا فهمیده باشی که بچه می خواهی یا نه. تا حالا باید فهمیده باشی که اهل تعهد هستی یا نه - باورکنید اگر با فرهنگ ایرانی بزرگ شده اید با ظاهر متوسط و ثروت متوسط نه کزنوا بوده و خواهید بود هیچوقت و نه مردان به روش اشراف فرانسه دم در صف کشیده و خواهند کشید. زندگی شما در سی و پنج چهل سال آینده مثل سی و پنج تا چهل سال گذشته خواهد بود. باور کنید شما یک آدم معمولی هستید و دنیا از شما یک زندگی معمولی که تا حالا کرده اید را انتظار خواهد داشت. آدمهایی که از شما خوششان می آید دیگر قرار نیست یک دل نه صد دل عاشقتان شوند یا میلیونر شوند یا ناگهان خیلی زیبا و سکسی بلا بشوند. بیایید به خودتان یک لطفی بکنید و به یکی از همان انگشت شمارانی که هنوز حاضرند با یک سی و پنج تا چهل ساله  متوسط در هر چیز بخوابند  زندگی کنند و سفر کنند رضا دهید و بمانید. خیلی غم انگیز است که یک آدم بالغ هنوز با هیچکس زندگی نکرده است. آخر هفته ها و بعد از ظهرها حساب نیست زندگی یعنی قرارهای غیر رمانتیکی مثل کی ظرفها را بشوید چرا روتختی را نینداخته ای بیمه عمر از کجا بگیریم من فردا کولونوسکوپی دارم فامیل کی غیر قابل تحمل تر است و سطل آشغال را یادت نرود بگذاری دم در. وگرنه سالی دوبار تعطیلات و ماهی چند بار سکس و کادوی ولنتاین را همه بلدند. به خودتان رحم کنید چون دایره انتخابهایتان هرسال کوچکتر خواهد شد راستش را بخواهید همین حالا هم شده. مثلا خود من که به این سن رسیده ام اگر بخواهم به کسی نصیحت کنم خواهم گفت که آدمی که در این سن و سال هنوز هیچ رابطه بلند مدت مثل ازدواج یا سالها زندگی توی یک خانه را تجربه نکرده است انتخاب نکند. بیوه ها (زن و مرد) و مطلقه ها ( زن و مرد) - بیاید بار منفی الکی را کم کنیم از کلمات ناراحت نشوید اگر کسی شما را بیوه و مطلقه می نامد کلمات و گویندگان بی گناهند اگر شما از تو خودتان را نگزید- همسران بهتری خواهند بود چون خیلی چیزها را در رابطه قبلی آموخته اند. تجربه هر چیزی از اول برای یک آدمی که به میانسالی نزدیک می شود خیلی سخت و ناهموار خواهد بود. به هر حال بیایید با خودتان مهربان باشید. آدم پیر می شود بی اینکه لذت تقسیم کردن را - که اولش خیلی وحشت انگیز است- تجربه کرده باشد. زندگی باید از بیست سالگی شروع شود نه چهل سالگی. ایران هم که خداروشکر حالا خیلی متجدد شده است. برنامه ای بود که یک آخوندی داشت جوانان را نصیحت می کرد که اگر از ترس اینکه پارتنرتان برود بیرون سکس داشته باشد باهاش سکس داشته باشید و نه از روی عشق این تجاوز حساب می شود و بعدا افسرده می شوید. بحث زنا و اینها اصلا مطرح نبود برایش بحث عشق و رضایت بود. به مدد دختران شجاع و زیبای ایرانی که زیر میک آپ کارداشیانیشان یک پا چریک اجتماعی اند آخوندها هم تن به حق انتخاب زن روی تن خودش داده اند. استفاده کنید از این درک نویافته همه فهم. زندگی کنید. 

زولا کوچولو

دوباره دارم زولا می خوانم. در راستای کار را که کرد آن که تمام کرد یک مجموعه آثار گرفته ام و با رعایت زمان چاپ آثار دارم می خوانم که روند تکامل نوشتاری اش دستم بیاید. انگار مثلا اگر من روند تکاملی را تقلید کنم زولا می شوم. به هر حال دارم سعی می کنم هیچ نوشته ای از قلم نیفتد. نوشته های اولیش بی رحمی و لختی صحنه های اجتماعی اش کم است. مثل پروست و حتی جک لندن وقتی که مرد فقیر وارد بافت اشرافی جامعه می شود و در ابتدا تحسینگر و سپس از کم مایگی شان شگفت زده می شود. هنوز از اشراف به رختشورخانه ها کوچ نکرده است. بعضی اوقات می خواهم کیندل را زمین بگذارم و بروم بغلش کنم بگویم بیا امیل جوان بیا سرت را بگذار روی شانه من تو خیلی احساساتی هستی اینطور توی جامعه دوام نمی آوری. تو خیلی همه چیز را تحلیل می کنی و به قول انگلیسی ها حدس ثانی می زنی. آدمها ارزش اینهمه انرژی عاطفی که تو از دور برایشان می گذاری ندارند. تو مثل چهارده سالگی من هستی ولی من بزرگ شده ام و سفت شده ام و سنگدل شده ام ولی تو در سی سالگی هنوز لطف قلب چهارده ساله ات را حفظ کرده ای. بیا تا به تو یک کت بدهم که آن بیرون سرما نخوری. ولی دلم قرص است. امیل پنجاه ساله را دیده ام و می دانم که پوستش کلفت تر از من می شود و راجع به سوء استفاده از بچه ها و همجنس خواهها و کتک های رختشویخانه و می خوارگی خانمان برانداز و مردها تنه لش و زنهای زحمتکش خواهد نوشت. دلم قرص است که خم به ابرو نخواهد آورد وقتی سیاستمداران را متهم می کند. خیلی خوب است وقتی در زمان سفر می کنی . وقتی آینده قشنگ است و تو می دانی. زولا کوچولو الان اشک توی چشمهاش جمع شده است چون تازه فهمیده عاشق دخترخوانده اش است ولی برای اینکه عمل خلاف اخلاقی انجام ندهد دختره را از پنج سالگی فرستاده شبانه روزی تا بتواند در هیجده سالگی عاشقش شود. آخر چقدر تو گوگولی و پایبند به قواعد بودی عزیز من. بیا بیا تا من یک فنجان شکلات داغ برایت درست کنم تا توشه ات باشد برای آسوموار. بیا.

بچه بازی

از مستند بچه بازی (به نام آنها فقط نمی رقصند) در افغانستان دو تا نکته هست که غیر از قسمت واضح و مبرهن خشونت علیه کودکان آزارم می دهد. رقص زیبای این پسرها و مردان جوان نمونه دست نخورده و هنرمندانه همان تکانهایی است که ایرانیها - زن و مرد- در مهمانی های خود انجام می دهند. نمونه دست و پا چلفتی و از سر و ته زده . بهانه از دست دادن این رقص های باستانی برای ما حمله اعراب و مسلمانی است. ولی وقتی می بینی که مسلمانان افغانستان چطور زبان و رقص و خیلی رسوم خوبشان را - غیر از بچه بازی بدیهتا - حفظ کرده اند فکر می کنی واقعا آیا اعراب مقصر همه کوتاهیها و از دست دادنهای ما بودند؟
نمونه دوم این است که وقتی آن کودک چهارده ساله شات الکلش را با یک تکان سر به عقب سر می کشید و با خلخالهای پا و تکانهای مکرر و هنرمندانه سینه هایش جلوی دوربین خم می شد ناخودآگاه حافظ و سعدی را می دیدم که در گوشه مجلس منتظرند که بند قبا از این خوی کرده و خندان لب مست بگشایند. 

فیلمساز نازنین و پررو

فیلمسازی رو باید از ورنر هرزوگ یاد گرفت. کسی که هیچوقت مدرسه فیلمسازی نرفته . حتی انگلیسی رو خوب حرف نمی زنه ولی با کمال پررویی یکی از بهترین فیلمها رو درباره اسپانیایی های اشغالگر در امریکا به زبان آلمانی ساخته. حتی قواعد حرفه ای رو رعایت نمی کنه . اولین دوربینش رو از موزه دزدیده. سرصحنه داءما دعواست و هرچه هنرپیش سایکو تر باشه براش جذاب تره. بسیار هم پرکاره. هنوز هم در سن هفتاد و اندی پرریزه کاری ترین مستند و تخیلی ها رو می سازه. این مرد یک کلاس آنلاین فیلمسازی داره که من ندیدم فقط تبلیغش رو دیده م ولی توی همون هم نصیحت می کنه که فیلمساز باید مثل دزد باشه باید زیباترین لحظه ها رو بدزده. وقتی من می بینم فیلمسازهای جوون صدها ساعت فوتیج دارند قلبم می گیره. تا نمرده ازش استفاده کنین شماها که فیلمسازی دوست دارین. بعضی ها جایگزین ندارند. 

خستگی و توصیه به جوانان

ست آپ گالری و روز افتتاحیه به نظرم سنگین نمی آمد ولی وقتی دیروز صبح بلند شدم چای درست کردم و برگشتم توی تخت تا شش بعد از ظهر فهمیدم که چقدر خسته شده م. وقتی شوهرم شب با یک بمب حمام  به خانه آمد فهمیدم که احتمالا بداخلاق هم شده ام که سعی دارد ریلکسم کند. دیشب اینقدر خسته بودم که حتی تصور مو خشک کردن بعد از حمام برایم کوه کنی بود. پس امروز کلا برنامه ام این است که یک وان طولانی بگیرم با پاستلهای هفتاد رنگ عزیز و جدیدم که از حراجی به سی و پنج درصد قیمت خریده ام چند تا طرح بزنم و خیلی میوه بخورم. بعد از سی و پنج سالگی اهداف انسان باید به لقمه های قابل هضم کوچک شود. به طور اتفاقی و از شانس خوب این وسط کارجدیدم یازده روز دیگر شروع می شود و می توانم یازده روز دیگر به تن پروری بگذرانم. خوبیش این است که هنوز حقوق کار قبلی را دارم می گیرم در حال تن پروری. خیلی مطمءن نیستم آیا این نشان استقلال و فمینیزم است یا نشان عدم امنیت روانی که روزی که کار نداشته باشم و حقوق نگیرم احساس ارزش (سلف ورث) نمی کنم. ربطی به تربیت خانوادگی ندارد چون زنان خانواده بزرگ ( اکستندد) ام به رسم زنان سرزمینم لحظه ای احساس گناه در خرج پول پدر- همسر - فرزند نمی کنند. ولی من یک پنی از کردیت کارت شوهرم جز برای خواروبار نمی توانم خرج کنم. دست و دلم نمی رود. نمی دانم نشانه خوبی است یا بد. یعنی به این سن که رسیدم نمی توانم بفهمم چطور یک آدم می تواند به آدم دیگر بگوید به من پول بده سفر بروم یا لباس بخرم یا ماشینم را سرویس کنم. به هر حال ولی وقتی برمی گردم و به زندگی خودم نگاه می کنم می بینم که خیلی راضی هستم . تقریبا چیزی نیست که حسرت انجام دادن یا انجام ندادنش را داشته باشم. جایی که هستم را دوست دارم و اینکه خودم به اش رسیده ام و هر لحظه ای دوباره می توانم از اول شروع کنم و دوباره به اش برسم را دوست دارم. خیلی چیزها هم هست که می خواهم ولی همه در دسترس و با برنامه ریزی قابل رسیدن است. خیلی چیزها هم که می خواستم امروز دیگر نمی خواهم. مثلا بیس کمپ اورست که سالها رویا بود دارد به این نقطه می رسد که ولش کن خیلی دور است. ولی دیگر رویا نیست چیزی است که می توانم دست دراز کنم فردا پروازم را بوک کنم و بپرم. فقط دیگر حالش را ندارم. راستش را بخواهید هیچ جایی طولانی تر از پنج ساعت حالش را ندارم بپرم که می شود اروپا ایران و یک قسمتهای خیلی نزدیکی از امریکا. از این موضوع ناراحت هم نیستم . راستش تنها نصیحتی که برای جوانان دارم این است که تا قبل از سی و پنج سالگی هر کاری که نیاز به جرءت زیاد و خودقربان کنی - سلف سکریفایس- دارد بدون لحظه ای تفکر انجام دهید چون بعدش محتاط می شوید و حداکثر خطرکنی - ریسک پذیری- تان محدود می شود به ایجاد کسب و کار جدید یا عوض کردن شغل. اگر می خواهید زندگیتان را عوض کنید با دست خالی و بزنید به بی گدار بزنید. وقتی جوانید در بی گی دار به آب زدن ضرر نیست. از کارتان بیزارید استعفا دهید دنیا پر است از کارهایی که دوست دارید انجام دهید و بهتر هم پول می دهند. آنقدر که لازم است عاشق پارتنرتان نیستید؟ اخلاقش را سکسش را فامیلش را دوست ندارید؟ همین الان ولش کنید دنیا پر از آدمهای خوش اخلاق و سکسی است با فامیل دوست داشتنی. جایی که زندگی می کنید دوست ندارید؟ عوض کنید قیمتش مهم نیست هرچه می توانید بکنید تا برسید به جایی که دوست دارید. رفقایا خانواده تان عقب نگهتان می دارند؟ همین الان رابطه را با همه شان قطع کنید. تجربه کنید بیازمایید و زندگی کنید در هیچ کدامش ضرر نیست. تنها ضرری که خواهید کرد حسرتی است که از نگرفتن فرصتها و نچشیدن لحظه ها خواهید داشت. آخرش مرگ است حتی اولش. و مهم تر از همه به حرف هیچ کس گوش نکنید. هرکس اگر بلد بود زندگی کند در این منجلاب خودساخته دست و پا نمی زند. بی گدار. نصیحت من به جوانان یک کلمه است - یا شاید دو کلمه- بی گدار!